شاهکاری به نام دروغ

🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت بیست و یکم🔍
این قسمت=[وقتی دروغ بزرگتر از ظرفیت مغز میشه]

لحظه‌ی مرگ رسیده بود. تهیونگ مچ دستمو گرفته بود و اون شنود لعنتی، مثل یه انگل خجالت‌آور، به آستین کتش چسبیده بود. حس می‌کردم اگه همین الان قلبم از سینه بیرون نپره، حتما از شدت استرس، چشمام از حدقه میزنه بیرون.
باید چیزی می‌گفتم. چیزی که هم مچ‌گیری رو توجیه بکنه و هم منو از لیست متروکان و دشمنان به لیست احمق‌های بی‌خطر منتقل کنه.
با صدایی که سعی می‌کردم لرزشِ وحشتو به لرزش هیجان تبدیل کنم، گفتم:

+"قربان! این... این اصلاً اون چیزی نیست که شما فکر می‌کنین! این... این یه دستگاه تست حساسیت صوتی جدید برای... برای بررسی سلامت سیستم عصبی شماس!"

تهیونگ ابرویش رو بالا انداخت. نگاش مثل تیغ سردی بود که روی پوستم کشیده می‌شد.

-"تست حساسیت صوتی؟ یونسو، فکر کردی من چقدر احمقم؟"

خودمو عقب کشیدم، اما دستم هنوز به آستینش گیر کرده بود. برای اینکه موقعیتو از دست ندم، نقشه‌ی جدیدی کشیدم:

+"نه، منظورم این بود که... من در واقع... تحت آموزش
نظافت روان‌شناختی هستم! می‌دونید، برای اینکه بفهمیم محیط کار چقدر روی اعصاب مدیر تاثیر میزاره. این دستگاه کوچیک، فرکانس‌های عصبی شما رو ضبط می‌کنه تا... تا فردا صبح، من بتونم یه چای مخصوص آرام‌بخش درست کنم که دقیقاً با وضعیت روحی شما هماهنگ باشه!"

سکوت دوباره حکم‌فرما شد. حتی صدای تیک‌ تاک ساعت دیواری هم به گوشم می‌رسید. تهیونگ به من نگاه می‌کرد. نگاهی که نمی‌دانستم یعنی چقدر تو احمقی یا چقدر تو خطرناکی.
بلند شد. قد بلندش سایه‌ی سنگینی روی من انداخت. با دست دیگش، شنود رو از آستینش جدا کرد و با انگشت‌های کشیدش، آن را بین دو انگشت گرفت و به من نشون داد.

-"پس این دستگاه تست حساسیت، دقیقاً شبیه به همون مدلایی عه که گروه‌های رقیب برای شنود مکالمات من استفاده می‌کنن؟"

پاشنه پام خالی شد.

+"گروه‌های رقیب؟... اوه، منظورتون اوناست؟ آره! دقیقاً! من هم داشتم با همون تکنولوژی تمرین می‌کردم که... که... اگر یه وقت دشمن‌ها حمله کردن، من بتونم با یه دستگاه مشابه، جلوی شنودشون رو بگیرم! این یه نوع تمرین دفاعی پیشگیرانه است!"

تهیونگ به سمت من قدم برداشت. من ناخودآگاه به عقب رفتم تا جایی که کمرم به لبه‌ی میز خورد. اون هر بار که قدم برمی‌داشت، من یه قدم عقب‌تر می‌رفتم، تا اینکه دیگه راه فراری نداشتم.
روی میز خم شد، صورتشو به صورت من نزدیک کرد. می‌توانستم بوی تلخ قهوه و همه‌ی اون ابهت مافیایی رو حس کنم.

-"یونسو... تو یا واقعاً بزرگترین جاسوس تاریخ هستی که سعی می‌کنه با احمق‌ترین دروغ‌ها خودش رو نجات بده... یا واقعا اون دختر ساده‌ای هستی که حتی نمی‌دونه چطور باید دروغ بگه."

او مکث کرد. چشماش برای لحظه‌ای از اون حالت سرد خارج شد و چیزی شبیه به... سرگرمی یا شاید حتی دلسوزی در اونا درخشید.

-"فعلا... تو رو اخراج نمی‌کنم. چون اگه اخراجت کنم، دیگه کسی نیست که با این دروغای عجیب‌غریب، روزای خسته‌کننده‌ی منو سرگرم کنه."

ازم جدا شد و به سمت در رفت. اما قبل از اینکه خارج شود، برگشت و گفت:

-"و یادت باشه... دفعه‌ی بعد که بخوای از تکنولوژی دفاعی استفاده کنی، بهتر باشه از مدلایی استفاده کنی که به آستینم نچسبیده باشن."

در بسته شد. من هم همونجا، روی لبه‌ی میز، افتادم. تمامِ بدنم می‌لرزید.

+"خداوندا... ممنون..."

اما درست وقتی داشتم نفس راحتی میکشیدم، یادم افتاد که هنوز باید اون شنود لعنتی رو از روی آستینش بردارم و مخفیش کنم... قبل از اینکه جونسو دوباره برگرده!

🏴‍☠️ادامه دارد...🏴‍☠️
#A_masterpiece_called_a_lie

حال کنین چه نویسنده خوبی دارین دو پارت در یه روز،با اینکه خوب حمایت نمیکنین😪
شاید دو پارت دیگه ام گزاشتم🥰
دیدگاه ها (۸)

— شنیدی؟ وقتی حرف می‌زنه، انگار داره یه ملودی رو زمزمه می‌کن...

‏🐺[۱۱:۰۸ به وقت آرژانتین]خوب خوابیدم ㅋㅋㅋها، ولی شاید باید دس...

((جوانه عشق درقلبی سنگی))part:17(ویو تهیونگ)از خونه که اومدی...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

### پارت ۹: انتخابِ اجباریانبارِ قدیمی اسکله، بویِ مرگ و اند...

dark life = 27

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۴ پارتغروب شده بود ...

**پارت ۱۸**در با صدایِ انفجاری باز شد و نورِ تندِ چراغ‌هایِ ...

~🐻🍓 لحظه‌ی زیبای تهیونگ با یک آرمی ناشنوا 😭💞ویدیویی از تهیون...

Cold melody part 11از اون شبِ تب و لرز، همه‌چیز تغییر کرده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط