{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان:

اسم رمان:
دختری که قرار نبود قوی بشه


پارت هشتم




( ویو لیا )


گوشیم رو از روی میز بقلی برداشتم وبه مادرم زنگ زدم


( شروع تماس )

لیا: الو سلام مامان


مامان: سلام دخترم


لیا: مامان بابا قرار امشب یه بلایی به سره ما بیاره


مامان: کافیه دستش به شما بخوره
امید دارم از غذای بیمارستان خوشش بیاد



لیا؛ حالا میگی چه کارکنیم وقت نداریم


مامان : دخترم میخوام بهت یه چیزی بگم


لیا: بگو مامان گوش میکنم


مامان: من امروز از بابات طلاق گرفتم و یه خانواده پولدار تو با آبجی تو خریدن و باید تا آخر عمر با اونا باشید پس خوب هواستون
رو جمع کنید شماها دیگه بزرگ شدید ...


ویو لیا نزاشتم حرفش تموم بشه که گفتم


لیا: من فقط ۱۴ سال سن دارم ( بغض )


لیا: چرا ما رو به یه خونواده فروختین ( گریه)



لیا: مگه ما بچه های شما نیستیم( گریه)


مامان : ساعت ۱۲ یه ماشین مشکی برات میفرستم سوارش میشید میرید اگه این کارو نکنید کشته میشی من برای خودتون میگم


پایان تماس




( ویو آوا )


لیا داشت همین طوری گریه میکرد
نمیدونستم که مامان چی داره بهش میگه ولی میدونستم اتفاقات بدی تو راه لیا بدونه هیچ حرفی تلفن رو قطع کرد و داشت گریه میکرد

آوا: چی شده آبجی

لیا:( گریه)

آوا: مامان مگه چی بهت گفته ؟

لیا : او..وو نا .. م..ارو فر..خ..تن

آوا درست حرف بزن ببینم چی شده( داد و عصبانی )

کله قضیه رو براش تعریف کردم

آوا: از همشون متنفرم از همشون ( داد)

لیا : زود باش برو وسایلاتو جمع کن وقت نداریم

آوا: باشه


( ویو لیا )


اوا همین طور داشت گریه میکرد
منم وسایلامو جمع کردم
از این که تو همچین خانواده ای هستم خیلی بدم میاد از این که اتفاقات بدی داره برامون پیش میاد متنفرم با گریه کردم کسی به جایی نمیرسه باید قوی باشیم
نباید جلو کسی گریه کنیم نباید تسلیم بشیم نباید بزاریم دیگران ما رو مسخره کنن نباید بزاریم حقمون خورده بشه ولی چراا من چرا نمیتونم قوی شدن خیلی سخته اما باید تلاشمو بکنم آدم باید تغییر کنه پس از همین حالا تلاشند میکنم که قوی بشم چون ات فاقات بعد منتظره مانه باید شکستشون بدم



( ویو آوا )

داشتم وسایلم رو جمع میکردم که گوشی لیا زنگ خورد شماره ناشناس بود بیا جواب داد


(ویو لیا)

همین طور که داشتم با خودم حرف میزدم گوشیم زنگ خورد به سمت گوشیم رفتم ناشناس بود

جواب دادم

شروع تماس


لیا: الو


مرده : پنج دقیقه دیگه بیا جلو در ( سرد و خشک )



لیا: باشه

پایان تماس
دیدگاه ها (۱)

سرنوشت(ویو شوگا)سه ساعت بود ساختمون به ساختمون دنبالش می‌گشت...

پارت ۸× خداحافظ+ خداحافظ...............‌‌‌.‌‌‌‌....ویو فردا ...

" بعد صبحانه "" ویو لیا : صبحونه رو خوردیم و به کوک‌گفتم سفر...

پارت دو یوری: مامان دلم برات تنگ میشه خداحافظ لیا: خداحافظ م...

پارت دو لیا: باشه خفه میشممامان: دخترم ما دیگه میریم مراقب خ...

p4☆فاجعه ای به نام ما☆ویو لیناخواستم جوابش رو بدم اونی که من...

𝓹𝓪𝓻𝓽۵۷✦رستوران ویو ات ویوبا اعضا داشتیم شام میخوردیم که یهو ...

🍷…………………………پارت۷…………………………🍷🌹ویو مین عصبی بودم آنقدر عصبی که ...

P7 .PRISON MAFIA.

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط