هاها
شینوبو با دقت و مهربانی، ابزار آزمایش را آماده کرد. یوکی در حالی که دست موئیچیرو را محکم گرفته بود، روی یک صندلی کوچک نشسته بود. شینوبو با احتیاط، سوزنی ظریف را برای گرفتن یک قطره خون از دست یوکی آماده کرد.
موئیچیرو درست کنار او ایستاده بود؛ طوری که سایهی او روی یوکی بود، انگار میخواست با حضورش، حتی از کوچکترین شوکِ احتمالی هم از او محافظت کند.
وقتی سوزن به پوست یوکی نزدیک شد، یوکی کمی منقبض شد. اما درست در همان لحظهای که سوزن با پوست او برخورد کرد تا قطرهای خون را بیرون بکشد، اتفاقی افتاد که هیچکس پیشبینی نمیکرد.
به محض تماس سوزن با خونِ یوکی، انگار یک جریان الکتریکی یا یک تکانهی روحی شدید از بدنش گذشت. یوکی ناگهان چشمانش را بست و بدنش لرزید. او وارد یک حالت نیمهخواب و نیمهبیداری شد؛ انگار که خونش، به جای اینکه فقط یک مایع، مثل یک دریچهی حافظه عمل کند.
در ذهن یوکی، تصاویر سیاه و سفید و تاریکی مطلقِ دوران حضور در کنار موزان شروع به چرخش کردند. او دوباره آن احساس خفقان، تاریکی و وحشت را حس کرد. در حالی که در دنیای ذهنش با کابوسهای گذشته دستوپنجه نرم میکرد، بدن واقعیاش در دنیای واقعیت واکنش نشان داد.
ردهای برفی و یخی که قبلاً روی بدنش ظاهر شده بودند، این بار به شکل تند و تیز، مثل خارهای کریستالی و شفاف از پوستش بیرون زدند و دور تا دور او را پوشاندند. دمای اتاق ناگهان به شدت افت کرد، طوری که نفسِ هاشیراها به شکل بخار از دهانشان خارج میشد.
«یوکی!» موئیچیرو با نگرانی فریاد زد و سعی کرد او را بگیرد، اما دستش به محض نزدیک شدن به هالهی یخیِ دور یوکی، یخ زد و به عقب کشید.
شینوبو که شوکه شده بود، عقب رفت. «این… این یک واکنش دفاعیِ عصبی است! خون او در واکنش به ترسی که در ذهنش تجربه میکند، محیط را تغییر میدهد!»
یوکی در حالی که در میان کابوسهایش غرق بود، با صدایی که انگار از اعماق یک غار یخی میآمد، نالهای کرد. او در حال بازسازیِ خاطراتِ تلخِ گذشتهاش بود، اما این بار، این قدرتِ یخی، مثل یک حصار، او را از دنیای بیرون جدا کرده بود.
سانمی که میخواست جلو بیاید، با دیدن آن خارهای یخی که مثل شمشیرهای تیز بودند، ایستاد. «او دارد کنترلش را از دست میدهد! او در حال حمله به همه است!»
اما موئیچیرو، با وجود سرمای استخوانسوز، عقب ننشست. او با چشمانی مصمم، به میان آن هالهی یخی خیره شد. او میدانست که یوکی در حال جنگیدن نیست؛ او فقط در حال غرق شدن در گذشته است.
موئیچیرو درست کنار او ایستاده بود؛ طوری که سایهی او روی یوکی بود، انگار میخواست با حضورش، حتی از کوچکترین شوکِ احتمالی هم از او محافظت کند.
وقتی سوزن به پوست یوکی نزدیک شد، یوکی کمی منقبض شد. اما درست در همان لحظهای که سوزن با پوست او برخورد کرد تا قطرهای خون را بیرون بکشد، اتفاقی افتاد که هیچکس پیشبینی نمیکرد.
به محض تماس سوزن با خونِ یوکی، انگار یک جریان الکتریکی یا یک تکانهی روحی شدید از بدنش گذشت. یوکی ناگهان چشمانش را بست و بدنش لرزید. او وارد یک حالت نیمهخواب و نیمهبیداری شد؛ انگار که خونش، به جای اینکه فقط یک مایع، مثل یک دریچهی حافظه عمل کند.
در ذهن یوکی، تصاویر سیاه و سفید و تاریکی مطلقِ دوران حضور در کنار موزان شروع به چرخش کردند. او دوباره آن احساس خفقان، تاریکی و وحشت را حس کرد. در حالی که در دنیای ذهنش با کابوسهای گذشته دستوپنجه نرم میکرد، بدن واقعیاش در دنیای واقعیت واکنش نشان داد.
ردهای برفی و یخی که قبلاً روی بدنش ظاهر شده بودند، این بار به شکل تند و تیز، مثل خارهای کریستالی و شفاف از پوستش بیرون زدند و دور تا دور او را پوشاندند. دمای اتاق ناگهان به شدت افت کرد، طوری که نفسِ هاشیراها به شکل بخار از دهانشان خارج میشد.
«یوکی!» موئیچیرو با نگرانی فریاد زد و سعی کرد او را بگیرد، اما دستش به محض نزدیک شدن به هالهی یخیِ دور یوکی، یخ زد و به عقب کشید.
شینوبو که شوکه شده بود، عقب رفت. «این… این یک واکنش دفاعیِ عصبی است! خون او در واکنش به ترسی که در ذهنش تجربه میکند، محیط را تغییر میدهد!»
یوکی در حالی که در میان کابوسهایش غرق بود، با صدایی که انگار از اعماق یک غار یخی میآمد، نالهای کرد. او در حال بازسازیِ خاطراتِ تلخِ گذشتهاش بود، اما این بار، این قدرتِ یخی، مثل یک حصار، او را از دنیای بیرون جدا کرده بود.
سانمی که میخواست جلو بیاید، با دیدن آن خارهای یخی که مثل شمشیرهای تیز بودند، ایستاد. «او دارد کنترلش را از دست میدهد! او در حال حمله به همه است!»
اما موئیچیرو، با وجود سرمای استخوانسوز، عقب ننشست. او با چشمانی مصمم، به میان آن هالهی یخی خیره شد. او میدانست که یوکی در حال جنگیدن نیست؛ او فقط در حال غرق شدن در گذشته است.
- ۱.۶k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط