{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

《اسیر یک قرارداد》

《اسیر یک قرارداد》
پارت ⁷
ویو سومیاو
همین که اسم «جینو» به گوشم خورد، خشکم زد.
مین‌جو: جینو چی؟!
صدای مین‌جو بلند شد و با عصبانیت رو به بادیگارد کرد.
بادیگارد: فرار کرده، قربان...
رنگ از صورتم پرید. ناخودآگاه به مین‌جو نگاه کردم.
مین‌جو بدون هیچ حرفی از جاش بلند شد و همراه بادیگارد از اتاق بیرون رفت.
من هم که هنوز ذهنم درگیر جینو بود، از روی تخت بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم.
همین موقع یکی از خدمتکارها با عجله به سمتم اومد.
خدمتکار: خانم... یانگ جون تبش خیلی بالاست. دکتر هم اومده، ولی مدام میگه «خاله سومیاو رو می‌خوام.»
با شنیدن اسم یانگ جون نگرانی‌ام بیشتر شد.
سومیاو: باشه، بریم پیشش.
خدمتکار اتاق یانگ جون رو نشونم داد و رفت.
آروم وارد اتاق شدم.
سومیاو: چیزی شده؟ آقای دکتر چی گفت؟
یانگ جون با صدای ضعیفی جواب داد:
یانگ جون: گفت تبم بالاست...
چشم‌هاش پر از اشک شده بود.
لبخند کوچیکی زدم و کنارش نشستم.
سومیاو: اشکالی نداره عزیزم... الان کم‌کم تب میاد پایین. تو فقط استراحت کن.
یانگ جون: باشه، خاله...
چند لحظه بعد چشم‌هاش رو بست و خوابش برد.
نگاهش کردم و آهی کشیدم.
ویو سومیاو
از عمارت بیرون اومدم.
باد خنکی می‌وزید، اما ذهنم هنوز آروم نشده بود. ماجرای جینو و حال یانگ جون مدام توی سرم می‌چرخید.
ناگهان بغضم شکست و اشکم سرازیر شد.
همون لحظه صدای قدم‌هایی از کنارم شنیدم.
سرم رو برگردوندم...
مین‌جو بود.
مین‌جو: حالت خوبه؟
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و ناخودآگاه خودمو در آغوشش انداختم.
ویو مین‌جو
با کاری که سومیاو کرد، برای چند لحظه کاملاً شوکه شدم.
بعد آروم دستم رو روی شونه‌اش گذاشتم تا آرومش کنم.
بوی ملایم توت‌فرنگی می‌داد...
چند لحظه بعد خودش ازم فاصله گرفت.
ویو سومیاو
همین که به خودم اومدم، سریع ازش فاصله گرفتم.
سومیاو: ببخشید...
مین‌جو نفس عمیقی کشید.
مین‌جو: اشکالی نداره.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
سومیاو: مین‌جو...
مین‌جو سرش رو برگردوند و مستقیم به چشم‌های عسلی من نگاه کرد.
ویو سومیاو
چشم‌هاش...
نمی‌دونم چرا، ولی برای چند ثانیه توی نگاه سیاهش غرق شدم.
مین‌جو: بله؟ کاری داشتی؟
سریع به خودم اومدم.
سومیاو: چیزه... می‌گم جینو پیدا شد؟
مین‌جو: نه. فرار کرده... ولی پیداش می‌کنم.
سومیاو: یه سؤال.
مین‌جو: بپرس.
کمی مکث کردم.
سومیاو: تو مگه شغلت چیه؟
مین‌جو برای لحظه‌ای خشکش زد؛ انگار سؤال ساده‌ای پرسیده بودم که جواب دادن بهش چندان ساده نبود.
مین‌جو: خب... رئیس شرکتم.
بعد انگار برای عوض کردن موضوع گفت:
مین‌جو: راستی، تب یانگ جون پایین اومد؟
سومیاو: خیلی نه... ولی اگه استراحت کنه، بهتر میشه.
مین‌جو نگاهش رو به آسمون دوخت.
چند ثانیه سکوت کرد و بعد با صدای آرومی گفت:
مین‌جو: مامان یانگ جون... چند ساله که مرده.
لبخندم محو شد.
سومیاو: خدا بیامرزدش...
مین‌جو خیلی آرام گفت:
مین‌جو: ممنونم.
ناگهان چشمم به آسمون افتاد.
یک ستاره‌ی دنباله‌دار از آسمون رد شد.
با هیجان دستم رو بالا بردم.
سومیاو: عههه! نگاه کن! ستاره‌ی دنباله‌دار! 😭✨
مین‌جو سرش رو به سمتی که اشاره می‌کردم برگردوند.
سومیاو: دیدیش؟
مین‌جو: آره... دیدم.
اما چند لحظه بعد، نگاهش از آسمون برگشت و روی من ثابت موند.
ویو مین‌جو
آخه چرا این این‌قدر ذوق می‌کنه؟
چشم‌هاش از خوشحالی برق می‌زد...
ناخودآگاه لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
سومیاو: مین‌جو؟
قبل از اینکه جواب بدم، صدای یک ماشین سکوت شب رو شکست.
ویو مین‌جو
ماشینی جلوی ما ایستاد.
نگاهم رو به سمتش برگردوندم.
در ماشین باز شد...
یک نفر از ماشین پیاده شد.
همین که چهره‌اش رو دیدم، خشکم زد.
تمام حالت صورتم عوض شد.
سومیاو متعجب به من نگاه کرد.
سومیاو: مین‌جو...؟
چند ثانیه فقط به آن شخص خیره ماندم.
بعد با صدایی که پر از ناباوری بود گفتم:
مین‌جو: تو... اینجا چیکار می‌کنی...؟
ادامه دارد...
الان میزارم🦋💙
دیدگاه ها (۰)

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁶مین‌جو: شما همو می‌شناسید؟سومیاو با ت...

《اسیر یک قرارداد》پارت ⁵ویو سومیاودر با صدای بلندی باز شد.همی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط