روانی منP20
Tomorrow:5:30
ویوهانا
با صدای لانیا از خواب بلند شدم
لانیا:پاشو پاشو
هانا:هوم..چیشده؟(صدای گرفته)
لانیا:ساعت5 هست باید هفت توی مدرسه باشیم
هانا:خب حالا چرا اینجوری میکنی؟(صدای گرفته)
بزور از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت دستشویی..صورتم رو آب زدم و دستم رو شستم
چندتا دستمال برداشتم و صورتم رو خشک کردم
رفتم سمت کمد و یه دست لباس آماده روی تخت گذاشتم..مثل اینکه لانیا از ساعت چهار آماده شده بوده..رفتم سمت میز آرایشی..کلییی لوازم آرایشی روش بود..اول موهامو صاف کردم و یکمی پنکیک زدم با کمی رژگونه..یه بالم لب برداشتم و زدم روی لبام
هانا:خب لانی من امادم
لانیا:خوبه لباسهم بپوش تا بریم پایین منم به رئیس کتابخونه زنگ زدم تا برامون کتاب آماده کنه
هانا:آفرین خوبه که با برنامه میری جلو
همینطور داشتیم حرف میزدیم که صدای در اتاق بلند شد
لانیا:بیا داخل
خدمتکار:صبحتون بخیر..صبحانه آماده هست..ارباب و آقای جئون هم پایین منتظر شما هستند
هانا:ممنون که گفتی الان لباسم رو میپوشم و میایم پایین
خدمتکار:خواهش خانم..با اجازه
خدمتکار رفت و من سریع لباسم رو پوشیدم
{موقعیت:سالن غذاخوری ساعت:5:45}
هانا:سلام لانیا:سلام
کوک:سلام بیب تهیونگ:سلام پرنسس
سر میز نشستیم..انواع دسر ها توی میز بود
پنکیک..آبپرتغال..کمی برنج..گوشت و هویج و…
تهیونگ:صبحانه رو دوست داری عزیزم؟
هانا:عالیه جوری هست که در طول کلاس اصلا گشنم نمیشه
تهیونگ:خوبه تغذیه ی خودت و رفیقت رو روی میز دمدر گذاشتم حتما بزارید توی کیف هاتون!
کوک:توی کلاس هم هرکس اذیتتون کرد فقط بهمون زنگ بزنید
لانیا:چقدر نگران(خنده)
تهیونگ:باید نگران همسرهامون باشیم(یه نگاه به هانا میکنه)
هانا:آمم..خب دیگه صبحانه بخوریم(خنده ی ضایع)
یدونه پنکیک برداشتم و روش عسل ریختم
6:20
کیف هامون رو برداشتیم و تغذیه هامون رو توش گذاشتیم
وارد حیاط شدیم..تهیونگ و کوک توی ماشین منتظر ما بودن..تهیونگ راننده بود و کوک کنارش نشسته بود،انگار ما باید عقب میشنستیم
تهیونگ پیاده شد و در رو برامون باز کرد
ماهم سوار شدیم
10min
تو راه بودیم که کوک گفت
کوک:لانیا کسی توی کلاس هست که اذیتت کنه؟
لانیا:والا همه باما مشکل دار..
جلوی دهن لانیا رو گرفتم
هانا:نه نه کسی نیست(خنده ی ضایع)
تهیونگ:بیخیال خودمون آمارشو درمیاریم
هانا:لانیا بخدا میکشمت(زیر لب)
لانیا:واااا به من چه خودش پرسید(زیر لب)
کوک:چی دارین زیرلب میگین؟
لانیا:هیچی هیچی عشقم
تهیونگ:بیب پدرت بهت زنگ نزد؟
هانا:خب بهش گفتم خونه ی لانیا میمونم و بعد مدرسه میرم خونه
تهیونگ:درمورد فرار من چیزی نگفته؟
هانا:خب نه ولی به احتمال زیاد برم خونه درموردش باهام حرف میزنه
تهیونگ:پرنسس از هیچی نترس!فرار من به تو هیچ ربطی نداره و بلایی سرت نمیاد..هرکس خواست کاری باهات کنه جنازشو برات میارم
هانا:تهیونگا از چیزی نمیترسم فقط نمیخوام بلایی سرت بیاد
تهیونگ:بلایی سر من نمیاد پرنسس
هانا:(خنده)
{موقعیت:جلو در مدرسه. ساعت:6:40}
کوک:خب رسیدیم خانم ها
تهیونگ:بیب مدرست تموم شد برو خونه هروقت هم رسیدی خونه بهم پیام بده
هانا:چرا؟
تهیونگ:میخوام ببینم سالم رسیدی یا نه
لانیا:اوووو چقدر عاشقانه(نیشخند)
هانا:خب ما دیگه رفتیم..بابایییی
لانیا:خدافظظظ
نزاشتیم چیزی بگن و سریع از ماشین پیاده شدیم
وارد حیاط مدرسه شدیم و دیدیم کل نگاه ها روی ما هست..فکر کنم بخاطر ماشین بوده
دیدم یکی اومد کنارمون و گفت
آیلُن:ببخشید اون ماشین کی بود؟
اومدم بپیچونم و بگم نمیدونم که لانیا گفت
لانیا:ماله دوست پسر هانا
آیلن:وااا؟؟؟هانا تو دوست پسر داری؟
هانا:چیزه..اره
آیلن:انتظار نداشتم اینو بشنوم
لانیا:عزیزم حق هم داری
لانیا دستمو گرفت و بین اون همه جمعیت وارد کلاس شدیم
ویوهانا
با صدای لانیا از خواب بلند شدم
لانیا:پاشو پاشو
هانا:هوم..چیشده؟(صدای گرفته)
لانیا:ساعت5 هست باید هفت توی مدرسه باشیم
هانا:خب حالا چرا اینجوری میکنی؟(صدای گرفته)
بزور از روی تخت بلند شدم و رفتم سمت دستشویی..صورتم رو آب زدم و دستم رو شستم
چندتا دستمال برداشتم و صورتم رو خشک کردم
رفتم سمت کمد و یه دست لباس آماده روی تخت گذاشتم..مثل اینکه لانیا از ساعت چهار آماده شده بوده..رفتم سمت میز آرایشی..کلییی لوازم آرایشی روش بود..اول موهامو صاف کردم و یکمی پنکیک زدم با کمی رژگونه..یه بالم لب برداشتم و زدم روی لبام
هانا:خب لانی من امادم
لانیا:خوبه لباسهم بپوش تا بریم پایین منم به رئیس کتابخونه زنگ زدم تا برامون کتاب آماده کنه
هانا:آفرین خوبه که با برنامه میری جلو
همینطور داشتیم حرف میزدیم که صدای در اتاق بلند شد
لانیا:بیا داخل
خدمتکار:صبحتون بخیر..صبحانه آماده هست..ارباب و آقای جئون هم پایین منتظر شما هستند
هانا:ممنون که گفتی الان لباسم رو میپوشم و میایم پایین
خدمتکار:خواهش خانم..با اجازه
خدمتکار رفت و من سریع لباسم رو پوشیدم
{موقعیت:سالن غذاخوری ساعت:5:45}
هانا:سلام لانیا:سلام
کوک:سلام بیب تهیونگ:سلام پرنسس
سر میز نشستیم..انواع دسر ها توی میز بود
پنکیک..آبپرتغال..کمی برنج..گوشت و هویج و…
تهیونگ:صبحانه رو دوست داری عزیزم؟
هانا:عالیه جوری هست که در طول کلاس اصلا گشنم نمیشه
تهیونگ:خوبه تغذیه ی خودت و رفیقت رو روی میز دمدر گذاشتم حتما بزارید توی کیف هاتون!
کوک:توی کلاس هم هرکس اذیتتون کرد فقط بهمون زنگ بزنید
لانیا:چقدر نگران(خنده)
تهیونگ:باید نگران همسرهامون باشیم(یه نگاه به هانا میکنه)
هانا:آمم..خب دیگه صبحانه بخوریم(خنده ی ضایع)
یدونه پنکیک برداشتم و روش عسل ریختم
6:20
کیف هامون رو برداشتیم و تغذیه هامون رو توش گذاشتیم
وارد حیاط شدیم..تهیونگ و کوک توی ماشین منتظر ما بودن..تهیونگ راننده بود و کوک کنارش نشسته بود،انگار ما باید عقب میشنستیم
تهیونگ پیاده شد و در رو برامون باز کرد
ماهم سوار شدیم
10min
تو راه بودیم که کوک گفت
کوک:لانیا کسی توی کلاس هست که اذیتت کنه؟
لانیا:والا همه باما مشکل دار..
جلوی دهن لانیا رو گرفتم
هانا:نه نه کسی نیست(خنده ی ضایع)
تهیونگ:بیخیال خودمون آمارشو درمیاریم
هانا:لانیا بخدا میکشمت(زیر لب)
لانیا:واااا به من چه خودش پرسید(زیر لب)
کوک:چی دارین زیرلب میگین؟
لانیا:هیچی هیچی عشقم
تهیونگ:بیب پدرت بهت زنگ نزد؟
هانا:خب بهش گفتم خونه ی لانیا میمونم و بعد مدرسه میرم خونه
تهیونگ:درمورد فرار من چیزی نگفته؟
هانا:خب نه ولی به احتمال زیاد برم خونه درموردش باهام حرف میزنه
تهیونگ:پرنسس از هیچی نترس!فرار من به تو هیچ ربطی نداره و بلایی سرت نمیاد..هرکس خواست کاری باهات کنه جنازشو برات میارم
هانا:تهیونگا از چیزی نمیترسم فقط نمیخوام بلایی سرت بیاد
تهیونگ:بلایی سر من نمیاد پرنسس
هانا:(خنده)
{موقعیت:جلو در مدرسه. ساعت:6:40}
کوک:خب رسیدیم خانم ها
تهیونگ:بیب مدرست تموم شد برو خونه هروقت هم رسیدی خونه بهم پیام بده
هانا:چرا؟
تهیونگ:میخوام ببینم سالم رسیدی یا نه
لانیا:اوووو چقدر عاشقانه(نیشخند)
هانا:خب ما دیگه رفتیم..بابایییی
لانیا:خدافظظظ
نزاشتیم چیزی بگن و سریع از ماشین پیاده شدیم
وارد حیاط مدرسه شدیم و دیدیم کل نگاه ها روی ما هست..فکر کنم بخاطر ماشین بوده
دیدم یکی اومد کنارمون و گفت
آیلُن:ببخشید اون ماشین کی بود؟
اومدم بپیچونم و بگم نمیدونم که لانیا گفت
لانیا:ماله دوست پسر هانا
آیلن:وااا؟؟؟هانا تو دوست پسر داری؟
هانا:چیزه..اره
آیلن:انتظار نداشتم اینو بشنوم
لانیا:عزیزم حق هم داری
لانیا دستمو گرفت و بین اون همه جمعیت وارد کلاس شدیم
- ۱۶.۵k
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط