عشقی حقیقی
انیا با ذوق و خوشحالی گفت :دامیاننننننن
دامیان:بله (ذهن دامیان:نگاهش کن وقتی ذوق میکنه چقدر نازه خدااااااا)
انیا هم که ذهنش رو خوند و سرخ شد ولی ذوق رو از روی صورتش محور نکرد
انیا:دامیاننن فور کنم خوب شدی خیلی آروم و قشنگ غذا میخوری
دامیان :نه بابا من که هنوز هم حال خوبی ندارم(ذهن دامیان :به خاطر تو خوب غذا میخورم به خاطر بودنت دوست دارم همیشه مریض باشم)
و انیا ذهنشون خوند و از قبل هم سرخ تر شد دامیان قیافه ی سرخ انیا رو دید و ترسید و گفت
دامیان:ببینم نک...نکنه .....تو ......تو هم مریض شدی (منو بگو گفتم الان میگه نکنه تو ذهنم و خوندی🫥🫥)
انیا:چی معلومه که نه
دامیان :ولی سرخ شدی
ذهن انیا :وایی نکنه فهمید
انیا:نه بابا اشکال نداره حالا اینارو ول کن امشب من کجا بخواب......
که حرف انیا با در زدن یکی قط شد
تق تق
دامیان با خودش گفت :دوباره کیه
دامیان :بیا تو
یه نفر اومد تو و بله اون لونا بود
لونا:ارباب کارتون داشتم
دامیان :میشنوم
لونا :ارباب پدرتون گفتن که فردا واسه ی یه شام خانواده گی برین عمارت پدرتون
دامیان:چ...چی پدرم، ولی من حالم خوب نیست
لونا :دستور پدرتون هست ارباب
انیا :دامیان برو
دامیان اندر ذهن خود:دوست ندارم از پیشم بره چیکار کنم
انیا ذهن دامیان رو خوند و سرخ شد ولی خودشو جم و جور کرد و گفت :برو دامیان جان من فرداش دوباره میام پیشت باشه
دامیان: میایی
انیا خندید و گفت :معلومه که میام
خنده ی انیا فقط کافی بود انیا از غم بیاد بیرون و خوشحال بشه دامیان برای انیا مردی بود که میتونست بهش تکیه کنه ،وقتی کنارتم دامیان بود از هیچی نمیترسید و از ته قلب میخندید انیا برای دامیان زنی بود که میتونست حس کنه دوباره غرورش ریخته میتونست حس کنه برای اولین بار واقعا عاشقش شده عشقی که اون سالها تو خودش ریخت دربارش چیزی نمیگفت باور داشت عاشقش نشده کلی الان الان چی اون الان میخواد کل جهان بفهمن اون انیا رو دوست تنها دختری که دوست داره اون دوست داره اخبار برای همه پخش کنه دامیان دزموند نامزد انیا فورجر شده اما یه مشکلی داشت آیا واقعا میتونست انیا رو نامزد خودش کنه آیا پدرش میزاشت؟
اینم از این پارت لنید وارم دوستش داشته باشید عسلیا🩷🩷❤️❤️💜💜
دامیان:بله (ذهن دامیان:نگاهش کن وقتی ذوق میکنه چقدر نازه خدااااااا)
انیا هم که ذهنش رو خوند و سرخ شد ولی ذوق رو از روی صورتش محور نکرد
انیا:دامیاننن فور کنم خوب شدی خیلی آروم و قشنگ غذا میخوری
دامیان :نه بابا من که هنوز هم حال خوبی ندارم(ذهن دامیان :به خاطر تو خوب غذا میخورم به خاطر بودنت دوست دارم همیشه مریض باشم)
و انیا ذهنشون خوند و از قبل هم سرخ تر شد دامیان قیافه ی سرخ انیا رو دید و ترسید و گفت
دامیان:ببینم نک...نکنه .....تو ......تو هم مریض شدی (منو بگو گفتم الان میگه نکنه تو ذهنم و خوندی🫥🫥)
انیا:چی معلومه که نه
دامیان :ولی سرخ شدی
ذهن انیا :وایی نکنه فهمید
انیا:نه بابا اشکال نداره حالا اینارو ول کن امشب من کجا بخواب......
که حرف انیا با در زدن یکی قط شد
تق تق
دامیان با خودش گفت :دوباره کیه
دامیان :بیا تو
یه نفر اومد تو و بله اون لونا بود
لونا:ارباب کارتون داشتم
دامیان :میشنوم
لونا :ارباب پدرتون گفتن که فردا واسه ی یه شام خانواده گی برین عمارت پدرتون
دامیان:چ...چی پدرم، ولی من حالم خوب نیست
لونا :دستور پدرتون هست ارباب
انیا :دامیان برو
دامیان اندر ذهن خود:دوست ندارم از پیشم بره چیکار کنم
انیا ذهن دامیان رو خوند و سرخ شد ولی خودشو جم و جور کرد و گفت :برو دامیان جان من فرداش دوباره میام پیشت باشه
دامیان: میایی
انیا خندید و گفت :معلومه که میام
خنده ی انیا فقط کافی بود انیا از غم بیاد بیرون و خوشحال بشه دامیان برای انیا مردی بود که میتونست بهش تکیه کنه ،وقتی کنارتم دامیان بود از هیچی نمیترسید و از ته قلب میخندید انیا برای دامیان زنی بود که میتونست حس کنه دوباره غرورش ریخته میتونست حس کنه برای اولین بار واقعا عاشقش شده عشقی که اون سالها تو خودش ریخت دربارش چیزی نمیگفت باور داشت عاشقش نشده کلی الان الان چی اون الان میخواد کل جهان بفهمن اون انیا رو دوست تنها دختری که دوست داره اون دوست داره اخبار برای همه پخش کنه دامیان دزموند نامزد انیا فورجر شده اما یه مشکلی داشت آیا واقعا میتونست انیا رو نامزد خودش کنه آیا پدرش میزاشت؟
اینم از این پارت لنید وارم دوستش داشته باشید عسلیا🩷🩷❤️❤️💜💜
- ۱۵.۹k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط