{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگ‌کوک دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت و آرام راه افتاد.

جونگ‌کوک دست‌هایش را داخل جیبش گذاشت و آرام راه افتاد.

هوا سرد بود و باد موهایش را به هم می‌ریخت.

+ عالیه...

دستش را روی موهایش کشید.

+ دوست دخترم رو از دست دادم، قهوه‌م سرد شد، تازه باد هم با موهام مشکل شخصی داره.

همان لحظه...

چراغ یکی از خیابان‌ها خاموش شد.

جونگ‌کوک ایستاد.

+ ...

به اطراف نگاه کرد.

+ اوکی...

چند قدم عقب رفت.

+ این دیگه توی برنامه نبود.

باد شدیدتری وزید.

و برای یک لحظه، سایه‌ای بلند روی دیوار روبه‌رو ظاهر شد.

جونگ‌کوک با تعجب به آن خیره شد.

+ ...کی اونجاست؟

سایه ناپدید شد.

جونگ‌کوک چند ثانیه همان‌جا ماند.

+ حتماً خیالاتیه.

اما چیزی که جونگ‌کوک نمی‌دانست...

این بود که آن شب، اولین قدم را به سمت دنیایی برداشت که هیچ انسانی نباید از وجودش باخبر می‌شد.

دنیای شیاطین.

و در همان لحظه، جایی بسیار دورتر...

مردی با چشمانی سرد و بی‌احساس از پشت پنجره‌ای تاریک به شهر انسان‌ها نگاه می‌کرد.

کیم تهیونگ.

شیطانی که هنوز نمی‌دانست...

قرار است یک انسان، تمام قوانین دنیای او را به هم بریزد
دیدگاه ها (۱)

نام رمان: در سایه‌ی پناهگاه شیرینپارت ۲: فرار از میان شعله‌ه...

RESPECT OR DIE : پارت هجدهمصدای مرد در راهرو پیچید...جونگ‌کو...

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

وارث سایه‌ها — پارت ۱۱صدای باران روی شیشه‌های بلند عمارت می‌...

معامله p10آن شب، قبل از خواب، جونگ‌کوک کشوی کوچکش را باز کرد...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط