نگاه اول🎧✨

نگاه اول🎧✨
پارت¹²

ارسلان: سلام فسقلی خبی

دیانا: علک نه

ارسلان: چرا بابات دعوات کرد؟

دیانا: عاره خیلی

ارسلان: الهی دروت بگردم ببخشید

دیانا: اها

ارسلان: سرد نباش دیگه

دیانا: اوفف باشه اه

ارسلان: اوخی فسقلی

دیانا: خودتی

ارسلان: باشه منم

دیانا: اهوم کار نداری؟

ارسلان: نه عزیزم برو

دیانا: بای

ارسلان: بای عشقم

دیانا: خیلی استرس داشتم که اگه بابام بفهمه با ارسلانم چی میشه خب الان ۲۰سالمه نمیدونم ولش

ــــــــــــــــــــــــ شب ـــــــــــــــــــــــــــــ

دیانا: گوشیمو برداشتم رفتم ط اینستاگرام ی دفعه بابام صدام زد ترسیدم


بابای دیانا: دیاناا

دیانا: جواب ندادم

بابای دیانا: دیاناااا

دیانا: بازم جواب ندادم

بابای دیانا: دیانا مگه با تو نیستم (با عصابت)

دیانا: ترسیدم و گفتم بله ببخشید

بابای دیانا: بیا شام بخور
دیدگاه ها (۰)

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

نگاه اول 💖🌔پارت³² ارسلان، من برم دیانا، بروو ارسلان، بای فسق...

نگاه اول💖🌔پارت³⁷دیانا، سلام بابا دیانا، خبی عشقم دیانا، اله ...

نگاه اول💖🌔پارت¹⁷مهشاد امد ارسلان: هویی کجا بیا اینجا مهشاد: ...

نگاه اول💖🌔پارت ⁴⁵دیانا، سینه هام درد میکنه انقدر گاز گرفتی د...

نگاه اول🎧✨پارت ⁴ پیام امد سلام ارسلانم جواب بده من جواب نداد...

نگاه اول💖🌔پارت⁴⁴ارسلان، بعد ¹دقیقه ولش کردم دیانا، ایی نفسم ...

نگاه اول 💖🌔پارت³⁹خانوم ارایشگر، امد اقا اداما بفرما دیانا، م...

نگاه اول🎧✨پارت⁹ارسلان: لبمو برداشتم انقدر خورده بودم گردنشو ...

نگاه اول💖🌔پارت²⁵محراب امد دیانا: ارسلان ولش کن مرگ من بیا بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط