هم سلولی خطرناک (part2)
هم سلولی خطرناک (part2)
هفتهی اول دختر یاد گرفت چطور توی زندان نفس بکشه
یاد گرفت کدام نگهبان را با یک لبخند خنثی میشود از سرش باز کرد و کدام یکی را نه
یاد گرفت سر ساعت غذا در صف بایستد و به کف زمین نگاه کند، طوری که انگار کف زمین مهمترین چیز دنیاست
یاد گرفت ترس را توی چشمهایش نگه دارد، نه توی دستهایش؛ چون دستهای لرزان، طعمه را به شکارچی معرفی میکنند
اما یاد نگرفت چطور از نگاه مردها فرار کند
بند ۵ چهار بخش داشت و بخش C، جایی که کارگاه خیاطی بود، و میشه گفت بدترین بود
مردهای بخشهای دیگر اجازهی تردد داشتند و هر روز صبح که به کارگاه میرفت، از کنارشان رد میشد
آن روز، مردی با صورت زخمی و آستینهای بالا زده راهش را سد کرد
÷هی، دخترهی جدید، شنیدم دوستپسرت رو کشتی، دخترهای خطرناک منو یاد خاطرات خوب میندازن
دختر همینطور که سرش پایین بود سعی کرد رد شود
مرد بازویش را گرفت؛ انگشتهایش مثل کمربندی بود که دور بازویش تنگ میشد
÷ دارم با تو حرف میزنم
_ولش کن
*نویسنده:جونگین مثل مرد عنکبوتی هرجا میبینه اوضاعِ ا/ت خیطه ظاهر میشه😂*
از پشت سرش ظاهر شد، مثل سایهای که از دیوار جدا شده باشد
مرد دستش را عقب کشید، اما نه به اندازهی کافی
یک قدم جلو آمد و صدایش پایین آمد، مثل غرشی که هنوز از گلو بیرون نیامده
_ گفتم ولش کن، یا باید انگلیسی حرف بزنم؟
مرد عقب رفت
*نویسنده:هی میگم نرینین اینجا، خو من الان چطوری تمرکز داشته باشم بنویسم*
*جونگین یا بهتره بگم مرد عنکبوتی به ا/تِ بدبخته فَلَک زده نگاه کرد و با صدای دختر کُشِش گفت*
_راهت رو عوض کن، از راهروی B برو، اونجا نگهبان بیشتری داره
+ ممنون
_ ممنون رو بذار کنار، من از اینجا قانون میسازم، تو فقط بخشی از معادلهای
وقتی رفت، به مرد گفت: اگه یه بار دیگه ببینم نزدیکش شدی، زبونت رو میذارم روی میز شامت، فهمیدی؟
*آخیش جیگرم حال اومد*
و مرد فهمید
خبر دهانبهدهان گشت دخترهی جدید تحت حمایت جونگینه کسی نزدیک نشه
دختر شبها، روی تختش دراز میکشید و به سقف خیره میشد
سقف مثل کاغذی بود که کسی رویش خط خطی کرده بود
آن پسر روی تخت مقابل، پشتش را به او کرده بود
یک هفته بود که با هم حرف نمیزدند، جز چند جملهی ضروری
اما فهمیده بود که هر شب، وقتی خوابش میبرد، آن پسر بیدار میماند
صدای نفسهایش عوض نمیشد، مثل ساعتی بود که فقط یک نفر میشنیدش
دختر یک بار ساعت سه شب از خواب پرید و دید نشسته و به در سلول نگاه میکند
+چرا نمیخوابی؟
_تو بخواب، من مراقبم
+ چرا؟
_ چون تنها کسی هستی که توی این زندان از من نمیترسه
چند لحظه سکوت کرد، مثل کسی که چیزی را روی زبانش میچرخاند و بعد قورتش میدهد
_ ترسیدن از من، آدمها رو قابل پیشبینی میکنه، تو قابل پیشبینی نیستی، این... اذیتم میکنه
روز دهم، زنی از بخش D آمد سراغش
موهای کوتاه، چهرهی استخوانی و لبخندی که مثل تیغی بود که پشتش را پنهان کرده باشند
=هی دختره شنیدم تحت حمایت جونگینی، میدونی بَهاش چیه؟
+(با تعجب به زن نگاه کرد) بها؟
= جونگین آدم نیست یه ماشینه، وقتی ازت خسته بشه، میندازتت بیرون و اونوقت... لبخندش بازتر شد، مثل دری که به اتاقی تاریک باز میشود
( آروم سرشو آورد در گوشت صداشو آروم کرد و گفت) همه میان سراغت، چون هیچکس دوست نداره طعمهی جونگین رو از دست بده
دختر دستش را مشت کرد، طوری که ناخنهایش توی گوشت کف دستش فرو رفت
+این حرفها رو به من نزن، من فقط میخوام زنده بمونم
=پس یه نصیحت: بهش وابسته نشو، چون اگه وابسته بشی، خودش نابودت میکنه
جونگین بلد نیست آدمها رو نگه داره، بلد نیست، چون هیچوقت نخواسته یاد بگیره
(چند ساعت بعد)
شب، با چشمهای خیس به او نگاه کرد
+چرا ازم محافظت میکنی؟
چند لحظه جواب نداد
_ چون وقتی از اون در اومدی تو، یه چیزی توی چشمهات بود، ترس نبود، خستگی بود
_ من خستگی رو میشناسم؛ مثل بویی که از خودِ آدم میمونه
+همین؟
_ همین.
اما وقتی برگشت سمت تختش، دید که آستینش را بالا زده و روی بازویش خالکوبی دارد: یک پرندهی کوچک، درست بالای رگ
پرندهای که بال داشت اما انگار یادش رفته بود چطور از پوست پرواز کند
ادامه دارد...
هفتهی اول دختر یاد گرفت چطور توی زندان نفس بکشه
یاد گرفت کدام نگهبان را با یک لبخند خنثی میشود از سرش باز کرد و کدام یکی را نه
یاد گرفت سر ساعت غذا در صف بایستد و به کف زمین نگاه کند، طوری که انگار کف زمین مهمترین چیز دنیاست
یاد گرفت ترس را توی چشمهایش نگه دارد، نه توی دستهایش؛ چون دستهای لرزان، طعمه را به شکارچی معرفی میکنند
اما یاد نگرفت چطور از نگاه مردها فرار کند
بند ۵ چهار بخش داشت و بخش C، جایی که کارگاه خیاطی بود، و میشه گفت بدترین بود
مردهای بخشهای دیگر اجازهی تردد داشتند و هر روز صبح که به کارگاه میرفت، از کنارشان رد میشد
آن روز، مردی با صورت زخمی و آستینهای بالا زده راهش را سد کرد
÷هی، دخترهی جدید، شنیدم دوستپسرت رو کشتی، دخترهای خطرناک منو یاد خاطرات خوب میندازن
دختر همینطور که سرش پایین بود سعی کرد رد شود
مرد بازویش را گرفت؛ انگشتهایش مثل کمربندی بود که دور بازویش تنگ میشد
÷ دارم با تو حرف میزنم
_ولش کن
*نویسنده:جونگین مثل مرد عنکبوتی هرجا میبینه اوضاعِ ا/ت خیطه ظاهر میشه😂*
از پشت سرش ظاهر شد، مثل سایهای که از دیوار جدا شده باشد
مرد دستش را عقب کشید، اما نه به اندازهی کافی
یک قدم جلو آمد و صدایش پایین آمد، مثل غرشی که هنوز از گلو بیرون نیامده
_ گفتم ولش کن، یا باید انگلیسی حرف بزنم؟
مرد عقب رفت
*نویسنده:هی میگم نرینین اینجا، خو من الان چطوری تمرکز داشته باشم بنویسم*
*جونگین یا بهتره بگم مرد عنکبوتی به ا/تِ بدبخته فَلَک زده نگاه کرد و با صدای دختر کُشِش گفت*
_راهت رو عوض کن، از راهروی B برو، اونجا نگهبان بیشتری داره
+ ممنون
_ ممنون رو بذار کنار، من از اینجا قانون میسازم، تو فقط بخشی از معادلهای
وقتی رفت، به مرد گفت: اگه یه بار دیگه ببینم نزدیکش شدی، زبونت رو میذارم روی میز شامت، فهمیدی؟
*آخیش جیگرم حال اومد*
و مرد فهمید
خبر دهانبهدهان گشت دخترهی جدید تحت حمایت جونگینه کسی نزدیک نشه
دختر شبها، روی تختش دراز میکشید و به سقف خیره میشد
سقف مثل کاغذی بود که کسی رویش خط خطی کرده بود
آن پسر روی تخت مقابل، پشتش را به او کرده بود
یک هفته بود که با هم حرف نمیزدند، جز چند جملهی ضروری
اما فهمیده بود که هر شب، وقتی خوابش میبرد، آن پسر بیدار میماند
صدای نفسهایش عوض نمیشد، مثل ساعتی بود که فقط یک نفر میشنیدش
دختر یک بار ساعت سه شب از خواب پرید و دید نشسته و به در سلول نگاه میکند
+چرا نمیخوابی؟
_تو بخواب، من مراقبم
+ چرا؟
_ چون تنها کسی هستی که توی این زندان از من نمیترسه
چند لحظه سکوت کرد، مثل کسی که چیزی را روی زبانش میچرخاند و بعد قورتش میدهد
_ ترسیدن از من، آدمها رو قابل پیشبینی میکنه، تو قابل پیشبینی نیستی، این... اذیتم میکنه
روز دهم، زنی از بخش D آمد سراغش
موهای کوتاه، چهرهی استخوانی و لبخندی که مثل تیغی بود که پشتش را پنهان کرده باشند
=هی دختره شنیدم تحت حمایت جونگینی، میدونی بَهاش چیه؟
+(با تعجب به زن نگاه کرد) بها؟
= جونگین آدم نیست یه ماشینه، وقتی ازت خسته بشه، میندازتت بیرون و اونوقت... لبخندش بازتر شد، مثل دری که به اتاقی تاریک باز میشود
( آروم سرشو آورد در گوشت صداشو آروم کرد و گفت) همه میان سراغت، چون هیچکس دوست نداره طعمهی جونگین رو از دست بده
دختر دستش را مشت کرد، طوری که ناخنهایش توی گوشت کف دستش فرو رفت
+این حرفها رو به من نزن، من فقط میخوام زنده بمونم
=پس یه نصیحت: بهش وابسته نشو، چون اگه وابسته بشی، خودش نابودت میکنه
جونگین بلد نیست آدمها رو نگه داره، بلد نیست، چون هیچوقت نخواسته یاد بگیره
(چند ساعت بعد)
شب، با چشمهای خیس به او نگاه کرد
+چرا ازم محافظت میکنی؟
چند لحظه جواب نداد
_ چون وقتی از اون در اومدی تو، یه چیزی توی چشمهات بود، ترس نبود، خستگی بود
_ من خستگی رو میشناسم؛ مثل بویی که از خودِ آدم میمونه
+همین؟
_ همین.
اما وقتی برگشت سمت تختش، دید که آستینش را بالا زده و روی بازویش خالکوبی دارد: یک پرندهی کوچک، درست بالای رگ
پرندهای که بال داشت اما انگار یادش رفته بود چطور از پوست پرواز کند
ادامه دارد...
- ۲۶۵
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط