عشقی حقیقی
بعد از چند دقیقه صحبت برادرانه دیمتروس گفت:دامیان این دختره همسرته
دامیان🍅:ن..نه بابا
دیمتروس :پس نامزدته
دامیان:ن..نه
دیمتروس :دوست دخترته (ارههههههه)
دامیان :نه
دیمتروس :ای بابا پس کیه
دامیان :فقط یه دوست
دیمتروس :میدونستم
دامیان :ها چیرو میدونستی
دیمتروس :که دوستش داری
دامیان :نه بابا (خوب یکیشو بگه اره)
دیمتروس :آره جون خودت .....اهان اگه دوستش داری نامزدش شو (این بشر هم طرف ماست)
دامیان :پدر چی
دیمتروس :مگه وضعیت مالیشون چقدره
دامیان :متوسط رو به زیاد (اسم باهوش و رو کیا میزارن)
دیمتروس :پس راضی کردنش سخته ها
ذهن دیمتروس :کاش پدر یکم عاقل میشد حتی نمیخوام نگاهش کنم هر کاری برای حرص دادنش انجام میدم و این دوتا رو بهم زور نامزد نامزد میکنم (داداش عشقی )
ذهن دامیان :کاش پدر وجود نداشت پدری ازش ندیدیم که دوسش داشته باشیم
ذهن انیا :چی چرا جناب دیمتروس و دامیان جونم از پدرشون متنفرن (چه عجب نگفت پسر اول و پسر دوم )
دیمتروس:دامیان باید با دوشیزه ......
دامیان :اسمش انیاعه
دیمتروس :باید با دوشیزه انیا نامزد کنی (خوشبختیم ما هم در تلاشیم این دوتا با هم باشن😌😁👍🏻👍🏻)
دامیان 🍅:چیکار کنم
دیمتروس :نامزد کن باهاش
دامیان :پدر چی اون اجازه ی همچین کاری نمیده
دیمتروس :بسپارش به من
دامیان :ب....باشه
دیمتروس :از خداته ها
دامیان :داداش
دیمتروس :باشه باشه
دیمتروس غذاشو خورد یکم دیگه موند و از همگی خداحافظی کرد و رفت به سمت عمارت پدرش تا باهاش صحبت کنه که انیا دامیان نامزد کنن
یعنی دیمتروس میتونه این دوتا رو بهم برسونه و پدرش رو حرص بده
پایان فصل اول💝
دامیان🍅:ن..نه بابا
دیمتروس :پس نامزدته
دامیان:ن..نه
دیمتروس :دوست دخترته (ارههههههه)
دامیان :نه
دیمتروس :ای بابا پس کیه
دامیان :فقط یه دوست
دیمتروس :میدونستم
دامیان :ها چیرو میدونستی
دیمتروس :که دوستش داری
دامیان :نه بابا (خوب یکیشو بگه اره)
دیمتروس :آره جون خودت .....اهان اگه دوستش داری نامزدش شو (این بشر هم طرف ماست)
دامیان :پدر چی
دیمتروس :مگه وضعیت مالیشون چقدره
دامیان :متوسط رو به زیاد (اسم باهوش و رو کیا میزارن)
دیمتروس :پس راضی کردنش سخته ها
ذهن دیمتروس :کاش پدر یکم عاقل میشد حتی نمیخوام نگاهش کنم هر کاری برای حرص دادنش انجام میدم و این دوتا رو بهم زور نامزد نامزد میکنم (داداش عشقی )
ذهن دامیان :کاش پدر وجود نداشت پدری ازش ندیدیم که دوسش داشته باشیم
ذهن انیا :چی چرا جناب دیمتروس و دامیان جونم از پدرشون متنفرن (چه عجب نگفت پسر اول و پسر دوم )
دیمتروس:دامیان باید با دوشیزه ......
دامیان :اسمش انیاعه
دیمتروس :باید با دوشیزه انیا نامزد کنی (خوشبختیم ما هم در تلاشیم این دوتا با هم باشن😌😁👍🏻👍🏻)
دامیان 🍅:چیکار کنم
دیمتروس :نامزد کن باهاش
دامیان :پدر چی اون اجازه ی همچین کاری نمیده
دیمتروس :بسپارش به من
دامیان :ب....باشه
دیمتروس :از خداته ها
دامیان :داداش
دیمتروس :باشه باشه
دیمتروس غذاشو خورد یکم دیگه موند و از همگی خداحافظی کرد و رفت به سمت عمارت پدرش تا باهاش صحبت کنه که انیا دامیان نامزد کنن
یعنی دیمتروس میتونه این دوتا رو بهم برسونه و پدرش رو حرص بده
پایان فصل اول💝
- ۱۰.۸k
- ۳۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط