رمان نابودی پارت ۶

P6
بعد اینکه هارون حرفاشو زد اومد نزدیک و دستامو باز کرد واقعا خیلی درد میکرد چون یه روز کامل دستام بسته بود و یجا ثابت مونده بود حس میکردم فلج شدن دستام...
هارون : معذرت میخوام ولی اگه تو باهامون لج نمیکردی الان وضعیت این نبود..
روناک : منظورت چیه؟؟؟؟ چه لجی؟؟ تو چی فکر کردی پیش خودت؟ فکر کردی اینجا میمونم؟؟ نخیر... اقای هارون اینکه من الان اینجام مجبوریه!!! چون که شما منو دزدیدین و این یه جرمه!!!
هارون : اوه... درست میگی باشه اگه میخوای برو پیش پلیس ولی اگه پلیس دوباره تورو اینجا اورد موضوع یچیز دیگه میشه... فهمیدی؟؟
روناک : چی فکر کردی؟؟؟ البته که میرم پیش پلیس.. پیش خودت چی فکر کردی؟؟؟ مگه تو کی هستی که پلیس شهر از یه دزد حمایت کنه!!
هارون : اوکی... برو...
نگاهی بهش میکردم خیلی اروم بود اصلا عین خیالش نبود که میخواستم برم پیش پلیس... چرا برای چی؟... الان باید بترسه... یا من باید بترسم؟... کدومش؟... اگه اینی که میگه درست باشه چی اگه... اگه من واقعا افتاده باشم تو یه چاه چی؟.... اصلا من گیر چه ادمایی افتادم... خیلی سوال تو ذهنم دارم و هیچکس هم جوابشو بهم نمیده... همینجوری که تو ذهنم کلی سوال بود اینجارو ترک کردم و رفتم با عجله بیرون.... که یهو هارون پشت سرم داد زد و گفت...
هارون : دوباره که برگردی وضعیت اینجوری که فکر میکنی پیش نمیره!!! بدتر میشه خانم کوچولو!!! مجبور به کارای دیگه ای میکنی منو!!!!....
بهش گوش ندادمو رفتم سمت خونه وقتی که رسیدم درو باز کردم دیدم خونه خالیه! چرا؟....
رفتم داخل فقط یه میز بود وسط که روش یه کاغذ بود... رفتم نزدیک تر و کاغذ و برداشتم وقتی که رسیدم باز کردم....
نوشته داخل نامه : سلام عزیز مادر امیدوارم وقتی این نامه رو میخونی اذیت نشی و نترسی من جام امنه و به وقتش زودی همدیگه رو میبینیم ولی تو نباید حرفای اقای هارون رو زیر پا بزاری و باهاش باید کنار بیای... اون ادم خوبیه و قرار نیست مارو اذیت بکنه و اون سعی داره که زندگی مارو بهتر کنه لطفا مراقب خودت باش و بیشتر از این اوضاع رو از این بدتر نکن... از طرف لیلا مامانت (قلب)
(وقتی نامه رو خوندم ته قلبم خالی شد خیلی نرسیده بودم که شاید مامانمو مجبور به نوشتن این نامه کرده باشن شاید... شاید اصلا مامانمو مثل من دزدیدن و الان شاید... خدای من دارم دیوونه میشم کلی فکر تو سرمه که اذیتم میکنه... بهتر بود که برم پیش پلیس)
سریع خونه رو ترک کردم رفتم سمت کلانتری..
وقتی وارد شدم بعضی از پلیسا عجیب بهم نگاه میکردن ولی زیاد توجه نکردم بعدشم رفتم سمت یکی از پلیسا و نشستم روی صندلی و گفتم...
روناک : سلام اقا اومدم یه گزارش بهتون بکنم..
پلیس : سلام بفرمایید گوش میدم...
روناک : منو یکی دزدید یکی به اسم هارون نمیدونم فامیلیشو ولی اسمش هارون بود الانم مامانمم دستشه نمیدونم چی کار کنم...
پلیس : لطف میکنید اسم خودتون رو بگید؟
روناک : بله من روناک هستم
پلیس : پس شما روناکید... بله با من بیایید تا کارای دیگه رو کامل کنیم..
روناک : بله حتما
دنبال اقا پلیسه افتادم رفتم تو یه اتاق وقتی در و باز کردم هارون رو دیدم واقعا شوک شده بودم یعنی درست میگفت؟.... نه... نه اصلا...
ادامه دارد...

(دوستان حمایت یادتون نره و اینکه من برای رمان نوشتن وقت زیادی میزارم و از شما هم انتظار دارم که ازم حمایت کنید و ممنونم از تک تک نگاه هاتون 🤍)
دیدگاه ها (۵)

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

bts

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

عشق خیانت انتقام

پارت۵

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

پارت ۳۶

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

وقتی درسش بد بودو..

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط