free from the court (p5)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_پنجم
با تغییری که در اون مرد احساس کردم، بلافاصله گفتم:" رنگ موهاتون رو دوباره عوض کردین شاهزاده هوانگ؛ درست میگم؟"
فوری به طرفم برگشت و با خنده جلو اومد.
با لحنی شیطنتآمیز گفت:" خیلی به جزئیات توجه میکنین شاهدخت!"
و بعد، درست مثل دیشب، دستمو گرفت و بوسهی کوتاهی روش گذاشت.
ادامه داد:" صبح زیباتون بخیر!"
با خنده گفتم:" طرز حرف زدنتون رو خیلی دوست دارم؛ انگار از خیلی وقت پیش باهن آشناییم."
_حتی بدون آشنایی دیرینههم، از همون اول که دیدمتون دلِ من رو بردین...!
صورت خندونم جای خودش رو به چهرهای متعجب داد و باعث شد از حرفی که زد شوکه بشم.
ولی شاهزاده، بیخیال خندید و گفت:" حالا لازم نیست انقدر خجالت بکشین. وای خدای من! دارم درست میبینم؟! لپهای شاهزاده ههجین بخاطر حرفی که زدم گل انداخته!"
سریع با دستهام صورتم رو پوشوندم و گفتم:" ای واایی! خب چرا همچین بحثی رو پیش کشیدین؟! حالا خودتونهم عوضش کنید؛ نمیخوام راجعبهش خرف بزنم."
_اوممم خب... داشتم به این فکر میکردن که تقریبا همسنیم. بیاین از این به بعد انقدر رسمی نباشیم. میتونین با اسم کوچیک صدام کنین.
○خوبه! اما به شرطی که شماهم ههجین صدام کنید.
_پس قبوله! گرسنه نیستین؟
تقریبا ازجام پریدم و باصدایی جیغمانند گفتم:" مگه قرار نشد رسمی نباشیمم؟!"
با خنده دستاش رو بالا گرفت و گفت:" اوه! ببخشید؛ با اینکه خودم پیشنهادشو دادم اولین نفری شدم که یادش میره! حالا... گرسنهته؟"
○مشکلی نیست؛ مسکلی نیست. باید بگم که صبحونهم رو توی دربار قال گذاشتم که بیام اینجا. چطور میخوای جبرانش کنی؟
لبخندی زد و همینطور که به سمت آلاچیغهای باغ حرکت میکرد گفت:" حالا که قراره همچین جای قشنگی صبحونه بخوریم، قول میدم جبران بشه...!"
موقع غذا، خیلی از زندگیم براش گفتم؛ از داستانهای پدرم گرفته تا اینکه چطور برای ملکه شدن انتخاب شدم.
نه که اون فقط شنونده باشه؛ فقط... حس میکنم ماجراهای من بیشتر بوده!
آخرش هم با این جمله تمومش کردم:" و اینکه... هیچوقت فکر نمیکردم بتونم انقدر سَرِ یه شاهزاده رو درد بیارم!"
خندید و گفت:" نه اصلا! اتفاقا وقتی با ذوق و شوق داستانی که برات مهمه رو تعریف میکنی، خیلی بامزه میشی."
بعداز کمی مکث پرسیدم:" توچی؟ تو نمیخوای وارد دربار بشی؟"
نگاهش رو به آسمون صاف و آبی داد و گفت:" نه. تاحالا بهش فکر نکردم. میدونی... از اوناش نیستم که بخوام حرصِ قدرت رو بزنم. از همون اولهم خونوادهی سادهای بودیم.
○منهم خیلی سعی کردم مثل تو باشم؛ ولی خب... خواستههای بی حد و اندازهی پدرم هیچوقت بهم این اجازه رو نداد که طوری که خودم دوست دارم زندگی کنم...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_پنجم
با تغییری که در اون مرد احساس کردم، بلافاصله گفتم:" رنگ موهاتون رو دوباره عوض کردین شاهزاده هوانگ؛ درست میگم؟"
فوری به طرفم برگشت و با خنده جلو اومد.
با لحنی شیطنتآمیز گفت:" خیلی به جزئیات توجه میکنین شاهدخت!"
و بعد، درست مثل دیشب، دستمو گرفت و بوسهی کوتاهی روش گذاشت.
ادامه داد:" صبح زیباتون بخیر!"
با خنده گفتم:" طرز حرف زدنتون رو خیلی دوست دارم؛ انگار از خیلی وقت پیش باهن آشناییم."
_حتی بدون آشنایی دیرینههم، از همون اول که دیدمتون دلِ من رو بردین...!
صورت خندونم جای خودش رو به چهرهای متعجب داد و باعث شد از حرفی که زد شوکه بشم.
ولی شاهزاده، بیخیال خندید و گفت:" حالا لازم نیست انقدر خجالت بکشین. وای خدای من! دارم درست میبینم؟! لپهای شاهزاده ههجین بخاطر حرفی که زدم گل انداخته!"
سریع با دستهام صورتم رو پوشوندم و گفتم:" ای واایی! خب چرا همچین بحثی رو پیش کشیدین؟! حالا خودتونهم عوضش کنید؛ نمیخوام راجعبهش خرف بزنم."
_اوممم خب... داشتم به این فکر میکردن که تقریبا همسنیم. بیاین از این به بعد انقدر رسمی نباشیم. میتونین با اسم کوچیک صدام کنین.
○خوبه! اما به شرطی که شماهم ههجین صدام کنید.
_پس قبوله! گرسنه نیستین؟
تقریبا ازجام پریدم و باصدایی جیغمانند گفتم:" مگه قرار نشد رسمی نباشیمم؟!"
با خنده دستاش رو بالا گرفت و گفت:" اوه! ببخشید؛ با اینکه خودم پیشنهادشو دادم اولین نفری شدم که یادش میره! حالا... گرسنهته؟"
○مشکلی نیست؛ مسکلی نیست. باید بگم که صبحونهم رو توی دربار قال گذاشتم که بیام اینجا. چطور میخوای جبرانش کنی؟
لبخندی زد و همینطور که به سمت آلاچیغهای باغ حرکت میکرد گفت:" حالا که قراره همچین جای قشنگی صبحونه بخوریم، قول میدم جبران بشه...!"
موقع غذا، خیلی از زندگیم براش گفتم؛ از داستانهای پدرم گرفته تا اینکه چطور برای ملکه شدن انتخاب شدم.
نه که اون فقط شنونده باشه؛ فقط... حس میکنم ماجراهای من بیشتر بوده!
آخرش هم با این جمله تمومش کردم:" و اینکه... هیچوقت فکر نمیکردم بتونم انقدر سَرِ یه شاهزاده رو درد بیارم!"
خندید و گفت:" نه اصلا! اتفاقا وقتی با ذوق و شوق داستانی که برات مهمه رو تعریف میکنی، خیلی بامزه میشی."
بعداز کمی مکث پرسیدم:" توچی؟ تو نمیخوای وارد دربار بشی؟"
نگاهش رو به آسمون صاف و آبی داد و گفت:" نه. تاحالا بهش فکر نکردم. میدونی... از اوناش نیستم که بخوام حرصِ قدرت رو بزنم. از همون اولهم خونوادهی سادهای بودیم.
○منهم خیلی سعی کردم مثل تو باشم؛ ولی خب... خواستههای بی حد و اندازهی پدرم هیچوقت بهم این اجازه رو نداد که طوری که خودم دوست دارم زندگی کنم...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۱۳.۱k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط