فرار من
۵۶
کلافه دستمو کشیدم توی موهام
بلاخره یوری میره فکر بعدش رو نکرده بودم..
خدا کنه این بازی لعنتی تموم بشه یوری هم بره پیش خانوادش.. ولی نه .. نه ... چرا چرا من همین رو میخواهم که یوری برگرده پیش خانوادش.. شاید.. شاید هم نه .
یک حسی از ته قلبم این فکر رو رد میکرد
ولی اونقدر ضعف بود که بشه با منطق این که من از شیطنت های بچگونش فقط خوشم میاد خفش کرد.
یوری هنوز خیلی بچه بود. دوست نداشتم آسیب ببینه.
نگاه های پسر های فامیلمون رو میشناختم. از این بابتم نگران بودم
اونقدر فکرم مشغول بود که اصلا نفهمیدم کی رسیدم توی پذیرایی.
خواستم از پله ها بالا برم که صدای دخترونه نظرم رو جلب کرد .
تشخیصش زیاد شخت نبود
صدای یوری بود .
برگشتمو گوش دادم
تند تند داشت به یکی فحش میداد و جیغ میزد
یوری.... آیییییی.. جنا نکبت و........
خندم رو کنترل کردم و آروم رفتم سمت صدا
از چیزی که دیدم پاهام قفل شد!.
این جا چه خبره؟؟!!
یوری یک پیراهن خیلی گشاد تنش بود که بعد از یکم فکر فهمیدم که مال منه!!
شلوارم نپوشیده بود و چهار دست و پا رفته بود زیر میز و جنا هم رفته بود روش و یک لباس کوتاه سفید هم تنش بود و شالش هم بسته بود روز کمرش و فقط میخندید
چرا ایجوری لباس پوشیدن!!
واقعا زبونم بند اومده بود
اومدم چیزی بگم چه چشمم خود به مامان که به دیوار تکیه زده بود و با دستش جلو دهنش رو گرفته بود سرخ شده بود از خنده .
حقه داشت . جلو تر رفتم که جنا یهو چرخید تا من رو دید رنگش شد عین گج دیوار و یهو بند شد و صاف وایسادم .
سرش رو انداخت پایین
یوری هم بند شد با اخم اومد چیزی بگه که من رو دید واضح جا خورد . حالا دوتامون سکه و گیج خیره شده بودیم به هم .
لباسش بالا رفته بود و پاهایی کشیدش کاملا در معرض دید مستقیم بود.
یهو بلند شد وایساد . اون هم رنگش پریده بود
خواست فرار کنه که که چشمش به مامانم خورد هول خودش رو بغل کرد !
کم کم داشت خندم میگرفت
صورتش خیلی بامزه شده بود
کلافه دستمو کشیدم توی موهام
بلاخره یوری میره فکر بعدش رو نکرده بودم..
خدا کنه این بازی لعنتی تموم بشه یوری هم بره پیش خانوادش.. ولی نه .. نه ... چرا چرا من همین رو میخواهم که یوری برگرده پیش خانوادش.. شاید.. شاید هم نه .
یک حسی از ته قلبم این فکر رو رد میکرد
ولی اونقدر ضعف بود که بشه با منطق این که من از شیطنت های بچگونش فقط خوشم میاد خفش کرد.
یوری هنوز خیلی بچه بود. دوست نداشتم آسیب ببینه.
نگاه های پسر های فامیلمون رو میشناختم. از این بابتم نگران بودم
اونقدر فکرم مشغول بود که اصلا نفهمیدم کی رسیدم توی پذیرایی.
خواستم از پله ها بالا برم که صدای دخترونه نظرم رو جلب کرد .
تشخیصش زیاد شخت نبود
صدای یوری بود .
برگشتمو گوش دادم
تند تند داشت به یکی فحش میداد و جیغ میزد
یوری.... آیییییی.. جنا نکبت و........
خندم رو کنترل کردم و آروم رفتم سمت صدا
از چیزی که دیدم پاهام قفل شد!.
این جا چه خبره؟؟!!
یوری یک پیراهن خیلی گشاد تنش بود که بعد از یکم فکر فهمیدم که مال منه!!
شلوارم نپوشیده بود و چهار دست و پا رفته بود زیر میز و جنا هم رفته بود روش و یک لباس کوتاه سفید هم تنش بود و شالش هم بسته بود روز کمرش و فقط میخندید
چرا ایجوری لباس پوشیدن!!
واقعا زبونم بند اومده بود
اومدم چیزی بگم چه چشمم خود به مامان که به دیوار تکیه زده بود و با دستش جلو دهنش رو گرفته بود سرخ شده بود از خنده .
حقه داشت . جلو تر رفتم که جنا یهو چرخید تا من رو دید رنگش شد عین گج دیوار و یهو بند شد و صاف وایسادم .
سرش رو انداخت پایین
یوری هم بند شد با اخم اومد چیزی بگه که من رو دید واضح جا خورد . حالا دوتامون سکه و گیج خیره شده بودیم به هم .
لباسش بالا رفته بود و پاهایی کشیدش کاملا در معرض دید مستقیم بود.
یهو بلند شد وایساد . اون هم رنگش پریده بود
خواست فرار کنه که که چشمش به مامانم خورد هول خودش رو بغل کرد !
کم کم داشت خندم میگرفت
صورتش خیلی بامزه شده بود
- ۱۸.۹k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط