{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Forced to be by your side

Forced to be by your side
به اجبار کنار تو
part: 28

صبح روز بعد...

نور آفتاب از پنجره‌های عمارت افتاده بود روی زمین.

جینا آروم چشم‌هاشو باز کرد.

چند ثانیه طول کشید تا یادش بیاد دیشب کجا خوابش برده بود.

وقتی سرشو بلند کرد، دید جونگکوک هنوز خوابیده.

جینا خیلی آروم از جاش بلند شد تا بیدارش نکنه.

همین که خواست از اتاق بیرون بره، جونگکوک چشم‌هاشو باز کرد.

جونگکوک: کجا میری؟

جینا برگشت.

جینا: آشپزخونه... می‌خوام صبحونه درست کنم.

جونگکوک: لازم نیست.

جینا: چرا؟

جونگکوک: یکی دیگه درست می‌کنه.

جینا خندید.

جینا: همه می‌تونن غذا درست کنن جز من؟ 😂

جونگکوک: منظورم این نبود.

جینا: پس چی بود؟

جونگکوک چیزی نگفت.

جینا با لبخند از اتاق بیرون رفت.

پشت در، جنا ایستاده بود.

جینا با دیدنش جا خورد.

جینا: تو اینجا چیکار می‌کنی؟!

جنا: هیچییی 😇

جینا: داشتی گوش می‌دادی؟!

جنا: من؟! نههههه 😂

جینا: جناااا!

جنا با خنده فرار کرد.

جینا: وایسااا!

هر دو وارد سالن شدن.

جیمین که روی مبل نشسته بود، با تعجب نگاهشون کرد.

جیمین: صبح اول صبح چرا دنبال هم می‌دوید؟

جنا: جینا می‌خواست منو بگیره 😂

جینا: چون فضولی می‌کرد!

تهیونگ: دوباره چی شده؟ 😂

یونگی از روی مبل گفت:

یونگی: من فقط می‌خوام صبحونه بخورم. دعواهاتونو بذارید بعداً.

جینا رفت سمت آشپزخونه.

جینا: خیلی خب، همه بشینید. صبحونه درست می‌کنم.

جیمین: من کمکت می‌کنم.

جینا: نه، خودم انجام میدم.

جنا: منم میام!

جینا: تو فقط غذا بخور، کمک لازم نیست 😂

جنا: بی‌احساس!

همه خندیدن.

چند دقیقه بعد، جونگکوک هم از اتاقش بیرون اومد.

این بار آهسته‌تر راه می‌رفت.

جیمین: هنوز درد داری؟

جونگکوک: قابل تحمله.

تهیونگ: پس بالاخره آدم شدی.

جونگکوک نگاه سردی بهش کرد.

تهیونگ: باشه، حرف نزدم 😂

جونگکوک نشست.

جینا از آشپزخونه بیرون اومد و همین که جونگکوک رو دید، سریع گفت:

جینا: چرا بلند شدی؟!

جونگکوک: چون قرار نیست تمام روز توی تخت بمونم.

جینا: ولی هنوز زخمت خوب نشده.

جونگکوک: می‌دونم.

جینا چند لحظه نگاهش کرد.

بعد بشقاب صبحونه رو جلوش گذاشت.

جینا: پس حداقل درست غذا بخور.

جونگکوک نگاهی به بشقاب کرد.

جونگکوک: ممنون.

جینا چند لحظه خشکش زد.

جنا آروم با آرنج به جیمین زد.

جنا: شنیدی؟!

جیمین: چی؟

جنا: جونگکوک گفت ممنون! 😭😂

تهیونگ خندید.

تهیونگ: امروز باید توی تقویم ثبتش کنیم.

جونگکوک: خیلی حرف می‌زنید.

همه خندیدن.

بعد از صبحونه...

جیمین و یونگی مشغول مرتب کردن وسایل شدن.

تهیونگ هم بیرون رفته بود.

جینا داشت ظرف‌ها رو جمع می‌کرد که صدای جونگکوک رو شنید.

جونگکوک: جینا.

جینا برگشت.

جینا: جان؟

جونگکوک: اون دارویی که مینسو گذاشته بود کجاست؟

جینا: توی کشوی اتاقت.

جونگکوک: میاریش؟

جینا: آره.

جینا رفت سمت اتاقش.

چند لحظه بعد برگشت و دارو رو بهش داد.

جینا: اینجاست.

جونگکوک: ممنون.

جینا لبخند زد.

جینا: خواهش می‌کنم.

جنا از دور دوباره این صحنه رو دید.

آروم لبخند زد.

جنا: چه تغییراتی...

جیمین: چی؟

جنا: هیچییی.

جیمین: مطمئنی؟

جنا: آره بابا 😂

ظهر...

همه توی حیاط جمع شده بودن.

جونگکوک روی صندلی نشسته بود و جینا هم کنار جنا ایستاده بود.

جینا: هوا امروز خیلی خوبه

اما ناگهان...

صدای شلیک بلندی از دور شنیده شد.

همه از جا پریدن.

جیمین: همه داخل!

یونگی سریع اسلحه‌ش رو برداشت.

تهیونگ: از کدوم طرف بود؟!

یونگی: سمت جنگل!

جینا: چی شده؟!

جونگکوک سریع از جاش بلند شد، اما درد زخم دوباره بهش فشار آورد.

جینا: جونگکوک!

جونگکوک: من خوبم.

جیمین: تو بمون اینجا!

جونگکوک: نه.

جیمین: جونگکوک، زخمت هنوز خوب نشده!

جونگکوک: گفتم خوبم.

همه به سمت عمارت برگشتن.

یونگی که داشت اطراف رو بررسی می‌کرد، ناگهان چیزی رو روی زمین دید.

خم شد و یه پاکت کوچیک برداشت.

یونگی: بچه‌ها...

جیمین: چی شده؟

یونگی پاکت رو باز کرد.

داخلش فقط یه کاغذ بود.

چند کلمه روی کاغذ نوشته شده بود:

«فکر کردید اون شب تموم شد؟»

جینا با نگرانی به کاغذ نگاه کرد.

جینا: یعنی هنوز دنبالمونن؟...

جونگکوک کاغذ رو از دست یونگی گرفت.

چهره‌ش کاملاً جدی شد.

جونگکوک: نه...

همه بهش نگاه کردن.

جونگکوک: این دفعه اونا دنبال ما نیستن.

جیمین: پس دنبال کی‌ان؟

جونگکوک نگاهش رو به جینا انداخت.

چند ثانیه سکوت...

جونگکوک: دنبال جینان.

جینا خشکش زد.

و همون لحظه...

چراغ‌های تمام عمارت خاموش شد.

ادامه دارد...

چطور بوددد؟ 💋❤️
دیدگاه ها (۵)

the first lie

پارت چهاردهم صبح امروز جیمین باید برگرده به سرزمین پری ها یو...

اسم فیک = «محو اقیانوس نگاهت»پارت «40»ویو جئون آنجلیناحدود ظ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟨یونگی بیرون اومد چشمش به پسرکش و خو...

شاگرد لوس من

#ارباب‌سنگدل #پارت_16با ترس و لرزی رفت سمت جنازه ها و اشک ها...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁹ویو میکا_____یه دفعه ل...

وقتی برای حسودی کردنش از یکی دیگه تعریف میکنی

عشق مافیا:)))!پارت سیزده : جونگکوک این صحنه رو دید و رگ گردش...

پارت ۵ 🖤با جینا سوار ماشین شدیم. تهیونگ جلو نشست و من تمام م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط