{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

پارت ۱۷ | «یک روز معمولی؟ محاله!» 😂

بعد از باز کردن هدیه‌ها...

همه دوباره در سالن جمع شدند.

جیا روی زمین نشسته بود و عروسک کوچکش را کنار خودش گذاشته بود.

تهیونگ هم عروسکی را که جیا برایش خریده بود، کنار خودش گذاشته بود.

جین گفت:

— خب، حالا که خرید تموم شد، امروز دیگه دردسر نداریم؟

جیا با تعجب نگاهش کرد.

— چرا باید تموم شده باشه؟

جین آه کشید.

— نمی‌دونم... امیدوار بودم.

هوسوک خندید.

— از وقتی جیا اومده، «روز آروم» دیگه معنی نداره.

جیا با افتخار گفت:

— من فقط حوصله‌م سر نمی‌ره.

یونگی از روی مبل گفت:

— مشکل همین‌جاست.

جیا برگشت سمتش.

— چرا؟

— چون وقتی حوصله‌ات سر می‌ره، همه باید درگیر بشن.

جیا چند ثانیه فکر کرد.

— خب... تنها بودن که خسته‌کننده‌ست.

تهیونگ لبخند زد.

— پس بیا یه بازی انجام بدیم.

جیا فوراً گفت:

— چه بازی‌ای؟

تهیونگ به بقیه نگاه کرد.

— هرچی جیا انتخاب کنه.

جین گفت:

— وای نه...

جیمین خندید.

— خودت پیشنهاد دادی.

جیا از جا بلند شد.

— فهمیدم!

همه منتظر ماندند.

جیا با هیجان گفت:

— مسابقه!

هوسوک پرسید:

— چه مسابقه‌ای؟

جیا دست‌هایش را به هم زد.

— هرکس بتونه زودتر یه لیوان آب بیاره، برنده‌ست!

چند ثانیه سکوت شد.

یونگی گفت:

— این که مسابقه نیست.

جیا گفت:

— چرا هست.

نامجون پرسید:

— جایزه‌ش چیه؟

جیا لبخند زد.

— برنده می‌تونه برای شام انتخاب کنه چی بخوریم.

جین فوراً بلند شد.

— من شرکت می‌کنم.

همه خندیدند.

جیمین گفت:

— معلوم شد جایزه چقدر مهمه.

جیا شمارش را شروع کرد.

— سه...

همه آماده شدند.

— دو...

تهیونگ خم شد.

— یک!

همه با سرعت به سمت آشپزخانه دویدند.

جیا همان‌جا ایستاد و با خنده به آن‌ها نگاه کرد.

تهیونگ وسط دویدن برگشت.

— تو نمیای؟!

جیا با خنده گفت:

— من داورم! 😂

جونگ‌کوک که از کنارشان رد می‌شد، گفت:

— این بچه حتی برای خودش هم کار سبک پیدا کرده.

جیا با افتخار جواب داد:

— من مدیر مسابقه‌ام!

و صدای خنده‌ی همه‌ی خانه دوباره بلند شد. 😂🖤
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داش پارت ۱۸ | «مسابقه‌ای که جدی شد» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۹ | «آشپزخانه دوباره به ج...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۶ | «هدیه‌ی جونگ‌کوک» 🎁😂 ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۲ | «مقصد کجاست؟...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۷ | «جیا وارد تیم شد» 😂 بع...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۸ | «شامِ مخصوص ج...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۶ | «بابا، بیا ای...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۲ | «اولین خرید جیا» 🛍️😂 ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۱ | «انتخاب جیا»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۹ | «یک جای خاص»...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط