گوشه دنج دلم...
چشم هایم را می بندم ... کنج دنجی را در دلم برایت تصور می کنم...خانه ی تو... گوشه ای عاشقانه ... لبریز از هر آنچه که من تا بی نهایت دوستشان می دارم... همان هایی که شاید آن روز وقتی با عجله از گذر مسدود بازار بزرگ می گذشتم، میخکوبم کرد.... یا همان هایی که بازار را برای داشتن شان زیر و رو کردم... همان آویزهایی که فقط برای قشنگی خریدیم شان.... یا آن کوسن های طرح حوض کاشی فیروزه ای... همان هایی که برای زنده نگه داشتن زندگی ام نگه داشتم شان.... چشم هایم را می بندم... کنار آن پنجره قدی شفاف که نور را از میان چین های پرده ی توری دلبرانه به خانه ات می آورد... روی یک راک قدیمی... چقدر من این عشق بازی نور و پرده را دوست دارم... تاب میخوری... لبریز از عطر چای به لیموی در دستم ... و موسیقی دلنواز دو نفره مان... و سایه ای که از برگ درختان پشت پنجره روی صورتت می خزد... این فضا را در ذهنم قاب می گیرم می آویزم کنار دیوار پنجره... درست بالای آن گلدان هایی که از خانه ی مادرت آوردی.... چشم هایم را باز می کنم تا نوازش دستانت میان موهای مجعد مشکی ام زنده شود.... این جا خانه ی من است... جایی میان دستانت... جایی میان من و تو .... یا شاید جایی برای من و تو .... گوشه دنج خانه ما....
- ۷.۶k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط