پارت ۵

پارت ۵
عشق یا حسرت
لباساهارو گرفتم آنا رو بیدار کردن که لباسامو بپوشه
شب که خوابیدیم و صبح بیدار شدن خیلی خستم بود ولی باید بلند میشدم آنا رد بیدار کردم

رفتم پایین جونگ کوک رو دیدم که سر میز نشسته و منتظر ما بود

کوک: صبح بخیر بیدار شدین

الا:سلام صبح شما هم بخیر

ویو کوک:لباس ساده ای پوشیده بود و به همراه خواهرش اومدن و کنار میز نشستن همه ساکت بودن و داشتن صبحونه میخوردن که یهو الا سکوت و شکست و گفت

الا:دیشب...

کوک:میدونم برات سواله اونجا چیکار میکردم

الا:بله

کوک:اونجا جایی بود که آدم ها رو معامله میکردن اونجا مهمونی کوچیکی از مافیا های شهر بود اون خانم که داشت شما رو معامله می‌کرد کی بود ؟ میشناختیش؟

الا:هییی اون خالم بود

کوک : خالت!

الا:بله متاسفانه


کوک:بماند اینجا که شما هستین بخشی از ارس خانواده من است یعنی این خانه پدر به پسر ادامه پیدا کرده و الان به من رسیده و درباره دیشب به خالتون نمیشه اعتماد کرد طبق چیز هایی که تا الان جاسوسام بع من گذارش کردن این بوده که خالتون تا دیشب با چند نفر ملاقات کرده و فعلا داریم تحقیق میکنیم و امشب هم به مهمونی بزرگ در راهه اگه مایل هستین که با من بیاین عصری بریم چند دست لباس بخریم


الا: باشه فقط میشه بپرسم برای چی داریم مهمونی


کوک:اونجا بیشتر میتونیم اطلاعات جمع کنیم


الا:باشه بریم

آنا:میشه من نیام


الا: آخه نگرانت میشم پیشم نباشی


انا:آبجی نمیخوام که فرار کنم


الا : از تو که بعید نیست


انا: آبجییییی


الا: باشه باشه😄


برای اولین بار کوک یکم لبخند روی لباش نشست

عصر شد و من آماده شدم که با کوک برم بیرون
کوک هم آماده شد با لباسی عادی ولی شیک رفتیم بیرون تا چند دست لباس بخریم رفتین فروشگاه لباس همه گرون گرون


کوک:یه چیزی بردار

الا:آخه خیلی گرونه نمیخوام زیاد خرج کنم پول زیادی ندارم


کوک:غمت نباشه اون با من

الا:آخه نمیشه که ...


کوک: بخر من حسای میکنم

بلاخره بعد از کلی اسرار کوک یه لباس مجلسی خوشکل برداشتم و چند دست لباس راحتی برای خودم و آنا
برگشتیم سمت خونه ساعت ۷ و نیم بود رفتن که آماده بشن لباس رو پوشیدن و یه میکاپ ساده انجام دادم
اومدم از پله ها پایین دیدم کوک به دیوار تکیه داده با یه کت و شلوار مشکی یه ساعت خیلی شیک دستش تو جیبش بود داشتم نگاش میکردم که یهو از پله ها سور خودم و کوک اومد منو گرفت چند لحظه تو بغلش خوشکم زده بود
دیدگاه ها (۴)

«دختر کوچولوی من» پارت 8

#عشق_بعد_نفرت ادامه پارت 5پرش زمانی به فردا صبحویو اتاز خواب...

پارت ۶صبحویو روبی:از خواب بیدار شدم ویکی از خدمت کار ها صبحو...

پارت ۴۲

the first lie

پارت اول ویو آت اه سرم امروز خیلی کار دارم این سردرد فاکی هم...

Do I love him, or do I hate him?P²⁰_پاشو بریم بخریم+ایولویو ...

Iove and the moonPart49ویو یونا چشمهام را باز کردم ساعت تقر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

Iove and the moonPart33ویو فردا صبح کوک: یونا عشقم  بیدارشو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط