شمشیر بر تاریکی پارت 3
خلاصه که آئویی تا حیاط دنبال زنیتسو دویید و آخرم دارو رو به خورد زنیتسو داد و درباره اینوسکه هم باید بگم انقدر خوابش عمیق شده بود که اگه بمب افکن B2 هم میزد بهش بیدار نمیشد و تانجیرو هم داشت موهای نزوکو رو نوازش میکرد
ذهن تانجیرو: چقدر ناز خوابیده...
شینوبو: سلام پسر جون! حالت چطوره؟ دارو عمل کرده؟
تانجیرو: بله خیلی ممنونم بابت داروها
شینوبو: واقعا خواهر با نمکی داری
(توجه کنید پرده ها هنوز کشیده ان)
تانجیرو: درسته...(لبخند ریز) نزوکو وقتی بچه بود هم خیلی ناز بود...و همینطور خوابالو! یادم میاد چند بار بابا بهش گفت انقدر نخوابه و واقعا از اون موقع کمتر میخوابید...نزوکو خیلی رو حرف بابام حساب می کرد...وقتی پدرم فوت کرد نزوکو خیلی بهم ریخت...ولی با این حال به خواهر و برادرامون دلداری میداد....اوه متاسفم وقتتون رو گرفتم
شینوبو: اشکال نداره از داستانت لذت بردم...راستی...شما خویشاوند دیگه ای ندارید؟ منظورم اینه که...
تانجیرو: چرا اتفاقا یه خاله داریم...البته نسبت خونی نداریم ولی اون واقعا ما رو خوانوادش میدونه
شینوبو: واقعا؟ خب خوشحال شدم که اینو شنیدم...میشه مشخصات و اسمش رو بدونم؟ شاید بتونم بهش بگم بیاد اینجا تا همدیگه رو ببینید
تانجیرو: واقعا؟! ممنون میشم خب اون خیلی مهربون و بامزه است و البته خیلی دستپخت خوبی داره و...آها عاشق پروانه ها است و...دیگه اخلاقیاتشو گفتم ظاهرش هم...موهای مشکی و چشمای خیلی زیبایی داره
ذهن شینوبو: مشخصاتش شبیه....نه امکان نداره!
تانجیرو: اسمش هم---
کلاغ هاشیرای حشره! ماموریت!ماموریت!
شینوبو: مثل اینکه اسمش رو بعدا باید بهم بگی...خدانگهدار!
(غیب شد)
بعد از چند روز که تمرین ها شروع شد همون آش بود و همون کاسه...البته با یه تفاوت بزرگ! با چه تفاوتی؟ الان میگم
آئوی: دیگه نمیای تمرین؟!
تانجیرو: متاسفم...ولی نمیتونم...چون توی کوهستان رقص خانوادگیم تبدیل به یه تنفس شبیه آتیش شد و...باید بفهمم چه خبره!
آئوی: که اینطور...پس باید از هاشیرای شعله کمک بگیری
تانجیرو: هاشیرای شعله؟
رنگوکو: سلام! من رنگوکو کیوجیرو هاشیرای شعله ام!
آئوی: رنگوکو-ساما...نمی دونستم اینجایید...مشکلی پیش اومده؟
رنکوگو: نه...فقط می خواستم سر بزنم...خب کاری با من داشتی؟
تانجیرو: سلام...بله خب راستش...(تمام ماجرا رو تعریف کرد)
رنگوکو:هوممم...تنفسی که شبیه آتیشه؟ تا حالا همچین چیزی نشنیدم...ولی مهم نیست! یه چند وقت بیا خونه ی من! مطمعنم با تمرین میتونی کامل بهش مسلط بشی!
تانجیرو: جدی! واقعا ممنونم!.....ولی...من واسه خوانوادتون مشکلی ایجاد نمی کنم؟
رنگوکو: معلومه که نه! مادرم وقتی بچه بودم فوت کرد و بعد از اون پدرم انقدر نوشیدنی خورد که آخر سر کار دست خودش داد و سکته کرد من و برادرم هم مهمون دوست داریم!
تانجیرو با استرس گفت: ای وای ببخشید! خاطراتتون رو زنده کردم!
رنگوکو: مشکلی نیست باور کن!
بعد از اینکه رنگوکو به هزار و یک بدبختی تانجیرو رو راضی کرد که مشکلی نیست اون رو به خونه اش برد...
ویو قصر بی نهایت
دوما: ارباب ناراحتن؟ اتفاقی افتاده؟
آکازا: ساکت شو الان عصبانیش می کنی!
کوکوشیبو: آکازا...حد خودتو بدون...
موزان: همه خفه شین!
ذهنش:چرا؟ گوشوارا های هانافودا چرا باید دست اون بچه باشه؟ لعنتی! توی خونه ی اون پیرمرد(بابای تانجیرو) تنها کسی که تنفس خورشید رو بلد بود و شبیه اون لعنتی بود فقط خودش بود! بعد مرگش مطمعا شدم که نصلش ادامه پیدا نکنه! اما اون پسر...یعنی از همون خانواده بوده؟
این همه وقت...این همه وقت منتظر موندم...فکر کردم بعد مرگش دیگه هیچ کس اون تنفس رو بلد نیست اما کم کم بچه هاش شروع کردن به تمرین اون رقص مسخره!
باید همون موقع که اون پیرمرد مرد اون ها رو می کشتم!
حالا پسرش زنده است و یه شیطان کش شده...امیدوارم اون از اون خانواده نباشه...
ذهن تانجیرو: چقدر ناز خوابیده...
شینوبو: سلام پسر جون! حالت چطوره؟ دارو عمل کرده؟
تانجیرو: بله خیلی ممنونم بابت داروها
شینوبو: واقعا خواهر با نمکی داری
(توجه کنید پرده ها هنوز کشیده ان)
تانجیرو: درسته...(لبخند ریز) نزوکو وقتی بچه بود هم خیلی ناز بود...و همینطور خوابالو! یادم میاد چند بار بابا بهش گفت انقدر نخوابه و واقعا از اون موقع کمتر میخوابید...نزوکو خیلی رو حرف بابام حساب می کرد...وقتی پدرم فوت کرد نزوکو خیلی بهم ریخت...ولی با این حال به خواهر و برادرامون دلداری میداد....اوه متاسفم وقتتون رو گرفتم
شینوبو: اشکال نداره از داستانت لذت بردم...راستی...شما خویشاوند دیگه ای ندارید؟ منظورم اینه که...
تانجیرو: چرا اتفاقا یه خاله داریم...البته نسبت خونی نداریم ولی اون واقعا ما رو خوانوادش میدونه
شینوبو: واقعا؟ خب خوشحال شدم که اینو شنیدم...میشه مشخصات و اسمش رو بدونم؟ شاید بتونم بهش بگم بیاد اینجا تا همدیگه رو ببینید
تانجیرو: واقعا؟! ممنون میشم خب اون خیلی مهربون و بامزه است و البته خیلی دستپخت خوبی داره و...آها عاشق پروانه ها است و...دیگه اخلاقیاتشو گفتم ظاهرش هم...موهای مشکی و چشمای خیلی زیبایی داره
ذهن شینوبو: مشخصاتش شبیه....نه امکان نداره!
تانجیرو: اسمش هم---
کلاغ هاشیرای حشره! ماموریت!ماموریت!
شینوبو: مثل اینکه اسمش رو بعدا باید بهم بگی...خدانگهدار!
(غیب شد)
بعد از چند روز که تمرین ها شروع شد همون آش بود و همون کاسه...البته با یه تفاوت بزرگ! با چه تفاوتی؟ الان میگم
آئوی: دیگه نمیای تمرین؟!
تانجیرو: متاسفم...ولی نمیتونم...چون توی کوهستان رقص خانوادگیم تبدیل به یه تنفس شبیه آتیش شد و...باید بفهمم چه خبره!
آئوی: که اینطور...پس باید از هاشیرای شعله کمک بگیری
تانجیرو: هاشیرای شعله؟
رنگوکو: سلام! من رنگوکو کیوجیرو هاشیرای شعله ام!
آئوی: رنگوکو-ساما...نمی دونستم اینجایید...مشکلی پیش اومده؟
رنکوگو: نه...فقط می خواستم سر بزنم...خب کاری با من داشتی؟
تانجیرو: سلام...بله خب راستش...(تمام ماجرا رو تعریف کرد)
رنگوکو:هوممم...تنفسی که شبیه آتیشه؟ تا حالا همچین چیزی نشنیدم...ولی مهم نیست! یه چند وقت بیا خونه ی من! مطمعنم با تمرین میتونی کامل بهش مسلط بشی!
تانجیرو: جدی! واقعا ممنونم!.....ولی...من واسه خوانوادتون مشکلی ایجاد نمی کنم؟
رنگوکو: معلومه که نه! مادرم وقتی بچه بودم فوت کرد و بعد از اون پدرم انقدر نوشیدنی خورد که آخر سر کار دست خودش داد و سکته کرد من و برادرم هم مهمون دوست داریم!
تانجیرو با استرس گفت: ای وای ببخشید! خاطراتتون رو زنده کردم!
رنگوکو: مشکلی نیست باور کن!
بعد از اینکه رنگوکو به هزار و یک بدبختی تانجیرو رو راضی کرد که مشکلی نیست اون رو به خونه اش برد...
ویو قصر بی نهایت
دوما: ارباب ناراحتن؟ اتفاقی افتاده؟
آکازا: ساکت شو الان عصبانیش می کنی!
کوکوشیبو: آکازا...حد خودتو بدون...
موزان: همه خفه شین!
ذهنش:چرا؟ گوشوارا های هانافودا چرا باید دست اون بچه باشه؟ لعنتی! توی خونه ی اون پیرمرد(بابای تانجیرو) تنها کسی که تنفس خورشید رو بلد بود و شبیه اون لعنتی بود فقط خودش بود! بعد مرگش مطمعا شدم که نصلش ادامه پیدا نکنه! اما اون پسر...یعنی از همون خانواده بوده؟
این همه وقت...این همه وقت منتظر موندم...فکر کردم بعد مرگش دیگه هیچ کس اون تنفس رو بلد نیست اما کم کم بچه هاش شروع کردن به تمرین اون رقص مسخره!
باید همون موقع که اون پیرمرد مرد اون ها رو می کشتم!
حالا پسرش زنده است و یه شیطان کش شده...امیدوارم اون از اون خانواده نباشه...
- ۱۸.۰k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط