{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 سکوت

🖤🥀 سکوت

𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀

آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.

چراغ‌های قرمز یکی‌یکی روشن می‌شدند.

اسما به صفحه خیره مانده بود.

«سوژه ۰۷، آماده‌ی یادآوری.»

نامجون دستش را روی شانه‌ی اسما گذاشت.

ـ «اسما، باید از اینجا بریم.»

اسما تکان نخورد.

ـ «نه.»

نامجون با تعجب نگاهش کرد.

ـ «چی؟»

اسما آرام گفت:

ـ «من تمام عمرم از گذشته‌ام فرار کردم... این بار نمی‌خوام فرار کنم.»

یون جلو آمد.

ـ «ولی ممکنه چیزی که می‌بینی، چیزی نباشه که بتونی تحملش کنی.»

اسما به او نگاه کرد.

ـ «تو تحملش کردی.»

یون سکوت کرد.

سلیا ناگهان به یکی از مانیتورها اشاره کرد.

ـ «بچه‌ها... اونجا رو ببینید.»

تصویر دوربین امنیتی روی صفحه ظاهر شد.

راهرویی تاریک.

و چند نفر که به سمت اتاق می‌آمدند.

نامجون فوراً گفت:

ـ «باید حرکت کنیم.»

اسما پرونده‌ی خودش را برداشت.

ـ «این رو با خودم می‌برم.»

یون گفت:

ـ «اسما، اون پرونده دلیل زنده موندن ماست.»

اسما مکث کرد.

ـ «پس باید بفهمیم چرا.»

همان لحظه صدای قفل در آمد.

تق.

در شروع به باز شدن کرد.

نامجون جلوی اسما و سلیا ایستاد.

یون به صفحه نگاه کرد.

مرد پشت شیشه دیگر آنجا نبود.

سلیا با ترس گفت:

ـ «کجا رفت؟»

صدایی از پشت سرشان آمد.

ـ «اینجام.»

همه برگشتند.

مرد درست پشت سر اسما ایستاده بود.

اسما خشکش زد.

مرد آرام به او نگاه کرد.

ـ «وقتشه همه‌چیز رو به یاد بیاری.»

اسما با صدایی لرزان پرسید:

ـ «تو کی هستی؟»

مرد نزدیک‌تر شد.

ـ «کسی که اون شب... ازت خواست انتخاب کنی.»

اسما اخم کرد.

ـ «بین چی؟»

مرد لبخند تلخی زد.

ـ «بین نجات دادن خودت... و نجات دادن یون.»

چشمان اسما پر از اشک شد.

یون آرام زمزمه کرد:

ـ «نه...»

مرد نگاهش را به یون دوخت.

ـ «اما اون چیزی که اسما انتخاب کرد... دلیل تمام اتفاق‌های بعد از اون شب شد.»

اسما سرش را گرفت.

ناگهان تصاویر کوتاهی در ذهنش ظاهر شد.

یک اتاق سفید...

یونِ کودک...

سلیا که گریه می‌کرد...

و خودش که چیزی را در دست داشت.

اسما با وحشت گفت:

ـ «من... یادم اومد.»

همه ساکت شدند.

اسما به مرد خیره شد.

ـ «اون شب... من انتخاب نکردم.»

مرد لبخندش محو شد.

اسما ادامه داد:

ـ «یکی مجبورم کرد انتخاب کنم.»

سکوت سنگینی افتاد.

و برای اولین بار...

مرد ترسیده به نظر رسید. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت سی‌ونــهم 𓆪 🖤🥀صدای مرد در تاریکی پیچید.ـ «با...

╭─────── ⋆。˚ ✧ ˚。⋆ ───────╮💜 happybirthdaynamjoon 💜╰─────── ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وچهارم 𓆪 🖤🥀صدای قفل شدن در، در اتاق پیچید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط