{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟯𝟭

[ویو ا.ت]

صبح با سردرد شدیدی از خواب بیدار شدم. چشمام هنوز از گریه‌های دیشب می‌سوخت. برای چند لحظه، دلم می‌خواست دوباره زیر پتو برم و همه‌چیزو فراموش کنم. اما صدای مامان از آشپزخونه بلند شد.
می‌سوک: ا.ت، پاشو! دوباره می‌خوای دیرت بشه؟

با بی‌حوصلگی از تخت پایین اومدم. موهامو با دست عقب زدم و رفتم سمت آشپزخونه. پدرم هم همونجا بود، با همون نگاه سرد و بی‌رحمش.

مادرم گفت..
می‌سوک: شنیدم دیشب دوباره خراب‌کاری کردی. این‌بار دیگه آبرومونو کامل بردی.

لیوانم رو گذاشتم رو میز، دندونامو روی هم فشار دادم.
ا.ت: تقصیر من نبود، فقط... فقط یه لحظه تعادلم به‌هم خورد.

جیون‌وو: بهونه نیار. همیشه همینطوری. ازت انتظار نداشتم.

مادرم خواست چیزی بگه که بحث رو عوض کنه، ولی من دیگه طاقتم طاق شد. صدام کمی لرزید.
ا.ت: چرا همیشه فکر می‌کنید همه‌چیز تقصیر منه؟ چرا حتی یه بار نمی‌خواید بفهمید منم خسته‌م؟

لقمه‌م تو گلوم گیر کرده بود. سریع کیفمو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

هوای سرد صبح بهم سیلی زد، اما از اون خشم دیشب هنوز توی وجودم بود. با خودم گفتم: "مهم نیست. فقط باید از همه دور شم. از این خونه، از این آدم‌ها…"

وقتی رسیدم دانشگاه، نفس عمیقی کشیدم. بین همه‌ی صداها و رفت‌وآمدها، یه لحظه حس کردم می‌تونم پنهون شم.
یوری، مثل همیشه با انرژی سمت من اومد.

یوری: ا.ت! حالت خوبه؟ دیشب کلی بهت پیام دادم، جواب ندادی.

زیر لب گفتم..
ا.ت: حالم؟ آره… خیلی خوبم.

ولی از نگاه نگرانش فهمید که دروغ میگم. بالاخره طاقت نیاوردم. همون‌جا روی نیمکت نشستیم و من شروع کردم همه‌چیز رو گفتن.
از اون لحظه تو رستوران... از دیدن تهیونگ جلوی در... از کلمه‌ی "عزیزم" که لارا با لبخند گفت...
و از اینکه چطور همه‌ی خاطراتی که باهاش داشتم، برام یه بازی مسخره به نظر رسید.

یوری با دقت گوش می‌داد، ابروهاشو گره کرده بود. وقتی حرفم تموم شد، آه بلندی کشید.
یوری: می‌دونی، شاید تو زیادی داری همه‌چیو سیاه می‌بینی.


اخمامو بیشتر تو هم کشیدم، دستامو گره کردم.
ا.ت: سیاه می‌بینم؟ یوری، خودت بودی جای من، وقتی اون دختری که ازت متنفره رو با تهیونگ می‌دیدی چه فکری می‌کردی؟ وقتی همه‌ی اون کاراش جلوی چشمم مثل یه دروغ ظاهر شد؟

یوری لحظه‌ای مکث کرد، سرشو پایین انداخت.
یوری: خب... راستشو بخوای، منم اگه بودم، بهم برمی‌خورد. ولی...

سرمو بالا گرفتم، منتظر ادامه‌ی حرفش.
ا.ت: ولی چی؟

مستقیم نگاهم کرد. توی چشماش جدیت بود.
یوری: ولی تهیونگ... تا حالا شده بهت آسیبی بزنه؟ شده تحقیرت کنه؟ یا مسخره‌ت کنه؟
دیدگاه ها (۷)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

...

چند پارتی درخواستیـــــــــــــ🔪💔ـــــــــــــوقتی ناخواسته ...

چند پارتیـــــــــ🩷🍼ــــــــــوقتی میخوای خبر بارداریتو بهش ...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:78+پس چی بود؟ چرا پدر و مادرم...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

بریم گرلام ؟؟فایتینگ 🌺رمان:«عموی ناتنی من»Part:4ویو «تهیونگ»...

ریاکشن پارت ۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط