عشقی حقیقی
انیا که خوابید دامیان بلند شد و رفت پیش بادیگارد
بادیگارد :در خدمتم ارباب
دامیان :جولیا رو به همراه یه دختر و ۲ تا پسر هیکلی بیار اینجا
بادیگارد :منظورتون خانم زویی ارباب الکس و مکس هست
دامیان :نه من با اونا حالا حالا ها کار دارم
بادیگارد :اطاعت میشه ارباب
بادیگارد رفت و دامیان رفت تو بالکن تا یکم آروم بشه
که انیا اومد کنار دامیان
انیا :نخوابیدی
دامیان :چی بیدار شدی
انیا :وقتی کنارم نیستی خوابم نمیبره
دامیان خندید و گفت : یکم فکر م درگیر بود اومدم یکم هوا بخورم
انیا ناراحت شد و گفت :نباید میگفتم نگاه کن حالتو
دامیان :اتفاقا خوب شد گفتی
انیا :نکنه کاری کردی ها
دامیان با استرس :ن...نه بابا بیا بیا بشین تو هم
انیا نشست پیش دامیان و سرش و گذاشت رو شونه های دامیان
دامیان : خسته ای
انیا :خیلی خوابم میاد
دامیان هم سرش و گذاشت و روی سر انیا
انیا :تو هم خسته ای
دامیان :از اون موقعی که گم شدی نخوابیدم
انیا دامیان و بغل کرد و گفت :ببخشید
دامیان🍅:ب...برای چی
انیا :اگه به حرفت گوش میکردم با یکی میرفتم تو اینقدر اذیت نمیشدی
دامیات :مهم اینکه الان پیش خودمی بعدم من اونو میکش....
ذهن دامیان :وایی نه سوتی دادم
انیا لبخند شیطانی زد و گفت :ادامه بده
دانیان :و..ولش کن
انیا :باشه
و خوابیدن
بفرمایید دوستان اگه کم بود ببخشید دستام جون نداره
بای بای عسلیا🥰
بادیگارد :در خدمتم ارباب
دامیان :جولیا رو به همراه یه دختر و ۲ تا پسر هیکلی بیار اینجا
بادیگارد :منظورتون خانم زویی ارباب الکس و مکس هست
دامیان :نه من با اونا حالا حالا ها کار دارم
بادیگارد :اطاعت میشه ارباب
بادیگارد رفت و دامیان رفت تو بالکن تا یکم آروم بشه
که انیا اومد کنار دامیان
انیا :نخوابیدی
دامیان :چی بیدار شدی
انیا :وقتی کنارم نیستی خوابم نمیبره
دامیان خندید و گفت : یکم فکر م درگیر بود اومدم یکم هوا بخورم
انیا ناراحت شد و گفت :نباید میگفتم نگاه کن حالتو
دامیان :اتفاقا خوب شد گفتی
انیا :نکنه کاری کردی ها
دامیان با استرس :ن...نه بابا بیا بیا بشین تو هم
انیا نشست پیش دامیان و سرش و گذاشت رو شونه های دامیان
دامیان : خسته ای
انیا :خیلی خوابم میاد
دامیان هم سرش و گذاشت و روی سر انیا
انیا :تو هم خسته ای
دامیان :از اون موقعی که گم شدی نخوابیدم
انیا دامیان و بغل کرد و گفت :ببخشید
دامیان🍅:ب...برای چی
انیا :اگه به حرفت گوش میکردم با یکی میرفتم تو اینقدر اذیت نمیشدی
دامیات :مهم اینکه الان پیش خودمی بعدم من اونو میکش....
ذهن دامیان :وایی نه سوتی دادم
انیا لبخند شیطانی زد و گفت :ادامه بده
دانیان :و..ولش کن
انیا :باشه
و خوابیدن
بفرمایید دوستان اگه کم بود ببخشید دستام جون نداره
بای بای عسلیا🥰
- ۳۱.۱k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط