سفیر کبیر Grand Ambassador
پارت ۵۲
او تنها به گفتن همین حرف بسنده کرد درختان زیادی ما را از دو طرف محاصره کرده بودند که در میان آنها تکه سنگ های بزرگ قرار داشت و بر روی آنها نقاشی هایی از حیوانات به چشم میخورد
توجه ام به سمت تکه سنگی سیاه جلب شده بود که بر روی آن با رنگ سفید طرحی از ستاره را کشیده بودند
به سمت پدربزرگ برگشتم و با تعجب پرسیدم:
- اینجا کجاست !؟
در تمام مدتی که حرکت میکردم متوجه نگاه شگفت زده پدربزرگم شده بودم که با تردید به لباسم نگاه می کرد با اینکه همه این ها مانند رویا بود اما از اینکه در کنار پدربزرگم بودم خوشحال بودم زمانی که نگاه پدربزرگم را دنبال کردم تازه علت آن نگاه ها را فهمیدم بر روی سینه ام پرنده ای هفت رنگ نقش بسته بود که توسط رشته های نقرهای و طلایی به بند کشیده شده بود تازه یادم آمد که لباسم را عوض نکرده بودم
پدربزرگم درحالیکه به لباسم نگاه میکرد گفت :
- اینجا بخشی از دنیای مردگانه تقریبا اکثر جادوگر ها و موجودات جادویی به این قسمت می آیند
به یکباره فکری به ذهن من رسید ، آیا پدرم هم در این دنیا بود ؟ به سرعت پرسیدم :
- یعنی پدرم هم توی این دنیاست ؟
با این سوال دیگر اثری از خوشحالی در چهره پدربزرگم دیده نشد او با لحنی خشک و جدی گفت:
- پدرت خیلی وقته از این بخش دنیای مردگان رفته شاید الان در ...
پدربزرگم به یکباره ساکت شد او با چهرهای گرفته و درهم به سمت جلو حرکت کرد و من هم که متوجه شده بودم که او تمایلی برای پاسخ به سوالم ندارد تنها به دنبالش حرکت کردم هر چند نمی توانستم آنچه را که گفته بود را درک کنم مگر این دنیای مردگان نبود ؟ مگر اینجا مکانی نبود که انسان ها پس از مرگ به آن میآمدند پس پدرم هم باید در این دنیا میبود از خودم پرسیدم که آیا میتوانم پدرم را برای یک بار هم که شده ببینم از زمانی که خودم را شناخته بودم این یکی از آرزو های دست نیافتنی تم بود اما در این زمان به نظر میرسید که این آرزویم میتواند رنگ و بویی از حقیقت بگیرد
مدتی در سکوت به دنبال پدربزرگم حرکت کردم مسیری که در آن حرکت میکردیم صاف و هموار بود اما به نظر میرسید که مدتهاست که کسی از این قسمت عبور نکرده است بالاخره بعد از نیم ساعت پیاده روی از جنگل خارج شدیم حس میکردم درمورد سرنوشت پدرم مسئله ای وجود دارد ، مسئله ای که پدربزرگ از بازگو کردن آن واهمه داشت ایستادن ناگهانی پدربزرگ سبب شد تا از فکر بیرون بیایم روبروی من شهر بزرگی قرار داشت ، با شور و شوق به خانه هایی نگاه میکردم که درون دره ای میان دو کوه قرار داشتند دستی بر روی شانه ام قرار گرفت
- آلفرد ، بهتره بریم داخل شهر
به سمت پدربزرگم برگشتم دیگر اثری از اندوه در چهره اش نبود او با لبخندی دلنشین گفت:
- دوست داری شهر رو بهت نشون بدم ؟
تنها سری به نشانه موافقت تکان دادم در این پانزده سال هرگز شهری را از نزدیک ندیده بودیم درحالیکه به دنبال پدربزرگم حرکت میکردم توجهم به تکه سنگ هایی جلب شد که با فاصله های گوناگون در دو طرف مسیر قرار داشتند صدای پدربزرگ را شنیدم که گفت:
- این سنگ ها بخشی از محافظان این دنیا هستند
به صورت هایی که روی سنگ ها نقش بسته بودند نگاهی انداختم
- محافظ
پدربزرگ که چندان توجه ای به سنگ ها نشان نمیداد گفت :
- این سنگ ها موجودات خطرناکی رو درون خودشون زندانی کردند . هیچکس نمیدونه اونها چه شکلی هستند مدتی طول کشید تا به ورودی شهر رسیدیم درحالیکه به دروازه های ورودی نگاه میکردم پرسیدم :
- اینجا نگهبان داره
پدربزرگ به مجسمه های ورودی اشاره کرد و گفت :
- دنیای مردگان محلی نیست که بخوان بهش حمله کنند
او تنها به گفتن همین حرف بسنده کرد درختان زیادی ما را از دو طرف محاصره کرده بودند که در میان آنها تکه سنگ های بزرگ قرار داشت و بر روی آنها نقاشی هایی از حیوانات به چشم میخورد
توجه ام به سمت تکه سنگی سیاه جلب شده بود که بر روی آن با رنگ سفید طرحی از ستاره را کشیده بودند
به سمت پدربزرگ برگشتم و با تعجب پرسیدم:
- اینجا کجاست !؟
در تمام مدتی که حرکت میکردم متوجه نگاه شگفت زده پدربزرگم شده بودم که با تردید به لباسم نگاه می کرد با اینکه همه این ها مانند رویا بود اما از اینکه در کنار پدربزرگم بودم خوشحال بودم زمانی که نگاه پدربزرگم را دنبال کردم تازه علت آن نگاه ها را فهمیدم بر روی سینه ام پرنده ای هفت رنگ نقش بسته بود که توسط رشته های نقرهای و طلایی به بند کشیده شده بود تازه یادم آمد که لباسم را عوض نکرده بودم
پدربزرگم درحالیکه به لباسم نگاه میکرد گفت :
- اینجا بخشی از دنیای مردگانه تقریبا اکثر جادوگر ها و موجودات جادویی به این قسمت می آیند
به یکباره فکری به ذهن من رسید ، آیا پدرم هم در این دنیا بود ؟ به سرعت پرسیدم :
- یعنی پدرم هم توی این دنیاست ؟
با این سوال دیگر اثری از خوشحالی در چهره پدربزرگم دیده نشد او با لحنی خشک و جدی گفت:
- پدرت خیلی وقته از این بخش دنیای مردگان رفته شاید الان در ...
پدربزرگم به یکباره ساکت شد او با چهرهای گرفته و درهم به سمت جلو حرکت کرد و من هم که متوجه شده بودم که او تمایلی برای پاسخ به سوالم ندارد تنها به دنبالش حرکت کردم هر چند نمی توانستم آنچه را که گفته بود را درک کنم مگر این دنیای مردگان نبود ؟ مگر اینجا مکانی نبود که انسان ها پس از مرگ به آن میآمدند پس پدرم هم باید در این دنیا میبود از خودم پرسیدم که آیا میتوانم پدرم را برای یک بار هم که شده ببینم از زمانی که خودم را شناخته بودم این یکی از آرزو های دست نیافتنی تم بود اما در این زمان به نظر میرسید که این آرزویم میتواند رنگ و بویی از حقیقت بگیرد
مدتی در سکوت به دنبال پدربزرگم حرکت کردم مسیری که در آن حرکت میکردیم صاف و هموار بود اما به نظر میرسید که مدتهاست که کسی از این قسمت عبور نکرده است بالاخره بعد از نیم ساعت پیاده روی از جنگل خارج شدیم حس میکردم درمورد سرنوشت پدرم مسئله ای وجود دارد ، مسئله ای که پدربزرگ از بازگو کردن آن واهمه داشت ایستادن ناگهانی پدربزرگ سبب شد تا از فکر بیرون بیایم روبروی من شهر بزرگی قرار داشت ، با شور و شوق به خانه هایی نگاه میکردم که درون دره ای میان دو کوه قرار داشتند دستی بر روی شانه ام قرار گرفت
- آلفرد ، بهتره بریم داخل شهر
به سمت پدربزرگم برگشتم دیگر اثری از اندوه در چهره اش نبود او با لبخندی دلنشین گفت:
- دوست داری شهر رو بهت نشون بدم ؟
تنها سری به نشانه موافقت تکان دادم در این پانزده سال هرگز شهری را از نزدیک ندیده بودیم درحالیکه به دنبال پدربزرگم حرکت میکردم توجهم به تکه سنگ هایی جلب شد که با فاصله های گوناگون در دو طرف مسیر قرار داشتند صدای پدربزرگ را شنیدم که گفت:
- این سنگ ها بخشی از محافظان این دنیا هستند
به صورت هایی که روی سنگ ها نقش بسته بودند نگاهی انداختم
- محافظ
پدربزرگ که چندان توجه ای به سنگ ها نشان نمیداد گفت :
- این سنگ ها موجودات خطرناکی رو درون خودشون زندانی کردند . هیچکس نمیدونه اونها چه شکلی هستند مدتی طول کشید تا به ورودی شهر رسیدیم درحالیکه به دروازه های ورودی نگاه میکردم پرسیدم :
- اینجا نگهبان داره
پدربزرگ به مجسمه های ورودی اشاره کرد و گفت :
- دنیای مردگان محلی نیست که بخوان بهش حمله کنند
- ۲.۲k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط