{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می ده پسرا که در خمارم

می ده پسرا که در خمارم

می ده پسرا که در خمارم
آزرده‌ی جور روزگارم
تا من بزیم پیاله بادا
بر دست زیار یادگارم
می رنگ کند به جامم اندر
بس خون که ز دیده می‌ببارم
از حلقه و تاب و بند زلفت
هم مومن و بسته‌ی زنارم
ای ماه در آتشم چه داری
چون با تو ز نار نیست عارم
تا مانده‌ام از تو برکناری
جویست ز دیده بر کنارم
خواهم که شکایت تو گویم
از بیم دو زلف تو نیارم
گر ماه رخان تو برآید
از من ببرد دل و قرارم
امروز که در کفم نبیدست
اندوه جهان بتا چه دارم
مولای پیاله‌ی بزرگم
فرمانبر دور بی‌شمارم
در مغکده‌ها بود مقامم
در مصطبه‌ها بود قرارم
از شحنه‌ی شهر نیست بیمم
در خانه‌ی هجر نیست کارم
هر چند ز بخت بد به دردم
هر چند به چشم خلق خوارم
با رود و سرود و باده‌ی ناب
ایام جهان همی گذارم
دیدگاه ها (۱)

ترا دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتمترا دل دادم ای دلبر ش...

پسرا خیز تا صبوح کنیمپسرا خیز تا صبوح کنیمراح را همنشین روح ...

از عشق ندانم که کیم یا به که مانماز عشق ندانم که کیم یا به ک...

نه سیم نه دل نه یار داریمنه سیم نه دل نه یار داریمپس ما به ج...

من چنان عاشق رویت ،که ز خود بی‌خبرمتو چنان فتنه ی خویشی ،که ...

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذریبا دلم گفت نگاهت : نگران م...

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذریبا دلم گفت نگاهت : نگران م...

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذریبا دلم گفت نگاهت : نگران م...

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذریبا دلم گفت نگاهت : نگران م...

دیدم از کوچه ی ما با دگران می گذریبا دلم گفت نگاهت : نگران م...

يک نکو روي نديدم که #گرفتار تو نيستنيست در مصر #عزيز ي که #خ...

#شعر🍃ای یار ترین یار و نگارم ،  باز آ ..با گریه ی تلخ ، بی ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط