{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشنا

پارت ششم: بیداری در کابوسِ آشنا
چند دقیقه‌ای که از اون اتاق گذشت، انگار زمان ایستاده بود. لیان، با اون نگاهِ سرد و پیروزمندانه، در رو باز کرد تا بره بیرون. اما قبل از اینکه بره، ایستاد و بدون اینکه حتی بهم نگاه کنه، با یه لحنِ که انگار داشت یه حقیقتِ خیلی ساده رو می‌گفت، گفت:

لیان: «میا… برادرهات تورو خیلی بیشتر از من دوست دارن.»

قلبم یه لحظه فروریخت. می‌خواستم چیزی بگم، می‌خواستم فریاد بزنم که نه، تو اشتباه می‌کنی، یا شاید بخوام از تهِ دل بگم که چقدر ازت متنفرم… اما زبونم خشک شده بود. فقط تونستم با لکنتِ تمام، زیر لب زمزمه کنم:

میا: «د… د… لی… ی…»

لیان پوزخندی زد و حرفم رو قطع کرد: «لازم نیست چیزی بگی. حالا که دوسم نداری، منم از پیشت میرم… اما قبلش، تو باید بمیری.»

و بعد… صدای وحشتناکِ تِق‌تِق‌ق‌ق‌ق!

با یه جیغِ بی‌صدا، از خواب پریدم. بدنم مثلِ یه تکه یخ می‌لرزید. چشم‌هام رو با فشار باز کردم و به سقفِ اتاق خیره شدم. اینجا اتاق خودم بود. تختِ خودم بود. پتو روی پاهام بود. با دست‌های لرزون، جلوی دهنم رو گرفتم. یعنی… یعنیهمه‌ی اون‌ها، اون اتاقِ تاریک و اون ترسِ وحشتناک، فقط یه خواب بود؟

ساعت رو نگاه کردم. ۶:۳۰ صبح بود. خدای من، انگار زمان به عقب برگشته بود. انگار دوباره برگشته بودم به گذشته. با گیجی و گیجیِ تمام، از تخت اومدم بیرون. دوش گرفتم، اما ذهنم آروم نمی‌گرفت. زیرِ آبِ گرم، داشتم با خودم کل‌کل می‌کردم: «یا همه‌ی اون‌ها خواب بود، یا واقعاً برگشتم به گذشته، یا اصلاً دارم توی یه دنیای دیگه خواب می‌بینم…»

بعد از اینکه موهام رو خشک کردم، یادم افتاد گوشی رو چک کنم. امروز بیستمه. از تقویم گذشتم… اون اتفاقاتِ وحشتناک اصلاً توی این تاریخ ثبت نشده بودن! پس واقعاً برگشته بودم؟ با یه حالتِ بی‌حالی، لباس‌های خونگی پوشیدم و با خودم زمزمه کردم:

میا: «کی اول صبحی میره دانشگاه؟ امروز رو می‌مونم خونه…»
که یکدفعه تهیونگ با یه قیافه‌یِ جدی و در عین حال خنده‌دار، در رو باز کرد و اومد تو.

تهیونگ: «میا! تو… تو حتماً شیرموزهای جونگ‌کوک رو خوردی، نه؟»

میا (با تعجب و گیجی): «چی؟ نه! من که اصلاً دست به چیزی نزدم. چطور مگه؟»

تهیونگ: «آخه الان دنبالِ کسی می‌گرده که شیرموزهاش رو خورده! یه جوری دنبالِ قاتل می‌گرده که انگار گنج رو برده!»

میا (با لبخندِ ریز): «خب مگه کی خورده؟»

تهیونگ (با یه حالتِ شیطنت‌آمیز و پنهانی): «من! ولی به کسی نگو، باشه؟»

میا: «باشه بابا…»

در همین لحظه، جیمین که انگار مأمورِ خبررسانی بود، از راه رسید و با صدای بلند گفت:

جیمین: «جونگ‌کوک! خبر بد! تهیونگ تمامِ شیرموزهای تو رو خورده!»

تهیونگ (با حرص و در حالی که داشت جیمین رو نگاه می‌کرد)«جیمینِ پرو! چرا همه‌چی رو با صدای بلند می‌گی؟»

جیهوپ هم که انگار داشت از بالا به ماجرا نگاه می‌کرد، وارد بحث شد:

جیهوپ: «من که با چشمای خودم دیدم! جین داشت جلوی یخچال می‌پلکید، حتماً کارِ خودشه!»

جین (که تازه از یخچال اومده بود و داشت سعی می‌کرد خودش رو عادی نشون بده): «دادا! من که کاری نکردم! من فقط می‌خواستم یه کم یخ بردارم، همین!»

یونگی (که با اون لحنِ همیشگی و خونسردش، انگار از این همه سر و صدا کلافه شده بود): «آخه یخ می‌خوای چیکار جین؟ داری برف درست می‌کنی؟»

جین (با یه حالتِ مبالغه‌آمیز): «می‌خواستم باهاش صورتم رو بشورم، شاید یه کم از این گرما و خستگی دربیاد و جون بگیرم!»همون موقع بود که صدای جونگ‌کوک در اومد؛ اونم با یه گریه‌یِ الکی و خیلی بچه‌گانه که مخصوصِ خودش بود:

جونگ‌کوک: «آآآآآ! شیرموزهای من! اونا رو ازم گرفتن! من شیرموزام رو می‌خوام!»

مامان (که از این همه سروصدا کلافه شده بود و داشت به سمت اتاق‌ها می‌اومد): «بچه‌ها! چیشده؟ باز چه خبر شده؟»

جونگ‌کوک (با یه لحنِ خیلی کیوت و گریه‌یِ ساختگی، خودش رو به مظلوم بودن زد): «مامان… ببین! اینا همه‌شون با هم شیرموزهای من رو خوردن!»

مامان (با یه نگاهِ توبیخ‌آمیز به بچه‌ها): «ای بچه‌ها! من بهتون چی گفتم؟ به شیرموزهای این بچه کوچولو دست نزنید!»

جونگ‌کوک (در حالی که سعی می‌کرد خودش رو جدی نشون بده): «مامان! من ۲۲ سالمه‌ها! دیگه کوچیک نیستم!»

نامجون (با یه خنده‌یِ کوتاه و کلافه): «آره جون خودت… اونم فقط چند روز از بزرگ شدنت می‌گذره!»

جونگ‌کوک (با لجبازی): «اونم فقط چند روزِ مهمیه!»
دیدگاه ها (۰)

ادامه پارت ۶ وقتی بحث شیرموزها بالا گرفت و همه با هم یکی شدن...

یه موضوع برای سناریو

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

پارت پنجم: تله‌یِ سادیسمیداشتم دستِ دختربچه رو توی دستم نگه ...

ادامه پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط