p20
تصویر در آینه کمکم محو شد؛ فقط انعکاس معمولیِ چهرهی خودتان باقی ماند.
ولی حالا دیگه دیر شده بود برای برگشتن به عقب.
«خانهی سپیدهدم»…
رسماً تبدیل شده بود به **صحنهی یک پروندهی جن//ایی زنده**.
و تو، وارث نور،
برای اولین بار، قرار بود با جنای//تی روبهرو بشی که *هیچ چیز ماورایی* پشتش نیست…
فقط تاریکیِ عمیقِ انسان.
و بدترین بخشش؟
شاید این قا///تل، همین حالا در یکی از اتاقها، زیر همان سقفی که شما ایستاده بودید، آرام خوابیده باشد.
یا بدتر از آن…
اصلاً نخوابیده باشد و دارد از پشتِ یکی از همان آینهها،
به شما نگاه میکند.
سکوت بعد از محو شدن تصویر زیرزمین در آینه، سنگینتر از هر انرژی ماورایی بود که تا حالا حس کرده بودی.
اینبار، پای «نفرین» وسط نبود.
پای **انتخابهای یک انسان** وسط بود.
تو با صدایی که سعی میکرد نلرزه، گفتی:
«کیم یون جو هنوز زندهست. زیر زمینه.
فقط نمیدونیم کدوم زیرزمین.»
کلبهی سپیدهدم در ظاهر ساختمونی ساده بود، اما شما میدانستید:
زیر اینجا، راهروهای قدیمی، انبارهای متروکه و تونلهایی بود که از زمان ساخت اولیهی کلبه، سالها قبل از شما، باقی مانده بود.
شوگا نقشهی قدیمی کلبه را از کشو بیرون کشید و روی میز انداخت.
«سه مسیر اصلی زیرزمینی داریم.
یکی زیر آشپزخونه، یکی زیر سالن قدیمی موسیقی، یکی هم زیر انبار پشتی.
هرکسی اینجا رو بهخوبی بشناسه، میتونه از هرکدومش استفاده کنه.»
جین به لکههای خو///ن روی زمین نگاه کرد که انگار به سمت در اتاق کشیده شده بود.
«اگه خو///ن مسیر رو لو بده، شاید…»
تو نزدیک شدی.
خو///ن روی کف چوبی کشیده شده بود، اما نه تا در.
انگار عمداً تا فاصلهای مشخص ادامه پیدا کرده و بعد قطع شده بود.
«نه… این یه خط گمراهکنندهست.
کسی که این صحنه رو چیده، نمیخواسته مسیر واقعی معلوم بشه.»
نامجون دندانهایش را روی هم فشار داد:
«پس داریم با یه دیوانهی باهوش سروکله میزنیم.»
تو نفس عمیقی کشیدی.
«اول باید بفهمیم کی میتونسته این آینه رو بیاره تو اتاق کیم یون جو.
یه مهمان معمولی نمیتونه اینقدر راحت آینهی اینهمه بزرگ رو جابهجا کنه بدون اینکه کسی ببینه.»
شوگا: «پس دایره مظنونها میشه:
- خدمهی کلبه
- اعضایی که اینجا تردد دائمی دارن
- و هرکسی که دسترسی به انبار داره.»
نگاهها ناخودآگاه به همدیگه افتاد.
یه لحظه، چیزی مثل بیاعتمادی در هوا پیچید؛ حس تلخ اینکه «شاید یکی از ما…»
جین سعی کرد فضا رو کنترل کنه:
«بهجای اینکه بههم شک کنیم، منطقی فکر کنیم.
کیم یون جو سه جلسهی مشاورهای اینجا داشته.
هر دفعه، یه نفر مسئول بردنش به اتاق، یه نفر مسئول سیستمها، یه نفر مسئول راهروها بوده.
کی برنامهی شیفتها رو تنظیم میکنه؟»
نامجون: «من و…»
بقیه منتظر موندن.
«…و مدیر اجرایی کلبه.»
اسمش روی تابلو جلوی دفتر مدیریتی بود:
**پارک سونگ مین**.
مردی آرام، همیشه خندان، با رفتار حرفهای و ظاهری بینقص.
کسی که از روز اول، همراه شما بود تا اینجا رو به «پناهگاه» تبدیل کنه.
شوگا با لحن سردی گفت:
«سونگ مین الان کجاست؟»
جین چک کرد:
«گفت میره شهر برای خرید و تا فردا صبح برنمیگرده…»
تو گفتی:
«ولی اگر کسی میخواست به یه قا///تل فرصت بده تا توی ساختمون بدون دردسر حرکت کنه، بهترین نقشه این بود که خودش رو "خارج" نشون بده.»
نگاه نامجون تیره شد.
«دوربینها رو چک کنیم.»
به اتاق مانیتورها رفتید.
صفحهها، راهروها رو از چند زاویه نشون میدادند.
شوگا سریع رفت روی تایم مربوط به یک ساعت قبل از آژیر.
در یکی از مانیتورها، تصویر راهرو طبقهی سوم؛
کیم یون جو با لباس ساده، به سمت اتاق ۷.
دستش کمی میلرزید.
دقیقاً بعد از رفتنش توی اتاق…
چند دقیقه بعد، یک سایه ی مردانه از ته راهرو نزدیک شد.
پشت به دوربین، کلاه کشیده پایین، ماسک جراحی روی صورت.
اما طرز راه رفتنش…
آرام، مطمئن، بدون عجله.
و بدتر از همه:
کارت مغناطیسی باز کردن در، توی دستش بود.
در اتاق کیم یون جو را با یک حرکت ساده باز کرد و داخل شد.
نامجون زمزمه کرد:
«فقط خدمه کارت باز کردن درها رو دارن.»
شوگا تصویر را نگه داشت، زوم کرد روی دستش.
عددی روی کارت مشخص بود:
**03**
تو میدونستی:
کارت ۰۱ برای نامجون،
۰۲ برای شوگا،
۰۳ برای…
جین با صدای آرام اما خفه گفت:
«…برای سونگ مین.»
لحظهای سکوت.
بعد، روی مانیتور بعدی:
پارک سونگ مین، عصر، از در اصلی خارج میشود، سوار ماشین میشود و دوربین بیرونی نشان میدهد که ماشینش دور میشود.
ولی حالا دیگه دیر شده بود برای برگشتن به عقب.
«خانهی سپیدهدم»…
رسماً تبدیل شده بود به **صحنهی یک پروندهی جن//ایی زنده**.
و تو، وارث نور،
برای اولین بار، قرار بود با جنای//تی روبهرو بشی که *هیچ چیز ماورایی* پشتش نیست…
فقط تاریکیِ عمیقِ انسان.
و بدترین بخشش؟
شاید این قا///تل، همین حالا در یکی از اتاقها، زیر همان سقفی که شما ایستاده بودید، آرام خوابیده باشد.
یا بدتر از آن…
اصلاً نخوابیده باشد و دارد از پشتِ یکی از همان آینهها،
به شما نگاه میکند.
سکوت بعد از محو شدن تصویر زیرزمین در آینه، سنگینتر از هر انرژی ماورایی بود که تا حالا حس کرده بودی.
اینبار، پای «نفرین» وسط نبود.
پای **انتخابهای یک انسان** وسط بود.
تو با صدایی که سعی میکرد نلرزه، گفتی:
«کیم یون جو هنوز زندهست. زیر زمینه.
فقط نمیدونیم کدوم زیرزمین.»
کلبهی سپیدهدم در ظاهر ساختمونی ساده بود، اما شما میدانستید:
زیر اینجا، راهروهای قدیمی، انبارهای متروکه و تونلهایی بود که از زمان ساخت اولیهی کلبه، سالها قبل از شما، باقی مانده بود.
شوگا نقشهی قدیمی کلبه را از کشو بیرون کشید و روی میز انداخت.
«سه مسیر اصلی زیرزمینی داریم.
یکی زیر آشپزخونه، یکی زیر سالن قدیمی موسیقی، یکی هم زیر انبار پشتی.
هرکسی اینجا رو بهخوبی بشناسه، میتونه از هرکدومش استفاده کنه.»
جین به لکههای خو///ن روی زمین نگاه کرد که انگار به سمت در اتاق کشیده شده بود.
«اگه خو///ن مسیر رو لو بده، شاید…»
تو نزدیک شدی.
خو///ن روی کف چوبی کشیده شده بود، اما نه تا در.
انگار عمداً تا فاصلهای مشخص ادامه پیدا کرده و بعد قطع شده بود.
«نه… این یه خط گمراهکنندهست.
کسی که این صحنه رو چیده، نمیخواسته مسیر واقعی معلوم بشه.»
نامجون دندانهایش را روی هم فشار داد:
«پس داریم با یه دیوانهی باهوش سروکله میزنیم.»
تو نفس عمیقی کشیدی.
«اول باید بفهمیم کی میتونسته این آینه رو بیاره تو اتاق کیم یون جو.
یه مهمان معمولی نمیتونه اینقدر راحت آینهی اینهمه بزرگ رو جابهجا کنه بدون اینکه کسی ببینه.»
شوگا: «پس دایره مظنونها میشه:
- خدمهی کلبه
- اعضایی که اینجا تردد دائمی دارن
- و هرکسی که دسترسی به انبار داره.»
نگاهها ناخودآگاه به همدیگه افتاد.
یه لحظه، چیزی مثل بیاعتمادی در هوا پیچید؛ حس تلخ اینکه «شاید یکی از ما…»
جین سعی کرد فضا رو کنترل کنه:
«بهجای اینکه بههم شک کنیم، منطقی فکر کنیم.
کیم یون جو سه جلسهی مشاورهای اینجا داشته.
هر دفعه، یه نفر مسئول بردنش به اتاق، یه نفر مسئول سیستمها، یه نفر مسئول راهروها بوده.
کی برنامهی شیفتها رو تنظیم میکنه؟»
نامجون: «من و…»
بقیه منتظر موندن.
«…و مدیر اجرایی کلبه.»
اسمش روی تابلو جلوی دفتر مدیریتی بود:
**پارک سونگ مین**.
مردی آرام، همیشه خندان، با رفتار حرفهای و ظاهری بینقص.
کسی که از روز اول، همراه شما بود تا اینجا رو به «پناهگاه» تبدیل کنه.
شوگا با لحن سردی گفت:
«سونگ مین الان کجاست؟»
جین چک کرد:
«گفت میره شهر برای خرید و تا فردا صبح برنمیگرده…»
تو گفتی:
«ولی اگر کسی میخواست به یه قا///تل فرصت بده تا توی ساختمون بدون دردسر حرکت کنه، بهترین نقشه این بود که خودش رو "خارج" نشون بده.»
نگاه نامجون تیره شد.
«دوربینها رو چک کنیم.»
به اتاق مانیتورها رفتید.
صفحهها، راهروها رو از چند زاویه نشون میدادند.
شوگا سریع رفت روی تایم مربوط به یک ساعت قبل از آژیر.
در یکی از مانیتورها، تصویر راهرو طبقهی سوم؛
کیم یون جو با لباس ساده، به سمت اتاق ۷.
دستش کمی میلرزید.
دقیقاً بعد از رفتنش توی اتاق…
چند دقیقه بعد، یک سایه ی مردانه از ته راهرو نزدیک شد.
پشت به دوربین، کلاه کشیده پایین، ماسک جراحی روی صورت.
اما طرز راه رفتنش…
آرام، مطمئن، بدون عجله.
و بدتر از همه:
کارت مغناطیسی باز کردن در، توی دستش بود.
در اتاق کیم یون جو را با یک حرکت ساده باز کرد و داخل شد.
نامجون زمزمه کرد:
«فقط خدمه کارت باز کردن درها رو دارن.»
شوگا تصویر را نگه داشت، زوم کرد روی دستش.
عددی روی کارت مشخص بود:
**03**
تو میدونستی:
کارت ۰۱ برای نامجون،
۰۲ برای شوگا،
۰۳ برای…
جین با صدای آرام اما خفه گفت:
«…برای سونگ مین.»
لحظهای سکوت.
بعد، روی مانیتور بعدی:
پارک سونگ مین، عصر، از در اصلی خارج میشود، سوار ماشین میشود و دوربین بیرونی نشان میدهد که ماشینش دور میشود.
- ۴۳۸
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط