Seventeen
📸دکمه ی شاتر
پارت هفده :
ــــ دختره ! دختره ! میکشمت !
لبخند زدم و سریع رو به سجاد برگشتم . فرصت عالیی بود .
ــــ من اینو تو خونه راه نمیدم . میخواد بکشتم ... من بهش اطمینان ندارم ... دیگه تو خونه ام نبینمشا !
سجاد که مانده بود من را قانع کند یا به داد دوستش برسد ، دستش در هوا ماند و نمی توانست حرف بزند . رادمهر دوباره داد زد که از کنار سفره بلند شدم . ظرف عسل و قاشق را برداشتم . به طرفش گرفتم : بیا بخور ، الان میمیری ، خونت گردن ما میفته !
سریع یک قاشق پر از عسل را خورد و من به این فکر کردم که از شدت شیرینی حالش بهم نخورد ؟
ـــ دختره ، آخه این چه کاری بود ؟
سرم را کج کردم .
ـــ کاپوت ماشینم رو دیدی چه گندی زدی ؛ اینم تلافیش !
و با اخم غلیظی نگاهش کردم .
ـــ قضیه کاپوت چیه ؟
ـــ توضیح میدم برات ، سجاد .
ـــ آهان حتما یادم میمونه که ازت بپرسم آقا رادمهر !
*****
سه روز رادمهر را در هوا نگه داشتم . با ارجانی صحبت کردم ، مدرک رادمهر کاملا معتبر بود و من مجبور بودم با او هم خانه شوم . البته خوبی این بود که تا شش ماه آینده باید تحملش میکردم و اگر تابلو های عکاسیم در نمایشگاه به خوبی به فروش برود ، میتوان خودم یه خانه آپارتمانی بخرم . به ثمین حتی ذره ای هم از ماجراهای رادمهر نگفتم . اصلا باید چه میگفتم ؟ که با یک خلافکار ، هم خانه شدم و برای حفاظت از خودم از هرچه که میتوانم ، استفاده میکنم .
نفسی عمیق کشیدم و باید به سجاد زنگ میزدم تا با رادمهر بیایند و تصمیم را به آنها بگویم . به قردادی که نوشتم نگاه کردم . اگر قرار بود با هم ، همخانه باشیم ، باید با قوانین من باشد . لب تاپ را بستم و گوشیم را برداشتم . روی شماره ای که سجاد با آن به من پیام داده بود زدم .
ـــ الو؟
ـــ سلام خانم سمیعی .
ـــ سلام .
ـــ تصمیمتون رو گرفتید .
ـــ بله . با دوست خرمگستون شب تشریف بیارید .
ـــ بله . بهش خبر میدم . شب میبینمتون .
ـــ خداحافظ
ـــ به امید دیدار .
تلفن را قطع کرد . آه ، لعنت بهت زندگی ! حالا من باید با این پسره بمانم یک جا !
زنگ در به صدا آمد . وضع من مناسب نبود ، تازه از حموم بیرون آمده بودم ؛ پس داد زدم : وایسا الان میام .
سریع به اتاقم رفتم . حوله تن پوش هلوییم را روی در کمد پرتاب کردم و یک پلیور یقه اسکی بنفش با یک دامن کرم گل گلی عوض کردم و موهایم را بایک هدبند کرم عقب دادم . خدا و شکر موهام و سشوار کشیده بودم . سریع رفتم و در را باز کردم . سجاد و رادمهر و فرشاد پشت در بودند .
ـــ چرا مثل جوجه اردک ها ، یکی یکی داره بهتون اضافه میشه ؟
و به فرشاد اشاره کردم .
سجاد لبخند زد و گفت : طبق چیزی که تو زیر زمین دیدی ، باید بدونید که ما چهار نفریم !
آه ، راست میگفت ! شب کذایی دیدمشان ! آخه ، فقط اون گنده ، پرخاشگره نبود .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت هفده :
ــــ دختره ! دختره ! میکشمت !
لبخند زدم و سریع رو به سجاد برگشتم . فرصت عالیی بود .
ــــ من اینو تو خونه راه نمیدم . میخواد بکشتم ... من بهش اطمینان ندارم ... دیگه تو خونه ام نبینمشا !
سجاد که مانده بود من را قانع کند یا به داد دوستش برسد ، دستش در هوا ماند و نمی توانست حرف بزند . رادمهر دوباره داد زد که از کنار سفره بلند شدم . ظرف عسل و قاشق را برداشتم . به طرفش گرفتم : بیا بخور ، الان میمیری ، خونت گردن ما میفته !
سریع یک قاشق پر از عسل را خورد و من به این فکر کردم که از شدت شیرینی حالش بهم نخورد ؟
ـــ دختره ، آخه این چه کاری بود ؟
سرم را کج کردم .
ـــ کاپوت ماشینم رو دیدی چه گندی زدی ؛ اینم تلافیش !
و با اخم غلیظی نگاهش کردم .
ـــ قضیه کاپوت چیه ؟
ـــ توضیح میدم برات ، سجاد .
ـــ آهان حتما یادم میمونه که ازت بپرسم آقا رادمهر !
*****
سه روز رادمهر را در هوا نگه داشتم . با ارجانی صحبت کردم ، مدرک رادمهر کاملا معتبر بود و من مجبور بودم با او هم خانه شوم . البته خوبی این بود که تا شش ماه آینده باید تحملش میکردم و اگر تابلو های عکاسیم در نمایشگاه به خوبی به فروش برود ، میتوان خودم یه خانه آپارتمانی بخرم . به ثمین حتی ذره ای هم از ماجراهای رادمهر نگفتم . اصلا باید چه میگفتم ؟ که با یک خلافکار ، هم خانه شدم و برای حفاظت از خودم از هرچه که میتوانم ، استفاده میکنم .
نفسی عمیق کشیدم و باید به سجاد زنگ میزدم تا با رادمهر بیایند و تصمیم را به آنها بگویم . به قردادی که نوشتم نگاه کردم . اگر قرار بود با هم ، همخانه باشیم ، باید با قوانین من باشد . لب تاپ را بستم و گوشیم را برداشتم . روی شماره ای که سجاد با آن به من پیام داده بود زدم .
ـــ الو؟
ـــ سلام خانم سمیعی .
ـــ سلام .
ـــ تصمیمتون رو گرفتید .
ـــ بله . با دوست خرمگستون شب تشریف بیارید .
ـــ بله . بهش خبر میدم . شب میبینمتون .
ـــ خداحافظ
ـــ به امید دیدار .
تلفن را قطع کرد . آه ، لعنت بهت زندگی ! حالا من باید با این پسره بمانم یک جا !
زنگ در به صدا آمد . وضع من مناسب نبود ، تازه از حموم بیرون آمده بودم ؛ پس داد زدم : وایسا الان میام .
سریع به اتاقم رفتم . حوله تن پوش هلوییم را روی در کمد پرتاب کردم و یک پلیور یقه اسکی بنفش با یک دامن کرم گل گلی عوض کردم و موهایم را بایک هدبند کرم عقب دادم . خدا و شکر موهام و سشوار کشیده بودم . سریع رفتم و در را باز کردم . سجاد و رادمهر و فرشاد پشت در بودند .
ـــ چرا مثل جوجه اردک ها ، یکی یکی داره بهتون اضافه میشه ؟
و به فرشاد اشاره کردم .
سجاد لبخند زد و گفت : طبق چیزی که تو زیر زمین دیدی ، باید بدونید که ما چهار نفریم !
آه ، راست میگفت ! شب کذایی دیدمشان ! آخه ، فقط اون گنده ، پرخاشگره نبود .
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۱.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط