𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ² 🥀
𓆩🩸𓆪 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐎𝐀𝐓𝐇 ⛓️ پیمان خون | پارت ² 🥀
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
[عمارت کیم ـ ساعت ۱۱:۴۷ شب]
چراغهای عمارت دوباره روشن شدن، اما هیچکس جرئت نمیکرد حرفی بزنه.
جنی با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
جنی: لیسا؟!
جوابی نیومد.
جنی: لیسا، این شوخی مسخره رو تموم کن!
گوشی جنی لرزید.
یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
UNKNOWN: «دنبال لیسا نگرد. اگه میخوای زنده ببینیش، از این عمارت برو بیرون.»
جنی با دیدن پیام، گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
جنی: لعنتی...
وقتی سرش رو بالا آورد، تهیونگ درست روبهروش ایستاده بود.
تهیونگ: مشکلی پیش اومده، کیم؟
جنی: به تو ربطی نداره.
تهیونگ: توی عمارت من، هر اتفاقی به من ربط داره.
جنی: پس بهتره یاد بگیری چطور از مهمونات محافظت کنی.
تهیونگ لبخند سردی زد.
تهیونگ: مراقب حرف زدنت باش، جنی.
جنی: و تو مراقب آدمایی باش که بهشون اعتماد میکنی.
جنی از کنارش رد شد، اما صدای جونگکوک متوقفش کرد.
جونگکوک: هیچکس از این عمارت خارج نمیشه!
همه به سمتش برگشتن.
جونگکوک: یکی از دوربینهای امنیتی درست همون لحظهای که چراغها خاموش شدن، غیرفعال شده.
تهیونگ: داری میگی یکی وارد سیستم امنیتی من شده؟
جونگکوک: نه، کیم. دارم میگم شاید از اول، یکی داخل عمارتت بوده که به همهچیز دسترسی داشته.
سکوت سنگینی سالن رو گرفت.
همون لحظه یکی از محافظها با عجله نزدیک شد و پاکتی سیاه به تهیونگ داد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز فکر میکند رئیس این بازی است.»
تهیونگ پاکت رو باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس چهار نفر؛ تهیونگ، جونگکوک، جنی و لیسا.
اما چیزی که همه رو شوکه کرد، تاریخ پشت عکس بود.
پانزده سال قبل.
تهیونگ: این غیرممکنه...
جونگکوک عکس رو از دستش گرفت.
جونگکوک: این عکس رو از کجا آوردن؟
تهیونگ: تو باید بهتر از من بدونی.
جونگکوک: مراقب حرفات باش.
تهیونگ: پس توضیح بده چرا ما چهارتا توی یه عکسیم، درحالیکه هیچوقت همدیگه رو نمیشناختیم!
جونگکوک سکوت کرد.
برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
[مکانی نامعلوم ـ همان زمان]
اتاقی تاریک.
لیسا روی صندلی نشسته بود و به مردی نگاه میکرد که پشت به او ایستاده بود.
لیسا: بالاخره میخوای بهم بگی چرا منو آوردی اینجا؟
مرد جوابی نداد.
لیسا: اگه فکر کردی با این کار میتونی منو بترسونی، سخت در اشتباهی.
مرد بهآرامی برگشت.
لیسا با دیدن چهرهاش برای چند ثانیه ساکت موند.
لیسا: تو...؟!
مرد: سلام، لالیسا.
لیسا: تو نباید زنده باشی...
مرد لبخند کمرنگی زد.
مرد: خیلی چیزها هستن که تو نباید دربارهشون بدونی.
مرد پاکتی روی میز گذاشت.
مرد: وقتشه حقیقت رو بدونی. دربارهٔ خانوادهات، دربارهٔ جنی و دربارهٔ اون شبی که همهچیز شروع شد.
لیسا: من بهت اعتماد نمیکنم.
مرد: لازم نیست بهم اعتماد کنی. فقط باید تصمیم بگیری که میخوای حقیقت رو بدونی یا نه.
لیسا به پاکت خیره شد.
روی اون، یک اسم نوشته شده بود.
کیم تهیونگ.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
𓆩🖤𓆪 پایان پارت دوم
🩸 در پارت بعدی: راز عکس پانزده سال قبل فاش میشه؟ مرد مرموز کیه؟ چرا اسم تهیونگ روی پاکت نوشته شده؟
و مهمتر از همه...
کدوم یکی از این چهار نفر از اول حقیقت رو میدونسته؟
𓆩🥀𓆪 𝐓𝐎 𝐁𝐄 𝐂𝐎𝐍𝐓𝐈𝐍𝐔𝐄𝐃...
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
[عمارت کیم ـ ساعت ۱۱:۴۷ شب]
چراغهای عمارت دوباره روشن شدن، اما هیچکس جرئت نمیکرد حرفی بزنه.
جنی با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
جنی: لیسا؟!
جوابی نیومد.
جنی: لیسا، این شوخی مسخره رو تموم کن!
گوشی جنی لرزید.
یک پیام ناشناس روی صفحه ظاهر شد.
UNKNOWN: «دنبال لیسا نگرد. اگه میخوای زنده ببینیش، از این عمارت برو بیرون.»
جنی با دیدن پیام، گوشی رو محکم توی دستش گرفت.
جنی: لعنتی...
وقتی سرش رو بالا آورد، تهیونگ درست روبهروش ایستاده بود.
تهیونگ: مشکلی پیش اومده، کیم؟
جنی: به تو ربطی نداره.
تهیونگ: توی عمارت من، هر اتفاقی به من ربط داره.
جنی: پس بهتره یاد بگیری چطور از مهمونات محافظت کنی.
تهیونگ لبخند سردی زد.
تهیونگ: مراقب حرف زدنت باش، جنی.
جنی: و تو مراقب آدمایی باش که بهشون اعتماد میکنی.
جنی از کنارش رد شد، اما صدای جونگکوک متوقفش کرد.
جونگکوک: هیچکس از این عمارت خارج نمیشه!
همه به سمتش برگشتن.
جونگکوک: یکی از دوربینهای امنیتی درست همون لحظهای که چراغها خاموش شدن، غیرفعال شده.
تهیونگ: داری میگی یکی وارد سیستم امنیتی من شده؟
جونگکوک: نه، کیم. دارم میگم شاید از اول، یکی داخل عمارتت بوده که به همهچیز دسترسی داشته.
سکوت سنگینی سالن رو گرفت.
همون لحظه یکی از محافظها با عجله نزدیک شد و پاکتی سیاه به تهیونگ داد.
روی پاکت نوشته شده بود:
«برای کسی که هنوز فکر میکند رئیس این بازی است.»
تهیونگ پاکت رو باز کرد.
داخلش یک عکس قدیمی بود.
عکس چهار نفر؛ تهیونگ، جونگکوک، جنی و لیسا.
اما چیزی که همه رو شوکه کرد، تاریخ پشت عکس بود.
پانزده سال قبل.
تهیونگ: این غیرممکنه...
جونگکوک عکس رو از دستش گرفت.
جونگکوک: این عکس رو از کجا آوردن؟
تهیونگ: تو باید بهتر از من بدونی.
جونگکوک: مراقب حرفات باش.
تهیونگ: پس توضیح بده چرا ما چهارتا توی یه عکسیم، درحالیکه هیچوقت همدیگه رو نمیشناختیم!
جونگکوک سکوت کرد.
برای اولین بار، هیچ جوابی نداشت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
[مکانی نامعلوم ـ همان زمان]
اتاقی تاریک.
لیسا روی صندلی نشسته بود و به مردی نگاه میکرد که پشت به او ایستاده بود.
لیسا: بالاخره میخوای بهم بگی چرا منو آوردی اینجا؟
مرد جوابی نداد.
لیسا: اگه فکر کردی با این کار میتونی منو بترسونی، سخت در اشتباهی.
مرد بهآرامی برگشت.
لیسا با دیدن چهرهاش برای چند ثانیه ساکت موند.
لیسا: تو...؟!
مرد: سلام، لالیسا.
لیسا: تو نباید زنده باشی...
مرد لبخند کمرنگی زد.
مرد: خیلی چیزها هستن که تو نباید دربارهشون بدونی.
مرد پاکتی روی میز گذاشت.
مرد: وقتشه حقیقت رو بدونی. دربارهٔ خانوادهات، دربارهٔ جنی و دربارهٔ اون شبی که همهچیز شروع شد.
لیسا: من بهت اعتماد نمیکنم.
مرد: لازم نیست بهم اعتماد کنی. فقط باید تصمیم بگیری که میخوای حقیقت رو بدونی یا نه.
لیسا به پاکت خیره شد.
روی اون، یک اسم نوشته شده بود.
کیم تهیونگ.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
𓆩🖤𓆪 پایان پارت دوم
🩸 در پارت بعدی: راز عکس پانزده سال قبل فاش میشه؟ مرد مرموز کیه؟ چرا اسم تهیونگ روی پاکت نوشته شده؟
و مهمتر از همه...
کدوم یکی از این چهار نفر از اول حقیقت رو میدونسته؟
𓆩🥀𓆪 𝐓𝐎 𝐁𝐄 𝐂𝐎𝐍𝐓𝐈𝐍𝐔𝐄𝐃...
- ۱.۵k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط