ادامه پارت۴👇
ادامه پارت۴👇
دخترا مانتوهاشونو در آوردن که راحت باشن چون خیلی گرم بود....من فقط دکمه هاشو باز کردم...
و شالمم خیلی راحت در آوردم دخترا هم همینطور
....
پسرا بیخیال به تیپمون خوش میگذروندن
اومدیم جمع شیم که والیبال بازی کنیم...
من خیلی پرو بودم قرار بود فقط پسرا بازی کنن....که من پریدم وسط ..
-منم میاممم
آراد گفت
-باشه
خب ایستادیم ...
من سامیار یه طرف ...آرتین و آراد هم یه طرف
...والیبالم عالی بود...توپو به سمت هوا پرت کردم پریدم بالا....و محکم توپو جلوی آرتین و آراد کوبیدم ...آراد کیف میکرد...باورش نمیشد اینجوری بازی کنم...
آرتین نیش خندی زدو یه نگاهه چپی به من کرد ...هواسم نبود یهو ...توپ جلوم محکم خورد رو زمین یه متر پریدمو ترسیدم ...
ناخداگاه سرم گیج رفتو افتادم زمین...سامیار اومد بلندم کنه که گفتم خوبم...
-مطمئنی؟
-آره
یه نگاهه بدی به آرتین کردم....
نشونت میدم آقا ...فک کردی فقط خودت بلدی..نه همچین اعتماد به سقفم نداشته باش
آرتین ریز ریز میخندید...
واقعا خون جلوی چشممو گرفته بود..رفتم جلوی آرتین انگشته اشارمو آوردم بالا...
-هی آقا فکر نکن چون پسری هرغلطی دوست داری میتونی بکنیا...
انگشتمو با یه حرکت آورد پایین یهو اومد جلو...کم کم نفساش داشت میخورد به صورتم ...ترسیدم
آروم گفت
-خودت خواستی بازی کنی ما اول گفتیم پسرونه میخوایم بازی کنیم میخواسی شرکت نکنی....و رفت
بدم میومد ازش بدمممم میومد...
بیخیال شدم رفتم یکم آب بخورم یادم افتاد...وای ینی از امروز ۱۹سالم میشد...
همگی جمع شدیم بریم کافی شاپ یه چیز بخوریم...خیلی گشنم بود..
اول فقط منو سلین و بهار و سحر بودیم یهو بهار با ذوق گفت
-واییییـــی ارتینه چقدر خوشتیپو جذابه ...من غش...دیدین چقدر حرکاتاش جذابه...باید تورش کنم...
یهو سحر زد تو سرش و گفت
-گوه نخور ماله خودمه
سلین پرید وسط این دوتا
-اصن منو آرتین واسه هم ساخته شدیم...
من بلند گفتم
-آخه این پسره ی تهوه چی داره که شما دارید واسش همدیگرو تیکه پاره میکنید...
ولی خداوکیلی خیلی جذاب بود ..ولی از خودراضی
...باید یه جوری بهش نشون میدادم که من مهتابمو از پسش بر میام و مثه دخترای دیگه نیسم....
که بخواد جلب توجه کنه و تو دله پسره خودشو جا بده...عهد بستم عاشقه هیچ پسری نشم
یکم که گذشت یهو پسرا اومدن..
من موهام تو باد پخش شده بود..
آرتین زل زده بود به موهام ...زود موهامو درست کردم ...پیش خدمت یا گارسون که اومد ...من از روی منو پیتزا مخصوص سفارش دادم دقت کردم...آرتین اسنک سفارش داده بود...پس اونم اهل این چیزا بود...
هوف باید قبل از ساعته ۸خونه میبودم
...
ساعت ۶:۳۰عصر بود..
نشستیم که شجاعت حقیقت بازی کنیم...و گفتیم هر کاری گفتیم باید انجام بدیم...و هرچی پرسیدیم باید راست میگفتیم...
یه بطری نوشابه گذاشتیم وسط
من چرخوندم افتاد به بهار از سحر...ازش پرسید
-حقیقت یا شجاعت؟
-حقیقت
-تا حالا به پسره غریبه دست زدی
...
-آره
هممون نگاه کردیم به همو خندیدیم...
یهو سحر گفت
-کی بود کلک؟؟
منم دادم رفت بالا
-هوی سحری بازی رو بهم نریز بشین سره جات
ادامه دادیم ...چرخوندم وای یا خدا افتاد آرتین از من...حالا چی بگم؟؟
یه لبخنده خبیثانه اومد روی صورتش من آب دهنمو قورت دادمو....پرسید
-حقیقت یا شجاعت؟
-شجاعت
گفت
-همین الان پاشو برو با یه پسر غریبه سلامو احوال پرسی بکن انگار که خیلی وقته میشناسیش و آخر خدافظی کنو بیا
.....
با اعتماد به نفس قبول کردم...میدونستم مسخرم میکنن.ولی نمیتونستم قانون بازی رو بشکنم
پاشدم رفتم یکم دید زدم...البته سحر باهام اومد تا یه وقت جر نزنم....چشمم افتاد به یه پسره..حدود ۲۳سال داشت
رفتم روبه روش سلام کردم
-سلام خوبی؟چطوری؟چه خبر
پسره هنگ کرد...گفت
-با منی؟
-پ ن پ با پشت سریتم ...با توام دیگه...
نگام افتاد به بچه ها از خنده داشتن میپوکیدن وقتی دیدن که پسره منو همینطوری داره نگاه میکنه...
یادم باشه تلافیشو سره ارتین در بیارم
پسره گفت
-سلام مرسی تو چطوری سلامتیت عزیزم تو چه خبر؟
واییی چه زود پسر خاله شد ....
-مرسی هیچی ...ببخشید من کار دارم میرم فعلا...
زود دوییدمو رفتم ...حتی نزاشتم بیچاره خدافظی کنه.. همون موقع به سحر گفتم یه سر میرم دستشویی
لجم گرفته بود خون جلو چشامو گرفته بود از پشت درخت چنتا سنگ جمع کردم...از پشت درخت جوری که کسی متوجه نشه..آرتین به چوبای دور تا دور آلاچیق تکیه داده بود...
اولین سنگو که انداختم خورد تو کمرشـ..فقط دستشو برد ببینه چی بود...نفهمید بازم یه سنگ محکم تر انداختم خورد تو گردنش ...برگشت منم زود رفتم اونور...
سامیار گفت
-چته ارتین چیزی شده؟
-نه سامی چیزی نیس
منم ادامه دادم از پشته درخت محکم زدم تو کلش با سنگ...یهو با خشونت اینوری شد منم فرصت نکردم....هول شدم
دخترا مانتوهاشونو در آوردن که راحت باشن چون خیلی گرم بود....من فقط دکمه هاشو باز کردم...
و شالمم خیلی راحت در آوردم دخترا هم همینطور
....
پسرا بیخیال به تیپمون خوش میگذروندن
اومدیم جمع شیم که والیبال بازی کنیم...
من خیلی پرو بودم قرار بود فقط پسرا بازی کنن....که من پریدم وسط ..
-منم میاممم
آراد گفت
-باشه
خب ایستادیم ...
من سامیار یه طرف ...آرتین و آراد هم یه طرف
...والیبالم عالی بود...توپو به سمت هوا پرت کردم پریدم بالا....و محکم توپو جلوی آرتین و آراد کوبیدم ...آراد کیف میکرد...باورش نمیشد اینجوری بازی کنم...
آرتین نیش خندی زدو یه نگاهه چپی به من کرد ...هواسم نبود یهو ...توپ جلوم محکم خورد رو زمین یه متر پریدمو ترسیدم ...
ناخداگاه سرم گیج رفتو افتادم زمین...سامیار اومد بلندم کنه که گفتم خوبم...
-مطمئنی؟
-آره
یه نگاهه بدی به آرتین کردم....
نشونت میدم آقا ...فک کردی فقط خودت بلدی..نه همچین اعتماد به سقفم نداشته باش
آرتین ریز ریز میخندید...
واقعا خون جلوی چشممو گرفته بود..رفتم جلوی آرتین انگشته اشارمو آوردم بالا...
-هی آقا فکر نکن چون پسری هرغلطی دوست داری میتونی بکنیا...
انگشتمو با یه حرکت آورد پایین یهو اومد جلو...کم کم نفساش داشت میخورد به صورتم ...ترسیدم
آروم گفت
-خودت خواستی بازی کنی ما اول گفتیم پسرونه میخوایم بازی کنیم میخواسی شرکت نکنی....و رفت
بدم میومد ازش بدمممم میومد...
بیخیال شدم رفتم یکم آب بخورم یادم افتاد...وای ینی از امروز ۱۹سالم میشد...
همگی جمع شدیم بریم کافی شاپ یه چیز بخوریم...خیلی گشنم بود..
اول فقط منو سلین و بهار و سحر بودیم یهو بهار با ذوق گفت
-واییییـــی ارتینه چقدر خوشتیپو جذابه ...من غش...دیدین چقدر حرکاتاش جذابه...باید تورش کنم...
یهو سحر زد تو سرش و گفت
-گوه نخور ماله خودمه
سلین پرید وسط این دوتا
-اصن منو آرتین واسه هم ساخته شدیم...
من بلند گفتم
-آخه این پسره ی تهوه چی داره که شما دارید واسش همدیگرو تیکه پاره میکنید...
ولی خداوکیلی خیلی جذاب بود ..ولی از خودراضی
...باید یه جوری بهش نشون میدادم که من مهتابمو از پسش بر میام و مثه دخترای دیگه نیسم....
که بخواد جلب توجه کنه و تو دله پسره خودشو جا بده...عهد بستم عاشقه هیچ پسری نشم
یکم که گذشت یهو پسرا اومدن..
من موهام تو باد پخش شده بود..
آرتین زل زده بود به موهام ...زود موهامو درست کردم ...پیش خدمت یا گارسون که اومد ...من از روی منو پیتزا مخصوص سفارش دادم دقت کردم...آرتین اسنک سفارش داده بود...پس اونم اهل این چیزا بود...
هوف باید قبل از ساعته ۸خونه میبودم
...
ساعت ۶:۳۰عصر بود..
نشستیم که شجاعت حقیقت بازی کنیم...و گفتیم هر کاری گفتیم باید انجام بدیم...و هرچی پرسیدیم باید راست میگفتیم...
یه بطری نوشابه گذاشتیم وسط
من چرخوندم افتاد به بهار از سحر...ازش پرسید
-حقیقت یا شجاعت؟
-حقیقت
-تا حالا به پسره غریبه دست زدی
...
-آره
هممون نگاه کردیم به همو خندیدیم...
یهو سحر گفت
-کی بود کلک؟؟
منم دادم رفت بالا
-هوی سحری بازی رو بهم نریز بشین سره جات
ادامه دادیم ...چرخوندم وای یا خدا افتاد آرتین از من...حالا چی بگم؟؟
یه لبخنده خبیثانه اومد روی صورتش من آب دهنمو قورت دادمو....پرسید
-حقیقت یا شجاعت؟
-شجاعت
گفت
-همین الان پاشو برو با یه پسر غریبه سلامو احوال پرسی بکن انگار که خیلی وقته میشناسیش و آخر خدافظی کنو بیا
.....
با اعتماد به نفس قبول کردم...میدونستم مسخرم میکنن.ولی نمیتونستم قانون بازی رو بشکنم
پاشدم رفتم یکم دید زدم...البته سحر باهام اومد تا یه وقت جر نزنم....چشمم افتاد به یه پسره..حدود ۲۳سال داشت
رفتم روبه روش سلام کردم
-سلام خوبی؟چطوری؟چه خبر
پسره هنگ کرد...گفت
-با منی؟
-پ ن پ با پشت سریتم ...با توام دیگه...
نگام افتاد به بچه ها از خنده داشتن میپوکیدن وقتی دیدن که پسره منو همینطوری داره نگاه میکنه...
یادم باشه تلافیشو سره ارتین در بیارم
پسره گفت
-سلام مرسی تو چطوری سلامتیت عزیزم تو چه خبر؟
واییی چه زود پسر خاله شد ....
-مرسی هیچی ...ببخشید من کار دارم میرم فعلا...
زود دوییدمو رفتم ...حتی نزاشتم بیچاره خدافظی کنه.. همون موقع به سحر گفتم یه سر میرم دستشویی
لجم گرفته بود خون جلو چشامو گرفته بود از پشت درخت چنتا سنگ جمع کردم...از پشت درخت جوری که کسی متوجه نشه..آرتین به چوبای دور تا دور آلاچیق تکیه داده بود...
اولین سنگو که انداختم خورد تو کمرشـ..فقط دستشو برد ببینه چی بود...نفهمید بازم یه سنگ محکم تر انداختم خورد تو گردنش ...برگشت منم زود رفتم اونور...
سامیار گفت
-چته ارتین چیزی شده؟
-نه سامی چیزی نیس
منم ادامه دادم از پشته درخت محکم زدم تو کلش با سنگ...یهو با خشونت اینوری شد منم فرصت نکردم....هول شدم
- ۱۵.۳k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط