╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۳ | حرفی که فقط بین خودشون موند... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
مامان و بابای ته بالاخره آمادهی رفتن شدن.
مامان ته درست قبل از سوار شدن، دوباره آت رو در آغوش گرفت و گفت:
مامان ته:
آت جان، حتماً بهم زنگ بزن! من منتظرم. 🥹🎀
آت با خنده گفت:
آت:
چشم. 😭😂
ته از کنارشان گفت:
ته:
مامان، لطفاً دیگه شمارهش رو برای گروه خانوادگی نفرست! 😭
مامان ته با تعجب نگاهش کرد.
مامان ته:
چرا؟
ته:
چون میشناسمت!
فردا صبح میبینم عکس آت رو گذاشتی پروفایل! 😭😂
مامان ته خندید.
مامان ته:
ایدهی خوبیه! 😌
ته:
مامانمممم! 😭
بابای ته که تمام مدت ساکت ایستاده بود، خندهای کرد و گفت:
بابای ته:
بریم قبل از اینکه پسرت از خجالت همینجا ناپدید بشه. 😂
مامان ته:
باشه، باشه.
بعد دوباره رو به آت کرد.
مامان ته:
خداحافظ دخترم. مواظب خودت باش.
آت:
خداحافظ. 🌷
مامان و بابای ته سوار ماشین شدن و از مدرسه دور شدن.
چند ثانیه، همه ساکت موندن.
اما این سکوت خیلی دوام نیاورد.
جین با صدای بلند گفت:
جین:
خب بچههااااااا!
ته:
نه.
جین:
من هنوز چیزی نگفتم! 😂
ته:
میدونم قراره چی بگی.
جیمین:
من میگم امروز باید توی تاریخ مدرسه ثبت بشه. 😭
کوک:
«روزی که مامان ته آت رو دید و برای آیندهی پسرش برنامهریزی کرد.» 😂
ته:
خفه شین دیگه! 😭
جیا کنار آت ایستاد و با شیطنت گفت:
جیا:
آت... مادرشوهر آیندهات خیلی دوستت داشت. 😂🎀
آت:
جیاااا! 😭
جیا:
چیه؟ خودش گفت مادرشوهر خوبی هستم! 😂
آت فقط با خجالت سرش رو تکون داد.
مامان ته رفته بود، اما حرفها و شوخیهاش هنوز توی ذهن همه بود.
جین این بار کمی جدیتر گفت:
جین:
راستش من با یه چیز موافقم.
ته:
چی؟
جین:
مامانت واقعاً آت رو دوست داشت.
ته برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد، ناخودآگاه نگاهش سمت آت رفت.
آت هم درست همان لحظه نگاهش به ته افتاد.
برای یک لحظه، هر دو ساکت موندن.
آت لبخند خیلی آرومی زد.
ته هم فقط برای چند ثانیه لبخند کوتاهی زد.
جیا که این صحنه رو دیده بود، سریع گفت:
جیا:
اوه اوه... این نگاهها رو من دیدم! 👀
آت:
کدوم نگاه؟! 😳
جیا:
هیچیییی. 😂
ته:
جیا، تو واقعاً زیادی دقت میکنی.
جیا:
وظیفهمه. 😌
لیام که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
لیام:
خب... فکر کنم بهتره امروز دیگه کسی چیزی رو پیچیدهتر نکنه.
آت نگاه کوتاهی به لیام انداخت.
آت:
ممنون.
لیام لبخند کوچیکی زد.
لیام:
خواهش میکنم.
برای چند لحظه، فضا دوباره آروم شد.
تا اینکه کوک سکوت رو شکست.
کوک:
ولی یه سؤال مهم!
همه برگشتن سمتش.
کوک:
مامان ته گفت شمارهی آت رو داره...
جین:
بله؟
کوک:
یعنی اگه فردا آت نیاد مدرسه، مامان ته زنگ میزنه؟ 😂
آت:
کوک! 😭
جیمین:
احتمالش خیلی زیاده. 😂
ته:
من دیگه هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم. 😭
آت خندید.
برای اولین بار از وقتی صبح مدرسه شروع شده بود، حالش واقعاً سبکتر شده بود.
جیا آرام کنارش ایستاد.
جیا:
خوبی؟
آت با لبخند گفت:
آت:
آره... الان بهترم.
جیا:
مطمئنی؟
آت:
آره.
چند لحظه سکوت کرد و بعد آرام ادامه داد:
آت:
فکر کنم امروز فهمیدم...
اینکه آدم برای آیندهش هدف داشته باشه، بد نیست که بقیه هم بدوننش.
جیا لبخند زد.
جیا:
معلومه که بد نیست.
آت:
فقط امیدوارم دیگه کسی برای آیندهم برنامهریزی نکنه. 😂
جیا:
دیر گفتی.
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت:
چرا؟
جیا:
مامان ته احتمالاً تا الان اسم بچههای آینده رو هم انتخاب کرده. 😭😂
آت:
جیااااا! 😂
صدای خندهی آت و جیا دوباره بلند شد.
ته از دور به آنها نگاه کرد و لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
جین که کنارش ایستاده بود، آروم پرسید:
جین:
چرا لبخند زدی؟
ته سریع حالت صورتش رو عوض کرد.
ته:
نزدم.
جین:
زدیااا. 👀
ته:
نه.
جین:
باشه... هرچی تو بگی. 😂
ته دوباره برای لحظهای به آت نگاه کرد.
این بار چیزی نگفت.
فقط در دلش به حرفهای امروز فکر کرد.
شاید حرفهای مامانش عجیب و خجالتآور بود...
اما بین تمام شوخیها، یک چیز رو خوب فهمیده بود.
آت فقط برای امروز زندگی نمیکرد.
برای آیندهاش هدف داشت.
میخواست درس بخونه، موفق بشه و خودش آیندهای که میخواست رو بسازه.
و ته، برای اولین بار، بیشتر از همیشه به آیندهای فکر کرد که شاید...
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۷۳ | حرفی که فقط بین خودشون موند... ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
مامان و بابای ته بالاخره آمادهی رفتن شدن.
مامان ته درست قبل از سوار شدن، دوباره آت رو در آغوش گرفت و گفت:
مامان ته:
آت جان، حتماً بهم زنگ بزن! من منتظرم. 🥹🎀
آت با خنده گفت:
آت:
چشم. 😭😂
ته از کنارشان گفت:
ته:
مامان، لطفاً دیگه شمارهش رو برای گروه خانوادگی نفرست! 😭
مامان ته با تعجب نگاهش کرد.
مامان ته:
چرا؟
ته:
چون میشناسمت!
فردا صبح میبینم عکس آت رو گذاشتی پروفایل! 😭😂
مامان ته خندید.
مامان ته:
ایدهی خوبیه! 😌
ته:
مامانمممم! 😭
بابای ته که تمام مدت ساکت ایستاده بود، خندهای کرد و گفت:
بابای ته:
بریم قبل از اینکه پسرت از خجالت همینجا ناپدید بشه. 😂
مامان ته:
باشه، باشه.
بعد دوباره رو به آت کرد.
مامان ته:
خداحافظ دخترم. مواظب خودت باش.
آت:
خداحافظ. 🌷
مامان و بابای ته سوار ماشین شدن و از مدرسه دور شدن.
چند ثانیه، همه ساکت موندن.
اما این سکوت خیلی دوام نیاورد.
جین با صدای بلند گفت:
جین:
خب بچههااااااا!
ته:
نه.
جین:
من هنوز چیزی نگفتم! 😂
ته:
میدونم قراره چی بگی.
جیمین:
من میگم امروز باید توی تاریخ مدرسه ثبت بشه. 😭
کوک:
«روزی که مامان ته آت رو دید و برای آیندهی پسرش برنامهریزی کرد.» 😂
ته:
خفه شین دیگه! 😭
جیا کنار آت ایستاد و با شیطنت گفت:
جیا:
آت... مادرشوهر آیندهات خیلی دوستت داشت. 😂🎀
آت:
جیاااا! 😭
جیا:
چیه؟ خودش گفت مادرشوهر خوبی هستم! 😂
آت فقط با خجالت سرش رو تکون داد.
مامان ته رفته بود، اما حرفها و شوخیهاش هنوز توی ذهن همه بود.
جین این بار کمی جدیتر گفت:
جین:
راستش من با یه چیز موافقم.
ته:
چی؟
جین:
مامانت واقعاً آت رو دوست داشت.
ته برای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد، ناخودآگاه نگاهش سمت آت رفت.
آت هم درست همان لحظه نگاهش به ته افتاد.
برای یک لحظه، هر دو ساکت موندن.
آت لبخند خیلی آرومی زد.
ته هم فقط برای چند ثانیه لبخند کوتاهی زد.
جیا که این صحنه رو دیده بود، سریع گفت:
جیا:
اوه اوه... این نگاهها رو من دیدم! 👀
آت:
کدوم نگاه؟! 😳
جیا:
هیچیییی. 😂
ته:
جیا، تو واقعاً زیادی دقت میکنی.
جیا:
وظیفهمه. 😌
لیام که تا آن لحظه ساکت بود، آرام گفت:
لیام:
خب... فکر کنم بهتره امروز دیگه کسی چیزی رو پیچیدهتر نکنه.
آت نگاه کوتاهی به لیام انداخت.
آت:
ممنون.
لیام لبخند کوچیکی زد.
لیام:
خواهش میکنم.
برای چند لحظه، فضا دوباره آروم شد.
تا اینکه کوک سکوت رو شکست.
کوک:
ولی یه سؤال مهم!
همه برگشتن سمتش.
کوک:
مامان ته گفت شمارهی آت رو داره...
جین:
بله؟
کوک:
یعنی اگه فردا آت نیاد مدرسه، مامان ته زنگ میزنه؟ 😂
آت:
کوک! 😭
جیمین:
احتمالش خیلی زیاده. 😂
ته:
من دیگه هیچ مسئولیتی قبول نمیکنم. 😭
آت خندید.
برای اولین بار از وقتی صبح مدرسه شروع شده بود، حالش واقعاً سبکتر شده بود.
جیا آرام کنارش ایستاد.
جیا:
خوبی؟
آت با لبخند گفت:
آت:
آره... الان بهترم.
جیا:
مطمئنی؟
آت:
آره.
چند لحظه سکوت کرد و بعد آرام ادامه داد:
آت:
فکر کنم امروز فهمیدم...
اینکه آدم برای آیندهش هدف داشته باشه، بد نیست که بقیه هم بدوننش.
جیا لبخند زد.
جیا:
معلومه که بد نیست.
آت:
فقط امیدوارم دیگه کسی برای آیندهم برنامهریزی نکنه. 😂
جیا:
دیر گفتی.
آت با تعجب نگاهش کرد.
آت:
چرا؟
جیا:
مامان ته احتمالاً تا الان اسم بچههای آینده رو هم انتخاب کرده. 😭😂
آت:
جیااااا! 😂
صدای خندهی آت و جیا دوباره بلند شد.
ته از دور به آنها نگاه کرد و لبخند کوچیکی روی لبش نشست.
جین که کنارش ایستاده بود، آروم پرسید:
جین:
چرا لبخند زدی؟
ته سریع حالت صورتش رو عوض کرد.
ته:
نزدم.
جین:
زدیااا. 👀
ته:
نه.
جین:
باشه... هرچی تو بگی. 😂
ته دوباره برای لحظهای به آت نگاه کرد.
این بار چیزی نگفت.
فقط در دلش به حرفهای امروز فکر کرد.
شاید حرفهای مامانش عجیب و خجالتآور بود...
اما بین تمام شوخیها، یک چیز رو خوب فهمیده بود.
آت فقط برای امروز زندگی نمیکرد.
برای آیندهاش هدف داشت.
میخواست درس بخونه، موفق بشه و خودش آیندهای که میخواست رو بسازه.
و ته، برای اولین بار، بیشتر از همیشه به آیندهای فکر کرد که شاید...
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۶۰۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط