𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 13
هان هنوز به حرف مینهو فکر میکرد.
اعتماد، از یه جایی شروع میشه.
با پوفی از روی صندلی بلند شد.
هان: نمیدونم چرا... ولی حس میکنم هر حرفی که میزنی، نصفش رو نمیگی.
مینهو پوشه را بست.
مینهو: درسته.
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: حداقل تو این یکی راست گفتی.
گوشهی لب مینهو خیلی کم بالا رفت.
...
عصر همان روز...
هان از اتاقش بیرون آمد.
هوای عمارت خفهکننده شده بود.
تصمیم گرفت کمی در حیاط قدم بزند.
برای اولین بار، هیچکس جلویش را نگرفت.
هان با خودش گفت : عجیبه...
همان موقع صدای برخورد چوب به گوشش رسید.
تق!
تق!
کنجکاو شد و صدا را دنبال کرد.
در محوطهی پشتی، هیونجین با چند نفر در حال تمرین مبارزه بود.
حرکتهایش دقیق و بینقص بودند.
فلیکس هم روی نیمکتی نشسته بود و بطری آب دستش گرفته بود.
با دیدن هان، دست تکان داد.
فلیکس: هی! اینجا!
هان کنارش نشست.
هان: هر روز همین کارو میکنین؟
فلیکس: تقریباً.
هان نگاهش به هیونجین افتاد.
هان: خیلی حرفهایه...
فلیکس با لبخند گفت:
فلیکس: اگه رئیس اجازه بده، یه روز خودت هم تمرین میکنی.
هان: رئیس، رئیس، رئیس... همهتون انگار فقط یه کلمه بلدین.
فلیکس خندید.
در همان لحظه، هیونجین تمرین را تمام کرد و به سمتشان آمد.
هیونجین: هان.
هان: بله؟
هیونجین بطری آب را از فلیکس گرفت و گفت:
هیونجین: رئیس گفت کارت داره.
هان اخم کرد.
هان: باز چی شده؟
...
چند دقیقه بعد...
هان وارد دفتر شد.
مینهو کنار پنجره ایستاده بود.
بدون اینکه برگردد، گفت:
مینهو: فردا با من میای بیرون.
هان: بازم مأموریت مرموز؟
مینهو: نه.
هان: پس چی؟
مینهو این بار برگشت.
نگاهش مثل همیشه آرام بود.
مینهو: میخوام یه نفر رو بهت معرفی کنم.
هان: کی؟
مینهو چند لحظه سکوت کرد.
بعد فقط یک اسم را گفت.
مینهو: بنگچان.
هان یاد اسم داخل گوشی افتاد.
همان کسی که فقط اسمش بین مخاطبها بود.
اما هنوز نمیدانست...
دیدن چان، قرار است جواب خیلی از سؤالهایش را بدهد.
پایان پارت ۱۳
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 13
هان هنوز به حرف مینهو فکر میکرد.
اعتماد، از یه جایی شروع میشه.
با پوفی از روی صندلی بلند شد.
هان: نمیدونم چرا... ولی حس میکنم هر حرفی که میزنی، نصفش رو نمیگی.
مینهو پوشه را بست.
مینهو: درسته.
هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: حداقل تو این یکی راست گفتی.
گوشهی لب مینهو خیلی کم بالا رفت.
...
عصر همان روز...
هان از اتاقش بیرون آمد.
هوای عمارت خفهکننده شده بود.
تصمیم گرفت کمی در حیاط قدم بزند.
برای اولین بار، هیچکس جلویش را نگرفت.
هان با خودش گفت : عجیبه...
همان موقع صدای برخورد چوب به گوشش رسید.
تق!
تق!
کنجکاو شد و صدا را دنبال کرد.
در محوطهی پشتی، هیونجین با چند نفر در حال تمرین مبارزه بود.
حرکتهایش دقیق و بینقص بودند.
فلیکس هم روی نیمکتی نشسته بود و بطری آب دستش گرفته بود.
با دیدن هان، دست تکان داد.
فلیکس: هی! اینجا!
هان کنارش نشست.
هان: هر روز همین کارو میکنین؟
فلیکس: تقریباً.
هان نگاهش به هیونجین افتاد.
هان: خیلی حرفهایه...
فلیکس با لبخند گفت:
فلیکس: اگه رئیس اجازه بده، یه روز خودت هم تمرین میکنی.
هان: رئیس، رئیس، رئیس... همهتون انگار فقط یه کلمه بلدین.
فلیکس خندید.
در همان لحظه، هیونجین تمرین را تمام کرد و به سمتشان آمد.
هیونجین: هان.
هان: بله؟
هیونجین بطری آب را از فلیکس گرفت و گفت:
هیونجین: رئیس گفت کارت داره.
هان اخم کرد.
هان: باز چی شده؟
...
چند دقیقه بعد...
هان وارد دفتر شد.
مینهو کنار پنجره ایستاده بود.
بدون اینکه برگردد، گفت:
مینهو: فردا با من میای بیرون.
هان: بازم مأموریت مرموز؟
مینهو: نه.
هان: پس چی؟
مینهو این بار برگشت.
نگاهش مثل همیشه آرام بود.
مینهو: میخوام یه نفر رو بهت معرفی کنم.
هان: کی؟
مینهو چند لحظه سکوت کرد.
بعد فقط یک اسم را گفت.
مینهو: بنگچان.
هان یاد اسم داخل گوشی افتاد.
همان کسی که فقط اسمش بین مخاطبها بود.
اما هنوز نمیدانست...
دیدن چان، قرار است جواب خیلی از سؤالهایش را بدهد.
پایان پارت ۱۳
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۶۱۸
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط