Part 17

ساعت ۹ صبح...

_ سوجین؟

با شنیدن صدا سریع از جاش بلند شد و تعظیم کرد..
☆ اوه، سلام آقای کیم!
_ یوکی نیومده؟!

سوجین با تعجب به جای خالی میز یوکی نگاه کرد.. اونقدر مشغول کارش بود که تازه متوجه غیبتش شده بود!

☆ آمم... نه! خودمم الان فهمیدم!

_ میتونی بهش زنگ بزنی؟ اگه قرار نبود بیاد، حداقل باید اطلاع میداد

با دستپاچگی توی جیب هاش دنبال گوشیش گشت..
☆ اوه، بله! الان زنگ میزنم!

꧁꧂
گوشی برای صدمین بار روی میز لرزید...

ولی صاحبش حتی جون نداشت دستشو بلند کنه..
سرگیجه و سردرد باعث شده بود چشماش هم درست کار نکنه..
تمام بدنش درد میکرد، مثل یه پشه که آخرای عمرش بود کف اتاق افتاده بود و هر از گاهی یه تکون کوچیک میخورد🗿

دلش میخواست از درد داد بزنه، ولی حتی صداش هم در نمیومد
با بدبختی دست لرزونش رو به سمت گوشی دراز کرد، اما درست وقتی انگشتاش بهش نزدیک شدن، تماس قطع شد...

و دستش دوباره روی زمین افتاد..
꧁꧂
☆ آقای کیم، هرچی زنگ میزنم جواب نمیده!
_ یعنی چی؟!
☆ وای، چیکار کنیم؟! خیلی نگرانشم!
_ مگه دیروز با هم از شرکت نرفتین؟!
☆ چ... چرا، ولی فهمیدیم گوشیشو جا گذاشته! منم کار داشتم و نتونستم منتظرش بمونم...

تهیونگ کلافه نفسشو بیرون داد..
_ این دختره هم که همیشه باید یه دردسری درست کنه!

☆ آقای کیم، الان وقت غر زدن نیست!😭

تهیونگ نگاه تندی بهش انداخت و سوجین سریع دهنشو بست
꧁꧂
دوباره تلاش کرد دستشو بلند کنه...

اما انگار یه وزنه‌ی چند کیلویی بهش بسته بودن! نزدیک بود دوباره روی زمین بیفته که انگشتاش به لبه‌ میز گیر کردن..

با هزار بدبختی دستشو جلو کشید و گوشی رو برداشت
البته گوشی هم با صدای بلندی روی زمین افتاد

+ آخ...

بعد از چند بار تلاش، بلاخره تونست شماره‌ می‌یون رو پیدا کنه و تماس بگیره..

♡ سلام خانوم کله‌ شق! چه عجب یه زنگی زدی!

+ می... می‌یونی...

♡ الو؟! صدات نمیاد!

+ می‌یون...!

♡ اگه حرف نزنی قطع میکنما!

یوکی چشماشو محکم بست و تمام قدرتش رو جمع کرد..

+ می‌یوووون!
♡ چته تو؟! چی شده؟!
+ ا... اگه... کاری نداری... میای اینجا؟
♡ چی؟! کجا بیام؟!
+ خونه...م...

چند ثانیه سکوت شد..

♡ وایسا ببینم... نکنه مریض شدی که صدات در نمیاد؟!😂

یوکی دیگه نتونست جواب بده و فقط نفس‌ های سنگینش از پشت تلفن شنیده میشد..

♡ باشه باشه! زیاد حرف نزن، الان به فنا میری!🤣نیم ساعت دیگه اونجام!
꧁꧂
تهیونگ با دیدن تصاویر دوربین‌ های مداربسته، بلاخره مطمئن شد یوکی شب قبل به شرکت برگشته بوده..

_ ای کله‌ شق! حالا چی میشد فردا میومدی اون گوشی لعنتی رو بر میداشتی؟!

بعد برگشت سمت سوجین

_ تو چرا گذاشتی تنها برگرده؟! به زور هم شده میبردیش!
☆ واقعاً متأسفم! بهش گفتم فردا بیاد برداره، ولی گوش نکرد... نمیدونم چقدر به اون گوشی وابسته‌ست!

تهیونگ دستاشو روی صورتش گذاشت و سرشو عقب برد

_ اوففف... از دست این دختر! همیشه باید کار دست آدم بده!
꧁꧂
بلاخره صدای رمز در به گوش یوکی رسید...

بعد صدای قدم‌ هایی که با عجله به اتاق نزدیک میشدن...

می‌یون توی چارچوب در ظاهر شد و با دیدن یوکی که کف زمین افتاده بود، چند ثانیه خشکش زد...

بعد یهو زد زیر خنده
♡ وای اینو نگاااا !🤣مثل حشره‌ ای شدی که یکی با دمپایی زده تو سرش😂

یوکی فقط با چشمای نیمه‌ باز نگاش کرد..
دلش میخواست بلند شه و هرچی فحش بلد بود نثارش کنه، ولی حتی تکون دادن یه انگشت هم براش سخت بود

می‌یون بلاخره خنده‌ش رو کنترل کرد و کنارش زانو زد..

♡ دختر، آخه تو چرا رعایت نمیکنی؟! خودتم خوب میدونی همیشه بد مریض میشی!🗿

یوکی با آخرین توانش دستشو کمی بالا آورد و به سمتش دراز کرد..

می‌یون نگاهش کرد..
♡ چیه؟ میخوای دستتو ببوسم؟😂

دست یوکی همونجا بی‌ جون افتاد..

می‌یون این بار دیگه نخندید..
وقتی صورت سرخ و عرق‌ کرده‌ش رو دید، نگرانی جای شوخی رو گرفت..

♡ یوکی؟! هی... یوکی، صدامو میشنوی؟

دختر به‌ سختی پلک زد..

می‌یون سریع گوشیش رو بیرون آورد تا برای کمک پزشکی تماس بگیره و همزمان سعی کرد یوکی رو آروم نگه داره..

♡ باشه، نترس... من اینجام. دیگه لازم نیست خودت کاری کنی.

یوکی با شنیدن این حرف، بلاخره نفس لرزونی بیرون داد..
تمام این مدت فقط میخواست یکی بیاد و کمکش کنه...
و حالا که می‌یون کنارش بود، دیگه لازم نبود وانمود کنه حالش خوبه..
چشماشو بست و انگشتاش رو آروم دور دست دوستش جمع کرد...

#وانشات #بی_تی_اس #چندپارتی #تکپارتی #درخواستی #فیکشن #تهکوک
دیدگاه ها (۱)

| Part*42*جیمین: «لارا، معرفی نمی‌کنی؟»لارا: «چرا که نه.»نزد...

پارت ۸

the lost leaves/رمان جیمین

پارت نهیون: جیغغغغغغغیونگی: مرگ عوضی دهنتو ببند یون: تو توی ...

دید پنهان انفجار اشکار

dark life = 31

پارت چهارته: لعنتی تو بچه داری( عصبی داد )یون: نه نههههه من ...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:87بعد از چند ثانیه ازم جدا شد...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط