پارت ۱۶
تق.
تق.
صدای در دوباره بلند شد.
شارلوت سریع به تهیونگ نگاه کرد.
«بازم اومدن؟»
تهیونگ آرام از جا بلند شد.
«اینجا بمون.»
«ولی...»
«شارلوت.»
لحنش جدی بود.
شارلوت لبهایش را جمع کرد.
«باشه.»
تهیونگ سمت در رفت.
از چشمی نگاه کرد.
این بار...
یک پیرمرد جلوی در بود.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
در را باز کرد.
«عمو هانس؟»
پیرمرد لبخند زد.
«بالاخره پیدات کردم.»
تهیونگ کنار رفت.
«بفرمایید.»
پیرمرد وارد شد.
چند قدم برداشت.
بعد ناگهان متوقف شد.
نگاهش افتاد به شارلوت.
شارلوت روی مبل نشسته بود.
پیرمرد چند ثانیه خیره ماند.
بعد لبخند زد.
«اوه...»
تهیونگ اخم کرد.
«چیه؟»
پیرمرد با شیطنت گفت:
«پس این همون دخترهست که دلتو برده؟»
تهیونگ خشکش زد.
شارلوت هم گیج شد.
«دلتو برده؟»
پیرمرد خندید.
«هیچی دختر جان.»
بعد رو به تهیونگ کرد.
«بالاخره یکی پیدا شد این اخمو رو آروم کنه.»
تهیونگ آه کشید.
«عمو...»
«چیه؟»
پیرمرد خندید.
«دارم راست میگم.»
شارلوت آرام به تهیونگ نگاه کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«من آرومش نکردم.»
پیرمرد زد زیر خنده.
«همین که کنارت نشسته، کافیه.»
تهیونگ زیرلب گفت:
«بیخیال عمو.»
پیرمرد بالاخره خندهاش را جمع کرد.
«راستی، خبر مهمی دارم.»
تهیونگ جدی شد.
«چی؟»
پیرمرد صدایش را پایین آورد.
«پادشاه دنبال یه دختر میگرده.»
شارلوت ساکت شد.
تهیونگ پرسید:
«چه دختری؟»
«موهای طلایی.»
نگاه تهیونگ ناخودآگاه سمت شارلوت رفت.
پیرمرد ادامه داد:
«گفتن چند سرباز فرستادن.»
شارلوت آرام دستش را روی لباسش گذاشت.
پیرمرد دوباره به او نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«حالا فهمیدم چرا این دختر رو اینجا قایم کردی.»
تهیونگ سریع گفت:
«من قایمش نکردم.»
«آره، معلومه.»
پیرمرد خندید.
«فقط مواظب باش از دستت نره.»
تهیونگ چیزی نگفت.
شارلوت با تعجب به او نگاه میکرد.
پیرمرد بعد از چند دقیقه رفت.
تهیونگ در را بست.
برگشت.
شارلوت هنوز همانجا نشسته بود.
«تهیونگ.»
«هوم؟»
«اون گفت دلتو بردم.»
تهیونگ مکث کرد.
شارلوت کمی جلو آمد.
«یعنی چی؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
لبخند کوچکی زد.
«خودت چی فکر میکنی؟»
شارلوت چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«فکر کنم عمو هانس عجیب بود.»
تهیونگ خندید.
«آره.»
شارلوت هم لبخند زد.
اما همان لحظه...
صدای سم اسبها از بیرون آمد.
هر دو ساکت شدند.
صدای چند سرباز در کوچه پیچید.
«همهی خانهها رو بگردید!»
لبخند شارلوت محو شد.
تهیونگ آرام به سمت پنجره رفت.
و پرده را کنار زد.
چند سرباز درست روبهروی خانه ایستاده بودند.
لایک یادت نرهههههههه😐🔪
تق.
صدای در دوباره بلند شد.
شارلوت سریع به تهیونگ نگاه کرد.
«بازم اومدن؟»
تهیونگ آرام از جا بلند شد.
«اینجا بمون.»
«ولی...»
«شارلوت.»
لحنش جدی بود.
شارلوت لبهایش را جمع کرد.
«باشه.»
تهیونگ سمت در رفت.
از چشمی نگاه کرد.
این بار...
یک پیرمرد جلوی در بود.
تهیونگ نفس راحتی کشید.
در را باز کرد.
«عمو هانس؟»
پیرمرد لبخند زد.
«بالاخره پیدات کردم.»
تهیونگ کنار رفت.
«بفرمایید.»
پیرمرد وارد شد.
چند قدم برداشت.
بعد ناگهان متوقف شد.
نگاهش افتاد به شارلوت.
شارلوت روی مبل نشسته بود.
پیرمرد چند ثانیه خیره ماند.
بعد لبخند زد.
«اوه...»
تهیونگ اخم کرد.
«چیه؟»
پیرمرد با شیطنت گفت:
«پس این همون دخترهست که دلتو برده؟»
تهیونگ خشکش زد.
شارلوت هم گیج شد.
«دلتو برده؟»
پیرمرد خندید.
«هیچی دختر جان.»
بعد رو به تهیونگ کرد.
«بالاخره یکی پیدا شد این اخمو رو آروم کنه.»
تهیونگ آه کشید.
«عمو...»
«چیه؟»
پیرمرد خندید.
«دارم راست میگم.»
شارلوت آرام به تهیونگ نگاه کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«من آرومش نکردم.»
پیرمرد زد زیر خنده.
«همین که کنارت نشسته، کافیه.»
تهیونگ زیرلب گفت:
«بیخیال عمو.»
پیرمرد بالاخره خندهاش را جمع کرد.
«راستی، خبر مهمی دارم.»
تهیونگ جدی شد.
«چی؟»
پیرمرد صدایش را پایین آورد.
«پادشاه دنبال یه دختر میگرده.»
شارلوت ساکت شد.
تهیونگ پرسید:
«چه دختری؟»
«موهای طلایی.»
نگاه تهیونگ ناخودآگاه سمت شارلوت رفت.
پیرمرد ادامه داد:
«گفتن چند سرباز فرستادن.»
شارلوت آرام دستش را روی لباسش گذاشت.
پیرمرد دوباره به او نگاه کرد.
بعد به تهیونگ.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
«حالا فهمیدم چرا این دختر رو اینجا قایم کردی.»
تهیونگ سریع گفت:
«من قایمش نکردم.»
«آره، معلومه.»
پیرمرد خندید.
«فقط مواظب باش از دستت نره.»
تهیونگ چیزی نگفت.
شارلوت با تعجب به او نگاه میکرد.
پیرمرد بعد از چند دقیقه رفت.
تهیونگ در را بست.
برگشت.
شارلوت هنوز همانجا نشسته بود.
«تهیونگ.»
«هوم؟»
«اون گفت دلتو بردم.»
تهیونگ مکث کرد.
شارلوت کمی جلو آمد.
«یعنی چی؟»
تهیونگ نگاهش کرد.
لبخند کوچکی زد.
«خودت چی فکر میکنی؟»
شارلوت چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«فکر کنم عمو هانس عجیب بود.»
تهیونگ خندید.
«آره.»
شارلوت هم لبخند زد.
اما همان لحظه...
صدای سم اسبها از بیرون آمد.
هر دو ساکت شدند.
صدای چند سرباز در کوچه پیچید.
«همهی خانهها رو بگردید!»
لبخند شارلوت محو شد.
تهیونگ آرام به سمت پنجره رفت.
و پرده را کنار زد.
چند سرباز درست روبهروی خانه ایستاده بودند.
لایک یادت نرهههههههه😐🔪
- ۲۲.۶k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط