《اسیر یک قرارداد》
《اسیر یک قرارداد》
پارت ۸
مینجو: تو اینجا چیکار میکنی؟
سومیاو با تعجب به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد.
سومیاو: مینجو، مگه این کیه؟
همان لحظه، مردی میانسال از ماشین مشکیرنگ پیاده شد. همین که افراد حاضر او را دیدند، همگی با احترام تعظیم کردند؛ همه بهجز من و مینجو.
مرد میانسال با لبخند به مینجو نگاه کرد.
آقای کیم: اووو... چه عجب! دیگه دست پدرت رو هم نمیبوسی، پسرم؟
مینجو خندید، جلو رفت، دست پدرش را گرفت و با احترام بوسید.
آقای کیم: خوب پسرم... این بانویی که همراهته کیه؟ عروسمونه؟
ویو سومیاو
با شنیدن حرفش از خجالت سرم را پایین انداختم و به مینجو نگاه کردم. صورت مینجو هم کمی سرخ شده بود.
سومیاو: سلام عمو...
آقای کیم: سلام دخترم.
مینجو سریع گفت:
مینجو: نه پدرجان، ایشون فقط دوست یانگ جونه.
آقای کیم: آهااا... خیلی هم خوب. دخترم، منو «آقای کیم» صدا کن.
سومیاو: چشم، آقای کیم.
آقای کیم: دخترم، اسمت چیه؟
سومیاو: من لی سومیاو هستم، آقا.
آقای کیم: خوشبختم، سومیاو.
سومیاو: همچنین.
ناگهان صدای قدمهای تند و دویدن از داخل عمارت به گوش رسید.
برگشتم و دیدم یانگجون با تمام سرعت به سمت ما میدوید.
یانگجون: بابابزرگگگ!
آقای کیم با خنده دستهایش را باز کرد.
آقای کیم: جانِ بابابزرگ!
یانگجون خودش را در آغوش پدربزرگش انداخت و آقای کیم هم با خنده او را بغل کرد.
چند لحظه بعد، هر دو وارد عمارت شدند.
سومیاو: مینجو، من دیگه باید برم. ممنونم... خداحافظ. شبتون بخیر.
مینجو: میخوای برسونمت؟
سومیاو: نه، لازم نیست. خودم میرم.
مینجو: پس... شب بخیر.
سومیاو: شب بخیر.
ویو مین جو
سومیاو رفت و من هم وارد عمارت شدم. مستقیم به سمت پدرم رفتم و کنارش روی مبل نشستم.
چند لحظه سکوت برقرار بود تا اینکه پدرم با لحنی جدی گفت:
آقای کیم: پسرم... مشکلی برای باند پیش اومده؟
با شنیدن این حرف جا خوردم.
مینجو: چه اتفاقی افتاده، بابا؟
آقای کیم آهی کشید.
آقای کیم: باند خیلی ضعیف شده. برای همین باید با باند آمریکا شریک بشیم... اما قبلش باید یه کاری انجام بدی.
مینجو: چه کاری؟
آقای کیم: باید ازدواج کنی.
خشکم زد.
مینجو: چی؟!
آقای کیم: برای شراکت، این ازدواج لازمه. بدون اون، توافق انجام نمیشه.
مینجو چند لحظه سکوت کرد و بعد پرسید:
مینجو: راه دیگهای وجود نداره؟
آقای کیم: نه، پسرم.
مینجو: اما...
آقای کیم: خوب، من باید برم. تو هم بشین و فکر کن.
مینجو: تو که همین الان اومدی!
آقای کیم با خونسردی از جایش بلند شد.
آقای کیم: من فقط اومدم اینو بهت بگم. حالا دیگه باید برم. خداحافظ، پسرم.
مینجو: خداحافظ، بابا.
در بسته شد و پدرم رفت.
ویو مینجو
روی مبل نشسته بودم و به حرفهای پدرم فکر میکردم.
ازدواج...
یعنی واقعاً باید ازدواج کنم؟
اما با چه کسی؟
هرچی بیشتر فکر میکردم، هیچ اسمی به ذهنم نمیرسید.
تا اینکه ناگهان تصویر سومیاو توی ذهنم ظاهر شد.
سومیاو...
اما شاید قبول نکنه.
باید یه راهی پیدا کنم که راضیش کنم.
تصمیمم رو گرفتم.
فردا ازش میخوام بیاد اینجا و همهچیز رو بهش میگم.
شاید...
شاید قبول کنه.
فردا صبح ـ ساعت ۹:۰۰
ویو سومیاو
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو به سختی باز کردم و دستم رو سمت گوشی بردم.
صفحه گوشی روشن شد.
یک تماس...
از طرفِ مینجو.
با تعجب به اسمش خیره شدم.
سومیاو: مینجو؟ این وقت صبح چرا زنگ زده؟
چند ثانیه مردد موندم، اما در نهایت تماس رو جواب دادم.
سومیاو: الو؟
صدای مینجو از اون طرف خط اومد...
ادامه دارد...
شاید بزارم الان
بوس بهتوم💋😭
پارت ۸
مینجو: تو اینجا چیکار میکنی؟
سومیاو با تعجب به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه کرد.
سومیاو: مینجو، مگه این کیه؟
همان لحظه، مردی میانسال از ماشین مشکیرنگ پیاده شد. همین که افراد حاضر او را دیدند، همگی با احترام تعظیم کردند؛ همه بهجز من و مینجو.
مرد میانسال با لبخند به مینجو نگاه کرد.
آقای کیم: اووو... چه عجب! دیگه دست پدرت رو هم نمیبوسی، پسرم؟
مینجو خندید، جلو رفت، دست پدرش را گرفت و با احترام بوسید.
آقای کیم: خوب پسرم... این بانویی که همراهته کیه؟ عروسمونه؟
ویو سومیاو
با شنیدن حرفش از خجالت سرم را پایین انداختم و به مینجو نگاه کردم. صورت مینجو هم کمی سرخ شده بود.
سومیاو: سلام عمو...
آقای کیم: سلام دخترم.
مینجو سریع گفت:
مینجو: نه پدرجان، ایشون فقط دوست یانگ جونه.
آقای کیم: آهااا... خیلی هم خوب. دخترم، منو «آقای کیم» صدا کن.
سومیاو: چشم، آقای کیم.
آقای کیم: دخترم، اسمت چیه؟
سومیاو: من لی سومیاو هستم، آقا.
آقای کیم: خوشبختم، سومیاو.
سومیاو: همچنین.
ناگهان صدای قدمهای تند و دویدن از داخل عمارت به گوش رسید.
برگشتم و دیدم یانگجون با تمام سرعت به سمت ما میدوید.
یانگجون: بابابزرگگگ!
آقای کیم با خنده دستهایش را باز کرد.
آقای کیم: جانِ بابابزرگ!
یانگجون خودش را در آغوش پدربزرگش انداخت و آقای کیم هم با خنده او را بغل کرد.
چند لحظه بعد، هر دو وارد عمارت شدند.
سومیاو: مینجو، من دیگه باید برم. ممنونم... خداحافظ. شبتون بخیر.
مینجو: میخوای برسونمت؟
سومیاو: نه، لازم نیست. خودم میرم.
مینجو: پس... شب بخیر.
سومیاو: شب بخیر.
ویو مین جو
سومیاو رفت و من هم وارد عمارت شدم. مستقیم به سمت پدرم رفتم و کنارش روی مبل نشستم.
چند لحظه سکوت برقرار بود تا اینکه پدرم با لحنی جدی گفت:
آقای کیم: پسرم... مشکلی برای باند پیش اومده؟
با شنیدن این حرف جا خوردم.
مینجو: چه اتفاقی افتاده، بابا؟
آقای کیم آهی کشید.
آقای کیم: باند خیلی ضعیف شده. برای همین باید با باند آمریکا شریک بشیم... اما قبلش باید یه کاری انجام بدی.
مینجو: چه کاری؟
آقای کیم: باید ازدواج کنی.
خشکم زد.
مینجو: چی؟!
آقای کیم: برای شراکت، این ازدواج لازمه. بدون اون، توافق انجام نمیشه.
مینجو چند لحظه سکوت کرد و بعد پرسید:
مینجو: راه دیگهای وجود نداره؟
آقای کیم: نه، پسرم.
مینجو: اما...
آقای کیم: خوب، من باید برم. تو هم بشین و فکر کن.
مینجو: تو که همین الان اومدی!
آقای کیم با خونسردی از جایش بلند شد.
آقای کیم: من فقط اومدم اینو بهت بگم. حالا دیگه باید برم. خداحافظ، پسرم.
مینجو: خداحافظ، بابا.
در بسته شد و پدرم رفت.
ویو مینجو
روی مبل نشسته بودم و به حرفهای پدرم فکر میکردم.
ازدواج...
یعنی واقعاً باید ازدواج کنم؟
اما با چه کسی؟
هرچی بیشتر فکر میکردم، هیچ اسمی به ذهنم نمیرسید.
تا اینکه ناگهان تصویر سومیاو توی ذهنم ظاهر شد.
سومیاو...
اما شاید قبول نکنه.
باید یه راهی پیدا کنم که راضیش کنم.
تصمیمم رو گرفتم.
فردا ازش میخوام بیاد اینجا و همهچیز رو بهش میگم.
شاید...
شاید قبول کنه.
فردا صبح ـ ساعت ۹:۰۰
ویو سومیاو
با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمهام رو به سختی باز کردم و دستم رو سمت گوشی بردم.
صفحه گوشی روشن شد.
یک تماس...
از طرفِ مینجو.
با تعجب به اسمش خیره شدم.
سومیاو: مینجو؟ این وقت صبح چرا زنگ زده؟
چند ثانیه مردد موندم، اما در نهایت تماس رو جواب دادم.
سومیاو: الو؟
صدای مینجو از اون طرف خط اومد...
ادامه دارد...
شاید بزارم الان
بوس بهتوم💋😭
- ۵۷
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط