ابلیس
part 163
روی تخت نشسته بود و بعد از پوشیدن لباس هاش بلند شد و خواست نوزاد رو بغل بگیره که در باز شد و لوکا وارد اتاق شد و گفت
" من میارمش...دازای منتظرته "
+ لازم نیست!
نوزاد خوابیده رو بغل کرد و با اجبار قدم برداشت که لوکا چشماشو تو کاسه چرخوند.
تا پایین کمکش کرد و سر راه همه بیمار ها بهش زل زده بودن...چخبر بود؟
ادم های زیادی دم در ایستاده بودن با کت شلوار های مشکلی و رسمی با عینک های دودی و صف کنار هم ایستاده بودن...
چویا گیج به جمعیت مرتب نگاه کرد و خم شد گفت
+ اتفاقی افتاده؟
" نمیدونم "
چویا جلو رفت و بچه رو به خودش چسبوند...اینارو میشناخت میدونست ادم های دازای هستن ولی اینجا چیکار میکنن؟
از بیمارستان خارج شد و سه ماشین مشکی رنگ رو دید که دازای با یه بافت سفید و روش یه کت ساده مشکی مات پوشیده بود و شلوارش همرنگ کتش بود و به ساعت مچی اش خیره بود و به ماشین تکیه داده بود.
چویا سوالی نگاهش میکرد که بلاخره سرشو بالا اورد و لبخندی زد
_ خیلی طولش دادی!
سمتش رفت و دستش رو سمتش دراز کرد
+ چیکار میکنی؟ اینا چیه؟
_ عا...خب تو حالت خوب نبود میخواستم سوپرایزم رو بزارم برای روزی که مرخص شدی...کم نیست...من بابا شدم!
لبخند شیرینی زد که چویا تازه متوجه شد که دازای اینطوری ازش استقبال کرده...
+ همه ی اینا برای منه؟
_ همش برای توعه
همه ادم هایی که ایستاده بودن زیر چشمی به پسر تو بغل چویا نگاه میکردن اما نمیدونستن که پسره چون اونقدر زیبا بود که انگار دختره! اربابشون پدر همچین فرزندی شده بود و از این ناراحت بودن که نمیتونستن بچه رو واضح ببینن
_ افتخار میدید بانوی من؟
چویا دستشو گرفت و دازای پیشونیش رو بوسید و درو براش باز کرد
_ سوپرایز بعدیم منتظرته
چویا خنده ای کرد و سوار ماشین شد و بعد خودش سوار شد ماشین ها حرکت کردن...
.....................................................
از ماشین پیاده شد و اکوتاگوا نوزاد رو در اغوش گرفت و دازای چویا رو براید استایل بغل کرد که چویا با تعجب پرسید
+ هی چیکار میکنی...بزارم زمین!
_ هیش ساکت باش به شوهرت اعتماد کن
کمی سرخ شد و سرشو رو سینه ی دازای گذاشت و سعی کرد صورتش رو پنهان کنه.
روی تخت گذاشت و گفت
_ سریع اماده شو...به دخترا میگم کمکت کنن
+ میشه به منم توضیح بدی چخبره؟
_ بیست دقیقه ی دیگه میام!
چشمکی بهش زد و از اتاق بیرون رفت و بعد خدمتکارا وارد اتاق شدن...
روی مبل نشسته بود که ائویی بدو بدو اومد سمتش و وقتی دید نوزادی تو بغل دازایه بغض کرد و همونجا نشست.
دازای به دیدن ائویی دستشو سمتش دراز کرد.
_ چرا عقب وایسادی...نمیخوای داداشتو ببینی؟
ائویی بلند شد و با کنجکاوی سمتش رفت و به بچه کوچولو نگاه کرد و انگشت اشاره اش رو سمت بچه گرفت
" داداش؟ "
دازای خندید و موهاشو نوازش کرد
_ اره
ائویی انگشتش رو روی لپ نوزاد کشید و دوباره با کنجکاوی گفت
" داداش؟ "
_ برو عمو لوکا لباس های قشنگ تنت کنه
" عمو..."
داد زد و از مبل پایین پرید و دوید که دازای رفتنش رو تماشا کرد...درسته اون دخترو قبول کرده بود...فقط بخاطر چویا!
یکم به بچه خیره شد...
_ هیرویا!
اکوتاگوا پشتش ایستاده بود و اروم گفت
" هیرویا؟ "
دازای شنید و جوابشو داد
_ هیرو از پدرم...و یا از چویا...
سرشو سمت اکوتاگاوا چرخوند
_ بنظرت...قشنگه؟
اولین بار بود ازش نظر میپرسید...از وقتی چویا وارد زندگیش شده بود دیگه اون ترس وحشت رو به بقیه منتقل نمیکرد...اروم برخورد میکرد و وقتی عصبی میشد چویا ارومش میکرد و یه فضای امن تو مافیا ساخته بود...و حالا اونقدر نرم شده بود که داشت از اکوتاگوا برای اسم پسرش نظر میگرفت
" خیلی زیباست "
هیرویا رو بوسید و با ذوق گفت
_ اکوتاگوا این پسر منه!
اکوتاگاوا نتونست جلو خنده اش رو بگیره و خندید و یهو خنده اش رو جمع کرد و با استرس به دازای خیره شد اما دازای هم باهاش خندید
هیرویا چشماش رو باز کرد و دازای نگاهشو به چشماش داد که اکوتاگاوا لب زد
" اونقدر شفافه که... "
حرفش رو خورد...حرف بجایی نزد!
دازای با کمی گرفتگی گفت
_ اره...چشماش شفافه...اونقدر زیاد که نمیشه گفت همرنگ چشمای منه
+ ارزوی من این بود چشماش شبیه تو بشه و حالا شد و تو میخوای یه بهونه بیاری که نیست؟
اخم رو ابرو هاش نشسته بود که دازای نگاهشو به چویا داد و به ظاهرش لبخندی زد...لباس زیبایی به تن داشت که رنگش ابی بود و موهاش باز و لخت بود و اون موج همیشگی رو نداشت به علاوه ارایش کمرنگش و کفش های پاشنه بلندی که تو دستش بود
لباسش بندی نداشت و دامن بلندی داشت اما چاکش پاش رو معلوم میکرد
_ کفش ها برای پاهاتن نه دستات چیبی
+ نمیتونم باهاشون راه برم...
_________________________________________________________
نظرتون راجب اسم؟
ادامه دارد..
روی تخت نشسته بود و بعد از پوشیدن لباس هاش بلند شد و خواست نوزاد رو بغل بگیره که در باز شد و لوکا وارد اتاق شد و گفت
" من میارمش...دازای منتظرته "
+ لازم نیست!
نوزاد خوابیده رو بغل کرد و با اجبار قدم برداشت که لوکا چشماشو تو کاسه چرخوند.
تا پایین کمکش کرد و سر راه همه بیمار ها بهش زل زده بودن...چخبر بود؟
ادم های زیادی دم در ایستاده بودن با کت شلوار های مشکلی و رسمی با عینک های دودی و صف کنار هم ایستاده بودن...
چویا گیج به جمعیت مرتب نگاه کرد و خم شد گفت
+ اتفاقی افتاده؟
" نمیدونم "
چویا جلو رفت و بچه رو به خودش چسبوند...اینارو میشناخت میدونست ادم های دازای هستن ولی اینجا چیکار میکنن؟
از بیمارستان خارج شد و سه ماشین مشکی رنگ رو دید که دازای با یه بافت سفید و روش یه کت ساده مشکی مات پوشیده بود و شلوارش همرنگ کتش بود و به ساعت مچی اش خیره بود و به ماشین تکیه داده بود.
چویا سوالی نگاهش میکرد که بلاخره سرشو بالا اورد و لبخندی زد
_ خیلی طولش دادی!
سمتش رفت و دستش رو سمتش دراز کرد
+ چیکار میکنی؟ اینا چیه؟
_ عا...خب تو حالت خوب نبود میخواستم سوپرایزم رو بزارم برای روزی که مرخص شدی...کم نیست...من بابا شدم!
لبخند شیرینی زد که چویا تازه متوجه شد که دازای اینطوری ازش استقبال کرده...
+ همه ی اینا برای منه؟
_ همش برای توعه
همه ادم هایی که ایستاده بودن زیر چشمی به پسر تو بغل چویا نگاه میکردن اما نمیدونستن که پسره چون اونقدر زیبا بود که انگار دختره! اربابشون پدر همچین فرزندی شده بود و از این ناراحت بودن که نمیتونستن بچه رو واضح ببینن
_ افتخار میدید بانوی من؟
چویا دستشو گرفت و دازای پیشونیش رو بوسید و درو براش باز کرد
_ سوپرایز بعدیم منتظرته
چویا خنده ای کرد و سوار ماشین شد و بعد خودش سوار شد ماشین ها حرکت کردن...
.....................................................
از ماشین پیاده شد و اکوتاگوا نوزاد رو در اغوش گرفت و دازای چویا رو براید استایل بغل کرد که چویا با تعجب پرسید
+ هی چیکار میکنی...بزارم زمین!
_ هیش ساکت باش به شوهرت اعتماد کن
کمی سرخ شد و سرشو رو سینه ی دازای گذاشت و سعی کرد صورتش رو پنهان کنه.
روی تخت گذاشت و گفت
_ سریع اماده شو...به دخترا میگم کمکت کنن
+ میشه به منم توضیح بدی چخبره؟
_ بیست دقیقه ی دیگه میام!
چشمکی بهش زد و از اتاق بیرون رفت و بعد خدمتکارا وارد اتاق شدن...
روی مبل نشسته بود که ائویی بدو بدو اومد سمتش و وقتی دید نوزادی تو بغل دازایه بغض کرد و همونجا نشست.
دازای به دیدن ائویی دستشو سمتش دراز کرد.
_ چرا عقب وایسادی...نمیخوای داداشتو ببینی؟
ائویی بلند شد و با کنجکاوی سمتش رفت و به بچه کوچولو نگاه کرد و انگشت اشاره اش رو سمت بچه گرفت
" داداش؟ "
دازای خندید و موهاشو نوازش کرد
_ اره
ائویی انگشتش رو روی لپ نوزاد کشید و دوباره با کنجکاوی گفت
" داداش؟ "
_ برو عمو لوکا لباس های قشنگ تنت کنه
" عمو..."
داد زد و از مبل پایین پرید و دوید که دازای رفتنش رو تماشا کرد...درسته اون دخترو قبول کرده بود...فقط بخاطر چویا!
یکم به بچه خیره شد...
_ هیرویا!
اکوتاگوا پشتش ایستاده بود و اروم گفت
" هیرویا؟ "
دازای شنید و جوابشو داد
_ هیرو از پدرم...و یا از چویا...
سرشو سمت اکوتاگاوا چرخوند
_ بنظرت...قشنگه؟
اولین بار بود ازش نظر میپرسید...از وقتی چویا وارد زندگیش شده بود دیگه اون ترس وحشت رو به بقیه منتقل نمیکرد...اروم برخورد میکرد و وقتی عصبی میشد چویا ارومش میکرد و یه فضای امن تو مافیا ساخته بود...و حالا اونقدر نرم شده بود که داشت از اکوتاگوا برای اسم پسرش نظر میگرفت
" خیلی زیباست "
هیرویا رو بوسید و با ذوق گفت
_ اکوتاگوا این پسر منه!
اکوتاگاوا نتونست جلو خنده اش رو بگیره و خندید و یهو خنده اش رو جمع کرد و با استرس به دازای خیره شد اما دازای هم باهاش خندید
هیرویا چشماش رو باز کرد و دازای نگاهشو به چشماش داد که اکوتاگاوا لب زد
" اونقدر شفافه که... "
حرفش رو خورد...حرف بجایی نزد!
دازای با کمی گرفتگی گفت
_ اره...چشماش شفافه...اونقدر زیاد که نمیشه گفت همرنگ چشمای منه
+ ارزوی من این بود چشماش شبیه تو بشه و حالا شد و تو میخوای یه بهونه بیاری که نیست؟
اخم رو ابرو هاش نشسته بود که دازای نگاهشو به چویا داد و به ظاهرش لبخندی زد...لباس زیبایی به تن داشت که رنگش ابی بود و موهاش باز و لخت بود و اون موج همیشگی رو نداشت به علاوه ارایش کمرنگش و کفش های پاشنه بلندی که تو دستش بود
لباسش بندی نداشت و دامن بلندی داشت اما چاکش پاش رو معلوم میکرد
_ کفش ها برای پاهاتن نه دستات چیبی
+ نمیتونم باهاشون راه برم...
_________________________________________________________
نظرتون راجب اسم؟
ادامه دارد..
- ۷.۱k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط