{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان ؟!

رمان ؟!
«وقتی بهم خیانت کردی .....»
پارت ؟!
«1»

ویو «ا/ت»
ساعت از ۱۲ نیمه شب گذشته بود ، ولی هنوز تهیونگ برنگشته بود ،
دیگه عادت کرده بودم ....
هرروز و هرشب این بود ....
ما به اجبار ازدواج کردیم ولی من دوسش داشتم ولی اون نداشت ....
کتکم میزد ....
باهام دعوا میکرد .....
تو فکر بودم که با صدای چرخیدن کلید از فکر در اومدم ....
اومد تو با حالت شلخته ی دوباره مش+روب خورده بود .....
کار هرشب و روزش بود ......
تلو تلو خوران بدون اینکه بهم توجه ی کنه رفت اتاق .....
رفتم بالا تو اتاق خودم بخوابم .....
داشتم از کنار اتاقش میرفتم که یه دست مچ دستمو گرفت و کشید تو اتاق ......
نگاهم بهش خورد ...
تو خمار داشت بهم نگاه میکرد ....
ترسیدم ازش ....
چونکه هیچوقت با این شکل ندیدمش ...
البته دیدم وقتی مش+روب میخوره یا منو کتک می‌زند تا صبح یا بی اهمیت به من می‌ره تو اتاق .....
ولی این بار احساس کردم فرق داره .....
یه چیزی تو چشماش بود .....
نمیدونم شرمندگی یا چیزی دیگه دقیق نمی‌دونستم چیه ......
مچ دستمو ول کرد .......
که ......

لایک و باز نشر یادتون نره کیوتام
دیدگاه ها (۰)

ادیت خودم ☺️🎀امیدوارم خوشتون بیاد بیبی های من ☺️🎀❤️

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط