×قسمت بیست و نه×پارت چهار
×قسمت بیست و نه×پارت چهار
واقعیت این بود که حتی اگهخوده مونیکا همازمنمیخواست که حرف بزنم من اونقدر نیاز بع یکی داشتم که تو دونستندردام کمکم کنه که خودم شروع به حرف زدنمیکردم..واسش گفتم..از خودم..از سامان..از اینکه از وقتی خودمو شناختمفهمیدم عاشق سامانم..از اینکه چقد عاشقمه ..از اینکه قراره اسم بچمونو بزاریم سونیا..هه..اینجاشو بغض کردم..سونیایی که هیچوقت به دنیا نمیاد..مونیکا هم گوش میداد و به بدبختیام گریه میکرد
دیگه تقریبا خالی شده بودم..مونیکا هم زیاد در اونمورد حرفی نزد ..تا اینکه..دسته در به سمت پایین کشیده شد
قلبم ایستاد..ینی..میشه سامانم پشت ایندر باشه؟میشه بیاد بگه سلامدختر خاله؟؟
خدایا میشه؟!
در باز شد..خاله با لب خندوناومد سمتم وپیشونیمو بوسید..عمواومد و بایه لبخند مهربون یه گل گنده رو گذاشت کنار تختم..و بعد..سامان با همون کت وشلوار مشکی که خودم واسش خریده بودم اومد تو..مهربونمیزد..دیوونه من نمیدونه کی باید چیو بپوشه..اومد کنارم..کنار تختم زانو زد..گفت:به درک که دوسم نداری..من خودم یه تنه اندازه هردوتامون دوست دارم..الانم در ملع عام از دخترخاله اتیش پارم خواستگاری میکنم
چه رویای شیرینی بود ازدواج با سامان..ولی این فقط رویا بود..سامانی وجود نداشت..در بسته شد و من اونی که منتظرش بودمو ندیدم..
سامان نبود..من انقد تو ارزوهام غرق شدم که با واقعیت اشتباه میگیرمشون
کلافه بودم..از قربون رفتنای خاله و احوال پرسی عمو هیچی نفهمیدم..فقط وقتیحواسم جمع شد که حرف از سامان شد
مامان_راستی ابجی سامان کو؟!
_نگفتم بهت؟!یکم افسرده شدهبود بچم..نمیدونم چرا اصلا..با امیر و کامران یه مدت رفتن گردش..هنوز از اتفاقی که واسه ویدا افتاده هم چیزی نمیدونه
پس بگو چرا خبری ازش نیس..سامانافسرده شده؟؟الهی من دورش بگردم عشقمو
بعد اون دیگه خاله اینا رفتن..البته بابابزرگ مامان بزرگم اومدن..هردوتاشون غمباد کرده بودن..عزیز واسم کلی تنقلات ومغز واینا اورده بود..الهی دورشون بگردم
وبعدم نزدیکای شب بود که خوابمبرد
به امیداینکه خواب سامانو ببینم
..........................
سامان
از اونروزی که ویدا منواز خودش روند..همون روز بد..که از صبحش داشتم خودمو به این در و اون در میزدم که جلوی عشقم خوب بخ نظر بیام..از همون حادسه..که قلبم توش مجروح شد..از همونروز یه هفته میگزره..تو این یه هفته من دارم عذابمیکشم..اخه چرا دوسم نداشت؟!یهروز بیشتر نداشتمش..نمیتونمباور کنم..اخه چجوری ویدایی که چشمای شرورش مظلومیتوداد میزد انقد بد شد؟!منویدامو میشناسم..اون یه هیولا نبود..که با یه تیغ قلب منو خط انداخت..من مطمئنم هنوزم دوسم داره..ولی دلیل اینکه نمیخواست باهام باشهرو نمیدونم..تمام این روزارو یه گوشه نشستم و فکر میکنم..به همه چی..که چی واسش کم گذاشته بودم..نمیدونم چرا اونقدری که توقع داشتم دپرس نبودم..شاید چون من هنوزم امید داشتمویدا مالع خودمه.
امیر فهمیده بود خیلی دپرسم..واسه همین یه مسافرت دوروزه رو ردیف کرده بود..که من هیچی ازشنفهمیدم..همش تو خودم بودم..تو این مدت دوست نداشتم هیچ خبری از ویدا داشته باشم..کسی ام چیزی نمیگفت..ینی کلا من با کسی حرف نمیزدم اصلا...تا اینکه مسافرتم تموم شد و برگشتیم تهران..وقتی برگشتم صبحبود..تا بعداز ظهر زیادبا کسیحرف نمیزدم..تا وقتی که گوشی مامانزنگخورد..با نگرانی و استرس گفت:جدی میگی؟یا خدا..الهی دورش بگردم من..چیکار میکنه الان؟!حق داره..منم جاش بودم بدتر از اینا میکردم..باشه باشه اومدم.
مکالمه مشکوکی بود..وقتی ام مشکوکتر شد که اماده شدن و بابابا از خونهزدنبیرون..
منم باهاشون رفتم..دلمشور میزد
داشتن میرفتن سمت شمال تهران..روبروی یهبیمارستان بزرگ نگه داشتن..منم با فاصله ازشون پارک کردم..رفتن داخل و نیم شاعت بعد برگشتن
وقتی ماشینو روشنکردن و رفتن منم ماشینو ترک کردم و به بیمارستان رفتم..فک کنم زمان ملاقات تموم شده بود..چون کسی تو حیاط نبود..همه پنجره ها پردشون کشیده بود..جز یه اتاق..دلم رفت سمتش..پاهام بی ارده سمت اون پنجره قدم برداشت و وقتی پشتش قرار گرفتم چیزیو دیدم که هرگز انتظارشونداشتم..
ویدای من با یه لباس گشاد رویه تخت خوابیده بود..دستش جایی نداشت که سوزن بهش وصل نباشه..دور و برش پر از دم و دستگاه بود..ولی همه اینا به کنار..دوتا چیز عذابم داد..انقدر که واقعا شکستم
اولیش اینکه پسری که کنارش نشسته بود و باهاش حرف میزدونمیشناختم
دومیشم اینکه ویدای مندیگه مویی نداشت
یه پاکت سبز رنگروی سرش کشیده بود و من داشتم اتیش میگرفتم..خدایا..این همه درد یه جا؟؟اینبی انصافیه
واقعیت این بود که حتی اگهخوده مونیکا همازمنمیخواست که حرف بزنم من اونقدر نیاز بع یکی داشتم که تو دونستندردام کمکم کنه که خودم شروع به حرف زدنمیکردم..واسش گفتم..از خودم..از سامان..از اینکه از وقتی خودمو شناختمفهمیدم عاشق سامانم..از اینکه چقد عاشقمه ..از اینکه قراره اسم بچمونو بزاریم سونیا..هه..اینجاشو بغض کردم..سونیایی که هیچوقت به دنیا نمیاد..مونیکا هم گوش میداد و به بدبختیام گریه میکرد
دیگه تقریبا خالی شده بودم..مونیکا هم زیاد در اونمورد حرفی نزد ..تا اینکه..دسته در به سمت پایین کشیده شد
قلبم ایستاد..ینی..میشه سامانم پشت ایندر باشه؟میشه بیاد بگه سلامدختر خاله؟؟
خدایا میشه؟!
در باز شد..خاله با لب خندوناومد سمتم وپیشونیمو بوسید..عمواومد و بایه لبخند مهربون یه گل گنده رو گذاشت کنار تختم..و بعد..سامان با همون کت وشلوار مشکی که خودم واسش خریده بودم اومد تو..مهربونمیزد..دیوونه من نمیدونه کی باید چیو بپوشه..اومد کنارم..کنار تختم زانو زد..گفت:به درک که دوسم نداری..من خودم یه تنه اندازه هردوتامون دوست دارم..الانم در ملع عام از دخترخاله اتیش پارم خواستگاری میکنم
چه رویای شیرینی بود ازدواج با سامان..ولی این فقط رویا بود..سامانی وجود نداشت..در بسته شد و من اونی که منتظرش بودمو ندیدم..
سامان نبود..من انقد تو ارزوهام غرق شدم که با واقعیت اشتباه میگیرمشون
کلافه بودم..از قربون رفتنای خاله و احوال پرسی عمو هیچی نفهمیدم..فقط وقتیحواسم جمع شد که حرف از سامان شد
مامان_راستی ابجی سامان کو؟!
_نگفتم بهت؟!یکم افسرده شدهبود بچم..نمیدونم چرا اصلا..با امیر و کامران یه مدت رفتن گردش..هنوز از اتفاقی که واسه ویدا افتاده هم چیزی نمیدونه
پس بگو چرا خبری ازش نیس..سامانافسرده شده؟؟الهی من دورش بگردم عشقمو
بعد اون دیگه خاله اینا رفتن..البته بابابزرگ مامان بزرگم اومدن..هردوتاشون غمباد کرده بودن..عزیز واسم کلی تنقلات ومغز واینا اورده بود..الهی دورشون بگردم
وبعدم نزدیکای شب بود که خوابمبرد
به امیداینکه خواب سامانو ببینم
..........................
سامان
از اونروزی که ویدا منواز خودش روند..همون روز بد..که از صبحش داشتم خودمو به این در و اون در میزدم که جلوی عشقم خوب بخ نظر بیام..از همون حادسه..که قلبم توش مجروح شد..از همونروز یه هفته میگزره..تو این یه هفته من دارم عذابمیکشم..اخه چرا دوسم نداشت؟!یهروز بیشتر نداشتمش..نمیتونمباور کنم..اخه چجوری ویدایی که چشمای شرورش مظلومیتوداد میزد انقد بد شد؟!منویدامو میشناسم..اون یه هیولا نبود..که با یه تیغ قلب منو خط انداخت..من مطمئنم هنوزم دوسم داره..ولی دلیل اینکه نمیخواست باهام باشهرو نمیدونم..تمام این روزارو یه گوشه نشستم و فکر میکنم..به همه چی..که چی واسش کم گذاشته بودم..نمیدونم چرا اونقدری که توقع داشتم دپرس نبودم..شاید چون من هنوزم امید داشتمویدا مالع خودمه.
امیر فهمیده بود خیلی دپرسم..واسه همین یه مسافرت دوروزه رو ردیف کرده بود..که من هیچی ازشنفهمیدم..همش تو خودم بودم..تو این مدت دوست نداشتم هیچ خبری از ویدا داشته باشم..کسی ام چیزی نمیگفت..ینی کلا من با کسی حرف نمیزدم اصلا...تا اینکه مسافرتم تموم شد و برگشتیم تهران..وقتی برگشتم صبحبود..تا بعداز ظهر زیادبا کسیحرف نمیزدم..تا وقتی که گوشی مامانزنگخورد..با نگرانی و استرس گفت:جدی میگی؟یا خدا..الهی دورش بگردم من..چیکار میکنه الان؟!حق داره..منم جاش بودم بدتر از اینا میکردم..باشه باشه اومدم.
مکالمه مشکوکی بود..وقتی ام مشکوکتر شد که اماده شدن و بابابا از خونهزدنبیرون..
منم باهاشون رفتم..دلمشور میزد
داشتن میرفتن سمت شمال تهران..روبروی یهبیمارستان بزرگ نگه داشتن..منم با فاصله ازشون پارک کردم..رفتن داخل و نیم شاعت بعد برگشتن
وقتی ماشینو روشنکردن و رفتن منم ماشینو ترک کردم و به بیمارستان رفتم..فک کنم زمان ملاقات تموم شده بود..چون کسی تو حیاط نبود..همه پنجره ها پردشون کشیده بود..جز یه اتاق..دلم رفت سمتش..پاهام بی ارده سمت اون پنجره قدم برداشت و وقتی پشتش قرار گرفتم چیزیو دیدم که هرگز انتظارشونداشتم..
ویدای من با یه لباس گشاد رویه تخت خوابیده بود..دستش جایی نداشت که سوزن بهش وصل نباشه..دور و برش پر از دم و دستگاه بود..ولی همه اینا به کنار..دوتا چیز عذابم داد..انقدر که واقعا شکستم
اولیش اینکه پسری که کنارش نشسته بود و باهاش حرف میزدونمیشناختم
دومیشم اینکه ویدای مندیگه مویی نداشت
یه پاکت سبز رنگروی سرش کشیده بود و من داشتم اتیش میگرفتم..خدایا..این همه درد یه جا؟؟اینبی انصافیه
- ۸.۴k
- ۲۲ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط