چند پارتی
چند پارتی
پارت۲
صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ متروکه بود. جونگکوک با سردردی که ناشی از الکلِ دیشب بود، بیدار شد. اولین چیزی که حس کرد، جایِ خالیِ کنارش رویِ تخت بود. سرد… تمامِ تخت سرد بود. او با عجله از جا برخاست و صدایش در راهروهایِ بزرگِ عمارت طنین انداخت: «ا.ت؟»
هیچ جوابی نیامد. فقط صدایِ تیکتاکِ ساعتِ دیواری بود که قلبش را به لرزه درمیآورد. وقتی واردِ اتاقِ ا.ت شد و کمدِ خالیاش را دید، دنیا برایِ یک لحظه در نظرش ایستاد. تمامِ لباسهایِ گرانقیمت و جواهراتی که برایش خریده بود، رویِ میزِ توالت تلنبار شده بود. او فرار کرده بود.
در کسری از ثانیه، آن خشمِ فروخوردهیِ دیشب، به یک جنونِ تمامعیار تبدیل شد. آینهیِ قدیِ اتاق را با مشت خرد کرد. صدایِ فریادهایِ خشمگینانهاش خدمتکاران را تا حدِ مرگ ترساند. او که «پادشاهِ شهر» بود، حالا تنها چیزی که داشت، یک قفسِ خالی بود. دستش را رویِ پیرسینگِ لبش کشید، جایی که هنوز طعمِ فلز و خون میداد و با صدایی که از شدتِ غضب میلرزید، به افرادش دستور داد: «همهیِ راهها، ایستگاههایِ اتوبوس، فرودگاهها… همهیِ شهر رو زیر و رو کنید. اگه پیداش نکنید، تکتکتون رو زنده به گور میکنم. اون متعلق به منه، حتی اگه مجبور بشم کلِ کشور رو به آتیش بکشم تا پیداش کنم!»
سه ماه بعد - شهری دورافتاده
نورِ لامپهایِ فلورسنتِ سوپرمارکت، رویِ پیشخوانِ کثیف میتابید. ا.ت، که حالا نامش را عوض کرده بود و با هویتِ جعلیِ «سارا» زندگی میکرد، مشغولِ چیدنِ قفسهها بود. او دیگر آن دخترِ ظریفِ عمارت نبود. زیرِ چشمانش گود افتاده بود و هر بار که صدایِ ترمزِ ماشینی را بیرون از مغازه میشنید، تمامِ بدنش از وحشت یخ میکرد.
این شهرِ صنعتی و سرد، پناهگاهش بود. او در یک آپارتمانِ کوچک و نمور زندگی میکرد و تمامِ پولش را خرجِ عوض کردنِ محلِ اقامتش میکرد. هر شب، وقتی به خوابمیرفت، سایهیِ جونگکوک را میدید که با آن پیرسینگهایِ درخشان و نگاهِ وحشیاش، در راهروهایِ تاریکِ مغازه به دنبالش میگردد.
آن شب، هوا بارانی بود؛ درست مثلِ شبی که از عمارت فرار کرده بود. ا.ت خسته پشتِ صندوق بود و مشغولِ شمردنِ سکههایِ خُرد. ساعت از نیمهشب گذشته بود و مشتریِ چندانی نبود. درِ اتوماتیکِ سوپرمارکت با صدایِ «دینگ»ِ آرامی باز شد. یک مردِ غریبه با پالتویِ بلندِ مشکی وارد شد. او به سمتِ قفسهها رفت، اما چشمانش مدام به سمتِ دوربینهایِ مداربسته و سپس به سمتِ صندوق میچرخید.
قلبِ ا.ت شروع به تپیدن کرد. حسِ آشنایِ ترس، مثلِ ماری دورِ گلویش پیچید. او سرش را پایین انداخت، موهایش را جلویِ صورتش ریخت و سعی کرد خودش را پشتِ مانیتورِ کوچکِ صندوق پنهان کند. مرد به سمتِ پیشخوان آمد. ا.ت با صدایی لرزان گفت: «خوش اومدید… چیزی لازم داشتید؟»
مرد هیچ چیزی برایِ خریدن نگذاشت. فقط به او خیره شد. چشمانِ مرد سرد بود، همان سردیِ کشندهای که جونگکوک داشت. مرد کارتِ اعتباریاش را رویِ میز گذاشت، اما نگاهش از رویِ صورتِ ا.ت برداشته نمیشد. او با لحنی که انگار از قبل جواب را میدانست، پرسید: «چقدر اینجا کار میکنی؟»
ا.ت سعی کرد صدایش نلرزد: «سه… سه ماهه.»
مرد نیشخندِ ترسناکی زد و گفت: «بعضی پرندهها فکر میکنن وقتی از قفس پریدن بیرون، دیگه کسی پیداشون نمیکنه. ولی صاحبِ قفس، همیشه میدونه پرندهاش کجا مخفی شده.»
خون در رگهایِ ا.ت منجمد شد. او نمیتوانست نفس بکشد. آیا او یکی از افرادِ جونگکوک بود؟ آیا او را پیدا کرده بودند؟ مرد پوزخندی زد، خریدهایش را برنداشت و به سمتِ در رفت. قبل از اینکه خارج شود، زمزمه کرد: «اونهمین نزدیکیهاست. بهتره فرار کنی… قبل از اینکه خودش بیاد.»
ا.ت با وحشت به خیابانِ خالی خیره شد. باران شدت گرفته بود. او میدانست که دیگر هیچ امنیتی وجود ندارد. جونگکوک رسیده بود. و اینبار، او دیگر فقط یک تعقیب و گریز نبود؛ این یک شکار بود.
پارت۲
صبح که شد، عمارتِ سرخ شبیه به یک میدانِ جنگِ متروکه بود. جونگکوک با سردردی که ناشی از الکلِ دیشب بود، بیدار شد. اولین چیزی که حس کرد، جایِ خالیِ کنارش رویِ تخت بود. سرد… تمامِ تخت سرد بود. او با عجله از جا برخاست و صدایش در راهروهایِ بزرگِ عمارت طنین انداخت: «ا.ت؟»
هیچ جوابی نیامد. فقط صدایِ تیکتاکِ ساعتِ دیواری بود که قلبش را به لرزه درمیآورد. وقتی واردِ اتاقِ ا.ت شد و کمدِ خالیاش را دید، دنیا برایِ یک لحظه در نظرش ایستاد. تمامِ لباسهایِ گرانقیمت و جواهراتی که برایش خریده بود، رویِ میزِ توالت تلنبار شده بود. او فرار کرده بود.
در کسری از ثانیه، آن خشمِ فروخوردهیِ دیشب، به یک جنونِ تمامعیار تبدیل شد. آینهیِ قدیِ اتاق را با مشت خرد کرد. صدایِ فریادهایِ خشمگینانهاش خدمتکاران را تا حدِ مرگ ترساند. او که «پادشاهِ شهر» بود، حالا تنها چیزی که داشت، یک قفسِ خالی بود. دستش را رویِ پیرسینگِ لبش کشید، جایی که هنوز طعمِ فلز و خون میداد و با صدایی که از شدتِ غضب میلرزید، به افرادش دستور داد: «همهیِ راهها، ایستگاههایِ اتوبوس، فرودگاهها… همهیِ شهر رو زیر و رو کنید. اگه پیداش نکنید، تکتکتون رو زنده به گور میکنم. اون متعلق به منه، حتی اگه مجبور بشم کلِ کشور رو به آتیش بکشم تا پیداش کنم!»
سه ماه بعد - شهری دورافتاده
نورِ لامپهایِ فلورسنتِ سوپرمارکت، رویِ پیشخوانِ کثیف میتابید. ا.ت، که حالا نامش را عوض کرده بود و با هویتِ جعلیِ «سارا» زندگی میکرد، مشغولِ چیدنِ قفسهها بود. او دیگر آن دخترِ ظریفِ عمارت نبود. زیرِ چشمانش گود افتاده بود و هر بار که صدایِ ترمزِ ماشینی را بیرون از مغازه میشنید، تمامِ بدنش از وحشت یخ میکرد.
این شهرِ صنعتی و سرد، پناهگاهش بود. او در یک آپارتمانِ کوچک و نمور زندگی میکرد و تمامِ پولش را خرجِ عوض کردنِ محلِ اقامتش میکرد. هر شب، وقتی به خوابمیرفت، سایهیِ جونگکوک را میدید که با آن پیرسینگهایِ درخشان و نگاهِ وحشیاش، در راهروهایِ تاریکِ مغازه به دنبالش میگردد.
آن شب، هوا بارانی بود؛ درست مثلِ شبی که از عمارت فرار کرده بود. ا.ت خسته پشتِ صندوق بود و مشغولِ شمردنِ سکههایِ خُرد. ساعت از نیمهشب گذشته بود و مشتریِ چندانی نبود. درِ اتوماتیکِ سوپرمارکت با صدایِ «دینگ»ِ آرامی باز شد. یک مردِ غریبه با پالتویِ بلندِ مشکی وارد شد. او به سمتِ قفسهها رفت، اما چشمانش مدام به سمتِ دوربینهایِ مداربسته و سپس به سمتِ صندوق میچرخید.
قلبِ ا.ت شروع به تپیدن کرد. حسِ آشنایِ ترس، مثلِ ماری دورِ گلویش پیچید. او سرش را پایین انداخت، موهایش را جلویِ صورتش ریخت و سعی کرد خودش را پشتِ مانیتورِ کوچکِ صندوق پنهان کند. مرد به سمتِ پیشخوان آمد. ا.ت با صدایی لرزان گفت: «خوش اومدید… چیزی لازم داشتید؟»
مرد هیچ چیزی برایِ خریدن نگذاشت. فقط به او خیره شد. چشمانِ مرد سرد بود، همان سردیِ کشندهای که جونگکوک داشت. مرد کارتِ اعتباریاش را رویِ میز گذاشت، اما نگاهش از رویِ صورتِ ا.ت برداشته نمیشد. او با لحنی که انگار از قبل جواب را میدانست، پرسید: «چقدر اینجا کار میکنی؟»
ا.ت سعی کرد صدایش نلرزد: «سه… سه ماهه.»
مرد نیشخندِ ترسناکی زد و گفت: «بعضی پرندهها فکر میکنن وقتی از قفس پریدن بیرون، دیگه کسی پیداشون نمیکنه. ولی صاحبِ قفس، همیشه میدونه پرندهاش کجا مخفی شده.»
خون در رگهایِ ا.ت منجمد شد. او نمیتوانست نفس بکشد. آیا او یکی از افرادِ جونگکوک بود؟ آیا او را پیدا کرده بودند؟ مرد پوزخندی زد، خریدهایش را برنداشت و به سمتِ در رفت. قبل از اینکه خارج شود، زمزمه کرد: «اونهمین نزدیکیهاست. بهتره فرار کنی… قبل از اینکه خودش بیاد.»
ا.ت با وحشت به خیابانِ خالی خیره شد. باران شدت گرفته بود. او میدانست که دیگر هیچ امنیتی وجود ندارد. جونگکوک رسیده بود. و اینبار، او دیگر فقط یک تعقیب و گریز نبود؛ این یک شکار بود.
- ۲۲۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط