بخش اول
روایت شروع وسوسه و دعوت گناه
اثری منثور با برداشتی از قطعه «آغوش(بخش اول)» فرشاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با حرکت نرم و کشیدهای، مقابل چشمانم پیچوتاب میخورد. چیزی درونم ترک برداشت—قلبم، سینه را شکافت و دانستم این دلبر کیست و از کجا آمده. بیاختیار، از غار بیرون زدم؛ انگار میخهایی در آغاز قمار کوبیده شده بودند و من، داوطلبانه آویخته شدم.
در چشمانش افتادم؛ چشمهایی که دروازههای مستی و تمنّا بودند. با حرکت دستی، قلبم را ربود. پایش بهنرمی جنبید و ذهنم را نیز با خود برد. حتی آن فرورفتگی کوچک میان شکمش، منطقم را بلعید و جزءبهجزء مرا از درون بیرون کشید.
نگاهش را در من دوخت و با صدایی آرام پرسید:
«مگر نه آنکه از من نیز شعری خواهی سرود؟»
لبخند محوی زدم و پاسخ دادم:
«آنچه شعر است، خود به سخن میآید… نیازی به گفتن نیست.»
لبش به لبخند نشست، سرش را اندکی خم کرد و گفت:
«رنگ رخسارت گواهی میدهد…»
آهسته زمزمه کردم:
«اگر نفسی بر آن بدَمی، شاید جان از نو یابم.»
آرام با کمرش چرخی زد و وقتی بازگشت، دید نگاهم جای دیگریست. فهمید که گناه را میچشم، بیکلام.
به نرمی گفت:
«طفلک… ببین چهقدر ترسیدهای.»
موهایش را با انگشتانش تاب داد و زمزمه کرد:
«چه کسی گفته است لذت نبری؟
زندگی، بهای دربهدری را ندارد.
اصلاً چه کسی گفته نازم را کم بخری؟»
زیر لب گفتم:
«یادم نیست… گمانم چیزیست از گذشته.
همان دلیل بیقراری این روزها.
انگار لطافت دیگر رشدم نمیدهد…
و شاید لالی احساسم نیز از همین باشد.»
او اندکی نزدیکتر شد، صدا نرم و گاه زمستانیاش پیچید:
«یعنی سخنهایت گوش نمیخواهند؟
آوازم در تمام شهرها پیچیده…
و هوا دارد سردتر میشود…
یعنی گرمای آغوشم را نمیطلبی؟»
همین چند واژه، ترسم را شست.
با طنازی تمام به من دستبرد زد و سبکبال رفت.
من ماندم، آوارهی شهری که او معمارش بود.
او، همان آواز نابی بود که مقصد را نشان میداد.
رسیدیم به باغی در دل ابرها. درختهایی با تابهایی تابیده به نور مهتاب. صدای همآوازی جیرجیرکها، همانند گروه کر خستهای، در هوا میپیچید. کلبهای چوبی، کمجان، در گوشهای میدرخشید.
بر روی تاب نشست، نگاهش روشن، صدا نرم:
«مرا میفرستی تا آسمان؟»
بیکلام، تاب را به حرکت درآوردم.
موهایش برخلاف تاب، در باد رقصیدند.
و من، با آن تصویر، به یاد خودم افتادم.
بهسوی هیزم رفتم، تبر به دست، اما ذهنم با تنم سازگار نبود.
از جایی پشت سرم، صدایش آمد، با لحنی که میان جدی و بازیگوش شناور بود:
«از کمحرفیات خوشم میآید…
اما بگو، آیا مرا گنجی میپنداری، یا خطری پنهان؟»...
اثری منثور با برداشتی از قطعه «آغوش(بخش اول)» فرشاد
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
با حرکت نرم و کشیدهای، مقابل چشمانم پیچوتاب میخورد. چیزی درونم ترک برداشت—قلبم، سینه را شکافت و دانستم این دلبر کیست و از کجا آمده. بیاختیار، از غار بیرون زدم؛ انگار میخهایی در آغاز قمار کوبیده شده بودند و من، داوطلبانه آویخته شدم.
در چشمانش افتادم؛ چشمهایی که دروازههای مستی و تمنّا بودند. با حرکت دستی، قلبم را ربود. پایش بهنرمی جنبید و ذهنم را نیز با خود برد. حتی آن فرورفتگی کوچک میان شکمش، منطقم را بلعید و جزءبهجزء مرا از درون بیرون کشید.
نگاهش را در من دوخت و با صدایی آرام پرسید:
«مگر نه آنکه از من نیز شعری خواهی سرود؟»
لبخند محوی زدم و پاسخ دادم:
«آنچه شعر است، خود به سخن میآید… نیازی به گفتن نیست.»
لبش به لبخند نشست، سرش را اندکی خم کرد و گفت:
«رنگ رخسارت گواهی میدهد…»
آهسته زمزمه کردم:
«اگر نفسی بر آن بدَمی، شاید جان از نو یابم.»
آرام با کمرش چرخی زد و وقتی بازگشت، دید نگاهم جای دیگریست. فهمید که گناه را میچشم، بیکلام.
به نرمی گفت:
«طفلک… ببین چهقدر ترسیدهای.»
موهایش را با انگشتانش تاب داد و زمزمه کرد:
«چه کسی گفته است لذت نبری؟
زندگی، بهای دربهدری را ندارد.
اصلاً چه کسی گفته نازم را کم بخری؟»
زیر لب گفتم:
«یادم نیست… گمانم چیزیست از گذشته.
همان دلیل بیقراری این روزها.
انگار لطافت دیگر رشدم نمیدهد…
و شاید لالی احساسم نیز از همین باشد.»
او اندکی نزدیکتر شد، صدا نرم و گاه زمستانیاش پیچید:
«یعنی سخنهایت گوش نمیخواهند؟
آوازم در تمام شهرها پیچیده…
و هوا دارد سردتر میشود…
یعنی گرمای آغوشم را نمیطلبی؟»
همین چند واژه، ترسم را شست.
با طنازی تمام به من دستبرد زد و سبکبال رفت.
من ماندم، آوارهی شهری که او معمارش بود.
او، همان آواز نابی بود که مقصد را نشان میداد.
رسیدیم به باغی در دل ابرها. درختهایی با تابهایی تابیده به نور مهتاب. صدای همآوازی جیرجیرکها، همانند گروه کر خستهای، در هوا میپیچید. کلبهای چوبی، کمجان، در گوشهای میدرخشید.
بر روی تاب نشست، نگاهش روشن، صدا نرم:
«مرا میفرستی تا آسمان؟»
بیکلام، تاب را به حرکت درآوردم.
موهایش برخلاف تاب، در باد رقصیدند.
و من، با آن تصویر، به یاد خودم افتادم.
بهسوی هیزم رفتم، تبر به دست، اما ذهنم با تنم سازگار نبود.
از جایی پشت سرم، صدایش آمد، با لحنی که میان جدی و بازیگوش شناور بود:
«از کمحرفیات خوشم میآید…
اما بگو، آیا مرا گنجی میپنداری، یا خطری پنهان؟»...
- ۴.۱k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط