.

.
در كنارت كودك مي شوم !
آنقدر كودك
كه مي توانم تا آخر دنيا
آرزوي دوچرخه ي قرمز رنگ را
با فرمانِ نقره اي اش
و روبان هاي هفت رنگي
كه از دسته هايش
همچو آبشار آويزان است
به دنبال خود بكشانم !
تو مهرباني !
شبيه همان فرشته هاي بالدارِ برنامه كودك ،
شبيه فرشته ي نجات سيندرلا !

گاهي پاهايم سست مي شود
آواي " بغل، بغل " راه مي اندازم !
خم مي شوي
مي كشي ام به آغوشت
و من خوابم مي برد تا سپيدي سحر ... گاهي لجبازي ام گل مي كند !
حرصم مي گيرد از ناتواني ها
با تو هم قهر مي كنم حتي ،
اما ...
تو صدايم كن !
تو نازم را بكش !
پا پيچم شو !
سر به سرم بگذار !
دلم همين ها را مي خواهد ...
تلخ مي شوم كه مهربانيِ بي حد و اندازه ات
شيرينم كند !
كودك است ديگر
گاهي دلش
قهرهايي ميخواهد
كه از سرِ دلتنگي اند !
دلتنگي براي فرشته ي مهربانش ...
دیدگاه ها (۴)

رمان لونا و ویلیام قسمت ۱۲

پرنسس ناخواسته

#zibaaای آنکه در دل من،مثل فرشته هستیخوابی مثال رویا،با گل س...

من در هیچ دسته‌ای جا نمی‌شدم، از تمام چهارچوب‌ها و کادرها می...

#رمان_یادت_باشد #پارت_آخرهمیشه با حمید باشم.هر روز صبح به عک...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

#دلنوشته

تقدیم به همه اونهایی که بهترین پدر دنیا رو داشتن از جمله خودم ::😪😪😪😪

دروغ چرا، من هنوز هم پشتِ درِ پروفایل اینستاگرامت، تلگرامت و...

دروغ چرا، من هنوز هم پشتِ درِ پروفایل اینستاگرامت، تلگرامت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط