رمان یادت باشد ۱۴

#رمان_یادت_باشد #پارت_چهاردهم
عمه هم گفت: « خدا وکیلی موندم توی کار شما. حالا که ما عروس رو راضی کردیم، داماد ناز میکنه!» در ذهنم صحنه های خواستگاری، گل های آن چنانی و قرار های رسمی مرور می شد، ولی الان بدون اینکه روحم از این ماجرا خبر داشته باشد همه چیز خیلی ساده داشت پیش می رفت! گاهی ساده بودن قشنگ است! حمیدی که به خواستگاری من آمده بود همان پسر شلوغ کاری بود که پدرم اسم او و برادر دوقلویش را پیشنهاد داده بود. همان پسرعمه که با سعید آقا همیشه لباس یکسان می‌پوشید؛ بیشتر هم شلوار آبی با لباس برزیلی بلند با شماره های قرمز! موهایش را هم از ته می‌زد؛یک پسر بچه ی کچل فوق العاده شلوغ و بی نهایت مهربان که از بچگی هوای من را داشت. نمی گذاشت با پسرها قاطی بشوم. دعوا که میشد طرف من را می گرفت، مکبر مسجد بود و با پدرش همیشه به پایگاه بسیج محل می رفت. اینها چیزی بود که از حمید می‌دانستم. زیر آینه روبروی پنجره که دیدش به حیاط خلوت بود نشستم. حمید هم کنار در به دیوار تکیه داد. هنوز شروع به صحبت نکرده بودیم که مادرم خواست در را ببندد تا راحت صحبت کنیم. جلوی در را گرفتم و گفتم: « ما حرف خاصی نداریم. دوتا نامحرم که داخل اتاق در و نمی بندن!» سرتاپای حمید را ورانداز کردن. شلوار طوسی و پیراهن معمولی؛ آن‌هم طوسی رنگ که روی شلوار انداخته بود. بعدا متوجه شدم که تازه از ماموریت برگشته بود، برای همین محاسنش بلند بود.
#مدافع_حرم #شهید_سیاهکالی_مرادی #عاشقانه #سبک_زندگی #یادت_باشه
دیدگاه ها (۴)

تیشرت زنانه اورسایز سفید طرح پسر و سگ

بلوز شیک یقه ایستاده😍جنس : فانریپ کبریتیرنگ بندی : مشکی, ط...

{محکوم به لمس } part ۸ 杂交种آرایشگر حرفه ای آموزش دیده با لبا...

True Love③①ا/ت: تهیونگتهیونگ: جانما/ت: من الان لباسی ندارم ه...

(آهنگ فراموش شده‌ی ما)پارت ۵**ویو آت**مرکز خرید مثل همیشه شل...

Life Note

سناریو مایکی { جنگل چشمات }8 سالگی))چشماشو باز کرد. مثل همیش...

پارت ۵عشق یا حسرت لباساهارو گرفتم آنا رو بیدار کردن که لباسا...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»مدرسه ای/ازدواج اجباری/عاشقانه🤏🏻انق...

پارت: 20 (بخش2) **زاویه دید: زین**صدای باسِ کرکننده‌ی موسیقی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط