دمون اسلیر
دمون اسلیر
پارت یازدهم♡
دوما رده بالای دو با لباس هایی زیبا وارد شد در دستانش بادبزن های طلای و تیز لبخندی زیبا بر صورت
دوما:«چه غوغایی شده خانم هاشیرا شما حالتون خوبه؟..... موهای سفیدت مثل منه...»
میوکی:«من هیچیم شبیهش نیست»
سایورا:«میوکی حالت..... شیطان رده بالا!»
دوما:«اوووووو دو بانوی جذاب کار سخت شد!»
میوکی از شدت خشم حمله ور شد و ضربات سنگینی به دوما وارد کرد اما دوما با هنر خونیش بادبزنش را تاباند و خون هایی به شکل گل منجمد شده پرتاب کرد
سایورا (در ذهن: میوکی یکی از گل ها داره میره سمتش!)
||خلش خروش||
سایورا خودشو وسط میوکی و گل پرتاب کرد شکمش به دلیل سرما بی حس شد و ویط لباسش جایی که با گل 💐 برخورد کرده بود پاره پاره شد
میوکی:«بلند شو زود باش میبرمت ها....»
چیزی مثل رعد و برق از بغل گوش میوکی رد شد
و ضرباتی زد که برای دوما غیر قابل تصور بود
اکارو بود
اکارو:«خواهرتو بردارو ببر من سرگرمش میکنم»
دوما:«دوشنا دوشنا...... پسر جون خیلی خوشگلی ولی من با پسرا»
اکارو:«هیس..... از حرف هایی که به درد نمی خورند بدم میاد»
دوما:«عههه.... ناراحت شدم پس بیا ببینیم کدوم از ما میتونه بهترین مرد باشه هرچی برنده شد باید»
اکارو با چنان سرعتی بهش حمله کرد که حتی چشم میوکی هم قادر به دنبال کردنش نبود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میوکی:«تا اکارو اینجاست وقت داری بلند شب یه دنده بازه در نیا»
سایورا:«این مبارزه ی ماست میوکی»
ـــــــ سایورا
ـــــــ نه میوکی اون حتما ضربات بدی به اکارو میزنه چون اکارو پسره
ـــــــ اول تو بعد اکارو بعدشم خواهراش نزدیکن اون کلاغ مال چیوریه
ـــــــ چیوری اکاری و اکارو از یک کلاغ استفاده می کنند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک
دو
سه
نور خورشید بالا زد
دوما:«ای وای..... پسر جون خیلی رو مخم بودی ولی دفعه ی بدی کارتو تموم میکنم بای»
دوما قبل از اینکه اکارو شمشیر تاب بده ناپدید، شد
اکارو:«میوکی سایورا شما حالتون خوبه؟»
میوکی:«ممنون»
سایورا:«اره»
خش خش خش
صدای قدم هایی از اضطراب
سی اون هاشیرای اسمان سحابی چهارده سالش بود
سی اون:«اکاروووو...... میوکی سایورا»
رسید
ـــــــ حالتون خوبه!
ـــــــ ممنون
ـــــــ سپاس
یکی تشکر نکرد
سی اون:«یااااااااااااااااا حضرت عباس!
کی ابن بلا رو سرت اورده اکارو من بمیرم برات
نیاز به کمک های اولیه داره برادر»
اکارو:«نیاز نیست من حالم خوبه»
سی اون:«منث خر فرض نکن سرت داره خون میاد بدنت هم زخمیه!»
اکارو:«فدا سرت
...... هی تانجیرو خواهرت... اون نباید زیر افتاب باشه!»
تانجیرو:«زنیتسو و اینوسکه پیششن حتما زنیتسو اونو گذاشته تو جعبه..... ممنون که احوالشو پرسیدید!»
پارت یازدهم♡
دوما رده بالای دو با لباس هایی زیبا وارد شد در دستانش بادبزن های طلای و تیز لبخندی زیبا بر صورت
دوما:«چه غوغایی شده خانم هاشیرا شما حالتون خوبه؟..... موهای سفیدت مثل منه...»
میوکی:«من هیچیم شبیهش نیست»
سایورا:«میوکی حالت..... شیطان رده بالا!»
دوما:«اوووووو دو بانوی جذاب کار سخت شد!»
میوکی از شدت خشم حمله ور شد و ضربات سنگینی به دوما وارد کرد اما دوما با هنر خونیش بادبزنش را تاباند و خون هایی به شکل گل منجمد شده پرتاب کرد
سایورا (در ذهن: میوکی یکی از گل ها داره میره سمتش!)
||خلش خروش||
سایورا خودشو وسط میوکی و گل پرتاب کرد شکمش به دلیل سرما بی حس شد و ویط لباسش جایی که با گل 💐 برخورد کرده بود پاره پاره شد
میوکی:«بلند شو زود باش میبرمت ها....»
چیزی مثل رعد و برق از بغل گوش میوکی رد شد
و ضرباتی زد که برای دوما غیر قابل تصور بود
اکارو بود
اکارو:«خواهرتو بردارو ببر من سرگرمش میکنم»
دوما:«دوشنا دوشنا...... پسر جون خیلی خوشگلی ولی من با پسرا»
اکارو:«هیس..... از حرف هایی که به درد نمی خورند بدم میاد»
دوما:«عههه.... ناراحت شدم پس بیا ببینیم کدوم از ما میتونه بهترین مرد باشه هرچی برنده شد باید»
اکارو با چنان سرعتی بهش حمله کرد که حتی چشم میوکی هم قادر به دنبال کردنش نبود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
میوکی:«تا اکارو اینجاست وقت داری بلند شب یه دنده بازه در نیا»
سایورا:«این مبارزه ی ماست میوکی»
ـــــــ سایورا
ـــــــ نه میوکی اون حتما ضربات بدی به اکارو میزنه چون اکارو پسره
ـــــــ اول تو بعد اکارو بعدشم خواهراش نزدیکن اون کلاغ مال چیوریه
ـــــــ چیوری اکاری و اکارو از یک کلاغ استفاده می کنند
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
یک
دو
سه
نور خورشید بالا زد
دوما:«ای وای..... پسر جون خیلی رو مخم بودی ولی دفعه ی بدی کارتو تموم میکنم بای»
دوما قبل از اینکه اکارو شمشیر تاب بده ناپدید، شد
اکارو:«میوکی سایورا شما حالتون خوبه؟»
میوکی:«ممنون»
سایورا:«اره»
خش خش خش
صدای قدم هایی از اضطراب
سی اون هاشیرای اسمان سحابی چهارده سالش بود
سی اون:«اکاروووو...... میوکی سایورا»
رسید
ـــــــ حالتون خوبه!
ـــــــ ممنون
ـــــــ سپاس
یکی تشکر نکرد
سی اون:«یااااااااااااااااا حضرت عباس!
کی ابن بلا رو سرت اورده اکارو من بمیرم برات
نیاز به کمک های اولیه داره برادر»
اکارو:«نیاز نیست من حالم خوبه»
سی اون:«منث خر فرض نکن سرت داره خون میاد بدنت هم زخمیه!»
اکارو:«فدا سرت
...... هی تانجیرو خواهرت... اون نباید زیر افتاب باشه!»
تانجیرو:«زنیتسو و اینوسکه پیششن حتما زنیتسو اونو گذاشته تو جعبه..... ممنون که احوالشو پرسیدید!»
- ۲.۲k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط