#ترد شده من
#ترد شده من
پـــــــارتـــــــــــــــــ ۱۴
نامجون : ببین این پسر تازه مرخص شده بود و بعد کلی داستان داشتین پس معلومه که غش می کنه من به تو گفتم که بدنش ضیفه و ضعف داره بعد تو بردیش پیش اون سوآ و مادر خوانده دیوانه ات ؟(کمی عصبی )
جین :من خودمم ازشون بدم میاد بعد این پسر را ببرم اونا بودن که آمدن عمارتم .(عصبی و آشفته ) بعد الان من باید دقیقاً چیکار کنم .
نامجون :اگر منظورت زود خوب شدن جیمینه که باید صبر کنی منم هروز میام و بهتون سر میزنم ولی اگر منظورت خانواده ات هست که باید یه جوری این خبر را همه گیر کنی .
جین :میگی چطوری انجامش بدم .
نامجون :داخل جمعیت دستش را بگیر بهش علاقه نشون بده و نزار کسی بهش نزدیک شهر همین ها کافیه تا پستت شایعه درست شه.
جین : ممنون ازت .
نامجون :خواهش من دیگه میرم فردا هم میام تا معاینه کنمش .
جین:باشه ممنون بازم و بای.
نامجون :خواهش و بای .
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
ویوی داخل اتاق جیمین،
از خواب بیدار شدم که دیدم جین روی صندلی خوابیده و یه لیوان آب و قرص هم کنارشه ، اون لحظه نمیدونم چی شد ولی قلبم به قدری تند میزد که انکار داشت از سینه ام میزد بیرون که دیدم داره چشماش را بازه میکنه ولی یه لحظه قلبم آمد تو دهنم کنار لبش و روی گونش کبود شده بود .
جین:صبح بخیر خوب خوابیدی حالت خوبه .(نگران و خواب آلود)
جیمین :صبح شما هم بخیر و ممنون به لطف شما خوب خوابیدن ولی سوال آخر را من باید بپرسم .
جین:چطور .
جیمین :لب و گونه شما کبود شده .
جین:آه این چیز مهمی نیست .
جیمین :میشه بگین چی شده .(نگران)
جین :آه دیشب به عمارت حمله کردن و منم همون موقع زخمی شدم .
جیمین : الان حالتون خوبه؟(نگران)
جین :تو الان نگران منی امگا کوچولو ؟(نیشخند )
جیمین : آه من ... آخه ... میدونید ... میترسم ام ام آه فکر کنن دعوامون شده .(بچم هول کرد😂😂)
جین:باشه هرچی تو بگی راستی دوست داری بریم بیرون ؟
جیمین : میشه (خوشحال )
جین آره چرا که نه با دوستام قرار دارم و میخواهم تو هم ببرم ولی بعد از معاینه شدنت و من باید بعد از معاینه شدنت برم سر کار ولی ساعت ۸ آماده باشم میام دنبالت .
جیمین :منم میام باهاتون .
جین:لازم نیست میگم بهم زنگ زدی و گفتی که مریض شدی .
جیمین :اما اخه
جین :بگو چشم
جیمین :چشم
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
ویوی ساعت ۸،جیمین ،
یه لباس و شلوار مشکی لش پوشیدن و همراه با جین به یه بار رفتیم (عکس لباس ها را میزارم )
جین:خاب رسیدیم .
جیمین :باشه
جین : پیاده شو
جیمین :چشم
وقتی وارد بار شدیم همه ها را بود ویسـ//کی و مشـ//روب گرفته بود بعضی کا داشتن لـ//ب میگرفتن و بعضی ها هم داشتن حرف میزدن که ما هم سمت یه میز رفتیم .
جین :سلام بچه ها
همه :سلام
جونگ کوک:اوه آفتاب از کدوم طرف در آمده که همراه آولدی با خودت .(خنده)
جین :ببند لطفاً (آروم )
تهیونگ: هی با امگای من درست صحبت کن و منم مجچی خواهم بدونم که این پسر کیه .
جین : باشه بابا ، بچه ها ایشون جیمین دوست پسرم هست .
همه : چیییییییییییییییییی
جین : همین که گفتم .
جونگ کوک : آه من جونگ کوک هستم و همسر تهیونگم .
تهیونگ : من هم کیم تهیونگ هستم .
یونگی : به به جیمین بلاخره دیدمت .
جیمین با یک صدای آشنا برگشت .
جیمین : آه یونگی هنوز هم بخاطر اون اتفاق عصبی
یونگی :نه بابا گذشته ها گذشته
جین : وایسا شما همو میشناسید
جیمین : آه خاب یونگی هم دبیرستانیم بود
جین : و درباره کدوم اتفاق حرف میزنید .
جیمین :.......
حمایتــــــــــــ^ ممنونــــــــــ~ قشنگمــــــــــــــــ`°
(◍•ᴗ•◍)❤
این پارت زیاد شد چون قراره از فردا فعالیت ها کاهش پیدا کنه چون باید برم مدرسه ولی فیک را ادامه میدهیم و این بار پرقدرت تر از قبل 🫰💪
پـــــــارتـــــــــــــــــ ۱۴
نامجون : ببین این پسر تازه مرخص شده بود و بعد کلی داستان داشتین پس معلومه که غش می کنه من به تو گفتم که بدنش ضیفه و ضعف داره بعد تو بردیش پیش اون سوآ و مادر خوانده دیوانه ات ؟(کمی عصبی )
جین :من خودمم ازشون بدم میاد بعد این پسر را ببرم اونا بودن که آمدن عمارتم .(عصبی و آشفته ) بعد الان من باید دقیقاً چیکار کنم .
نامجون :اگر منظورت زود خوب شدن جیمینه که باید صبر کنی منم هروز میام و بهتون سر میزنم ولی اگر منظورت خانواده ات هست که باید یه جوری این خبر را همه گیر کنی .
جین :میگی چطوری انجامش بدم .
نامجون :داخل جمعیت دستش را بگیر بهش علاقه نشون بده و نزار کسی بهش نزدیک شهر همین ها کافیه تا پستت شایعه درست شه.
جین : ممنون ازت .
نامجون :خواهش من دیگه میرم فردا هم میام تا معاینه کنمش .
جین:باشه ممنون بازم و بای.
نامجون :خواهش و بای .
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-
ویوی داخل اتاق جیمین،
از خواب بیدار شدم که دیدم جین روی صندلی خوابیده و یه لیوان آب و قرص هم کنارشه ، اون لحظه نمیدونم چی شد ولی قلبم به قدری تند میزد که انکار داشت از سینه ام میزد بیرون که دیدم داره چشماش را بازه میکنه ولی یه لحظه قلبم آمد تو دهنم کنار لبش و روی گونش کبود شده بود .
جین:صبح بخیر خوب خوابیدی حالت خوبه .(نگران و خواب آلود)
جیمین :صبح شما هم بخیر و ممنون به لطف شما خوب خوابیدن ولی سوال آخر را من باید بپرسم .
جین:چطور .
جیمین :لب و گونه شما کبود شده .
جین:آه این چیز مهمی نیست .
جیمین :میشه بگین چی شده .(نگران)
جین :آه دیشب به عمارت حمله کردن و منم همون موقع زخمی شدم .
جیمین : الان حالتون خوبه؟(نگران)
جین :تو الان نگران منی امگا کوچولو ؟(نیشخند )
جیمین : آه من ... آخه ... میدونید ... میترسم ام ام آه فکر کنن دعوامون شده .(بچم هول کرد😂😂)
جین:باشه هرچی تو بگی راستی دوست داری بریم بیرون ؟
جیمین : میشه (خوشحال )
جین آره چرا که نه با دوستام قرار دارم و میخواهم تو هم ببرم ولی بعد از معاینه شدنت و من باید بعد از معاینه شدنت برم سر کار ولی ساعت ۸ آماده باشم میام دنبالت .
جیمین :منم میام باهاتون .
جین:لازم نیست میگم بهم زنگ زدی و گفتی که مریض شدی .
جیمین :اما اخه
جین :بگو چشم
جیمین :چشم
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
ویوی ساعت ۸،جیمین ،
یه لباس و شلوار مشکی لش پوشیدن و همراه با جین به یه بار رفتیم (عکس لباس ها را میزارم )
جین:خاب رسیدیم .
جیمین :باشه
جین : پیاده شو
جیمین :چشم
وقتی وارد بار شدیم همه ها را بود ویسـ//کی و مشـ//روب گرفته بود بعضی کا داشتن لـ//ب میگرفتن و بعضی ها هم داشتن حرف میزدن که ما هم سمت یه میز رفتیم .
جین :سلام بچه ها
همه :سلام
جونگ کوک:اوه آفتاب از کدوم طرف در آمده که همراه آولدی با خودت .(خنده)
جین :ببند لطفاً (آروم )
تهیونگ: هی با امگای من درست صحبت کن و منم مجچی خواهم بدونم که این پسر کیه .
جین : باشه بابا ، بچه ها ایشون جیمین دوست پسرم هست .
همه : چیییییییییییییییییی
جین : همین که گفتم .
جونگ کوک : آه من جونگ کوک هستم و همسر تهیونگم .
تهیونگ : من هم کیم تهیونگ هستم .
یونگی : به به جیمین بلاخره دیدمت .
جیمین با یک صدای آشنا برگشت .
جیمین : آه یونگی هنوز هم بخاطر اون اتفاق عصبی
یونگی :نه بابا گذشته ها گذشته
جین : وایسا شما همو میشناسید
جیمین : آه خاب یونگی هم دبیرستانیم بود
جین : و درباره کدوم اتفاق حرف میزنید .
جیمین :.......
حمایتــــــــــــ^ ممنونــــــــــ~ قشنگمــــــــــــــــ`°
(◍•ᴗ•◍)❤
این پارت زیاد شد چون قراره از فردا فعالیت ها کاهش پیدا کنه چون باید برم مدرسه ولی فیک را ادامه میدهیم و این بار پرقدرت تر از قبل 🫰💪
- ۶۰۱
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط