K.K.MEOW?!⁴
P.4
…فلش بک به چندماه پیش...
&از زبان کوزوها&
تو راه برگشتن به خونه بودم که یکدفعه صدای ناله میشنوم.
~میووو!
-ها؟
میرم سمت صدا.بعد از اینکه داخل کوچه پیچیدم به درختی که وسط کوچه بود رسیدم.کمی که دقت کردم دیدم یک گربه سیاه پایین درخته و دست و پاش زخمیه.آروم رو یک زانوم خم میشم و نگاش میکنم.تا چشماشو باز میکنه میویی میکنه و سعی میکنه بلند شه.دستمو میبرم سمتش که پنجههاش درمیان و با اخم نگام میکنه.
~میو!
متعجب کمی دستمو عقب میبرم و با آرامش نگاش میکنم.
-هی هی آروم
دستمو پشتش میبرم و از پشت گردنش میگیرم و بلندش میکنم که وول وول میخوره.
~میو..م.میووو!
کمی از خودم فاصلهاش میدم.
-آروم باش وگرنه زخمات بدتر میشنا
وقتی حرفم تموم میشه با کمال تعجب کمکم آروم میگیره و دیگه وول نمیخوره.
-عاا؟
سرمو میبرم نزدیکش که دمش سیخ میشه و سمتم پنجولاشو نشون میده.
-که اینطور
میزارمش زمین و بلند میشم.برمی.گردم و میخوام برم که صدای هیس هیسی از طرف گربه بلند میشه.
-ها؟
وقتی برمیگردم میبینم داره به قسمت تاریک کوچه نگاه میکنه و دم و گوش و موهاش سیخ سیخی شدن.این حالت گربه رو میگن تهاجمی؟؟دقت که میکنم میبینم دوتا چشم بِهِم زل زدن.کامل برمیگردم و دقت میکنم.یک سگ توی تاریکی سایه قایم شده بود.انگار منتظر بود من برم تا بره سراغ گربهه و یک لقمه چپش کنه.دوباره نگاهمو به گربه میدم.درحالی که بدن کوچیکش میلرزید به سگه نگاه میکرد و آماده بود سگه حمله کنه.همف...
-چه دردسریه…
میرم سمت گربه و بلندش میکنم.
~میو؟؟
میگیرمش تو بغلم و میرم سمت خونه.
-نمیتونی درمقابل یک سگ گنده دووم بیاری..با توجه به جسهات هم که بهنظر بچه گربهای.پس با این حساب-
به گربه نگاه میکنم که با صورت متعجب نگام کرده و خیره انگار به حرفام گوش میده.
-هعی...دارم برای کی توضیح میدم؟تو که نمیفهمی حرفامو..
پوفی میکشم و بیخیال چشمامو یکدور میچرخونم و دوباره نگاش میکنم.
-دارم برای یک گربه استدلال و منطق میگم...عالی شد
~میوو
وقتی میرسم به خونه میرم داخل.کیفمو میاندازم گوشه دیوار و روی مبل دراز میکشم.
-آخیییش
ساعدمو میزارم روی دستم و به اتفاقات امروز فکر میکنم.سربهسر گذاشتن یک دختر..اونم کسی که تازه باهاش آشنا شدم!خیلی سرگرمکنندهاس واقعا.با یادآوریش پوزخندی رو لبم میشینه.
-بدم نمیاد بازم سربهسرش بزارم
یکدفعه یک چیز نرم روی سینم احساس میکنم.ساعدمو برمیدارم که میبینم بچه گربه سیاه کوچولو نشسته رو قفسه سینم.
-هوم؟؟
~میوو
میخنده و دمشو تکون میده.
-در ازای نجاتت قراره برام چیکار کنی؟
~میو؟؟
سرشو کج میکنه.
-من هرکاری رو مجانی انجام نمیدم
همونطوری سوالی نگام میکنه که بعد چندثانیه بیخیال میشم.
-همف بیخیال…
دوباره ساعدمو میزارم روی چشام.
-کارم به جایی کشیده که از یک بچه گربه-
یکدفعه یک چیز خیس رو گونم کشیده میشه و صدای خرخری که تو گوشم میپیچه باعث میشه سریع ساعدمو از رو چشمام بردارم.با بهت به چشمای تیلهای و آبی رنگی که جلو صورتم بود زل زدم.برق خاصی که چشماش زدن...سیاهی موهاش و برق زدنشون تو نور...این دیگه چیه؟بعد چندثانیه بیاختیار دستمو گذاشتم رو سرش و آروم نوازشش کردم.
~میوو
سرشو به دستم میمالید و فکر کنم خوشش اومده.ناخودآگاه لبخندی رو لبم میاد.
-انگار تو میفهمی
~میو؟
-اسمتو میزارم بولاکو.یعنی قفلِآبی
آروم پنجههاشو میگیرم و میارمش سمت صورتم.به چشماش زل میزنم.
-از این به بعد تو گربه منی
~میو!
دمشو که تکون میده لبخندم پررنگتر میشه و بینیمو به شکمش میمالم.
~میوو!!!
با پنجهاش محکم دستمو چنگ میزنه.
-آخ!
ولش میکنم که میپره روی قفسه سینم.اخم کمرنگی میکنم ولی به محض اینکه بهش نگاه میکنم با بهت نگاش میکنم.درحالی که با وقار پنجهاش رو میلیسید با افاده نگام میکرد و انگار که واقعا درکش از حرکاتش مثل یک انسان باشه شیطنتش رو انجام داد.بعد چندثانیه نگاهش عجیب شد.
~میوو
همونطور کنجکاو به حرکاتش نگاه کردم و حتی به خودم زحمت تکون خوردنم ندادم.با این حساب دستم سرجاش مونده بود.میاد سمت دستم و خونهای دستمو لیس میزنه.با حیرت نگاش میکنم.
-تو…
~میو؟
سرشو بالا میاره و بهم نگاه میکنه.انگار...شرارت و شیطنت از چشماش میبارید!لبخندم پررنگتر میشه.با ذوق به چشماش زل میزنم.
-نگفتم؟؟تو مثل خودمی!
...پایان فلشبک…
…فلش بک به چندماه پیش...
&از زبان کوزوها&
تو راه برگشتن به خونه بودم که یکدفعه صدای ناله میشنوم.
~میووو!
-ها؟
میرم سمت صدا.بعد از اینکه داخل کوچه پیچیدم به درختی که وسط کوچه بود رسیدم.کمی که دقت کردم دیدم یک گربه سیاه پایین درخته و دست و پاش زخمیه.آروم رو یک زانوم خم میشم و نگاش میکنم.تا چشماشو باز میکنه میویی میکنه و سعی میکنه بلند شه.دستمو میبرم سمتش که پنجههاش درمیان و با اخم نگام میکنه.
~میو!
متعجب کمی دستمو عقب میبرم و با آرامش نگاش میکنم.
-هی هی آروم
دستمو پشتش میبرم و از پشت گردنش میگیرم و بلندش میکنم که وول وول میخوره.
~میو..م.میووو!
کمی از خودم فاصلهاش میدم.
-آروم باش وگرنه زخمات بدتر میشنا
وقتی حرفم تموم میشه با کمال تعجب کمکم آروم میگیره و دیگه وول نمیخوره.
-عاا؟
سرمو میبرم نزدیکش که دمش سیخ میشه و سمتم پنجولاشو نشون میده.
-که اینطور
میزارمش زمین و بلند میشم.برمی.گردم و میخوام برم که صدای هیس هیسی از طرف گربه بلند میشه.
-ها؟
وقتی برمیگردم میبینم داره به قسمت تاریک کوچه نگاه میکنه و دم و گوش و موهاش سیخ سیخی شدن.این حالت گربه رو میگن تهاجمی؟؟دقت که میکنم میبینم دوتا چشم بِهِم زل زدن.کامل برمیگردم و دقت میکنم.یک سگ توی تاریکی سایه قایم شده بود.انگار منتظر بود من برم تا بره سراغ گربهه و یک لقمه چپش کنه.دوباره نگاهمو به گربه میدم.درحالی که بدن کوچیکش میلرزید به سگه نگاه میکرد و آماده بود سگه حمله کنه.همف...
-چه دردسریه…
میرم سمت گربه و بلندش میکنم.
~میو؟؟
میگیرمش تو بغلم و میرم سمت خونه.
-نمیتونی درمقابل یک سگ گنده دووم بیاری..با توجه به جسهات هم که بهنظر بچه گربهای.پس با این حساب-
به گربه نگاه میکنم که با صورت متعجب نگام کرده و خیره انگار به حرفام گوش میده.
-هعی...دارم برای کی توضیح میدم؟تو که نمیفهمی حرفامو..
پوفی میکشم و بیخیال چشمامو یکدور میچرخونم و دوباره نگاش میکنم.
-دارم برای یک گربه استدلال و منطق میگم...عالی شد
~میوو
وقتی میرسم به خونه میرم داخل.کیفمو میاندازم گوشه دیوار و روی مبل دراز میکشم.
-آخیییش
ساعدمو میزارم روی دستم و به اتفاقات امروز فکر میکنم.سربهسر گذاشتن یک دختر..اونم کسی که تازه باهاش آشنا شدم!خیلی سرگرمکنندهاس واقعا.با یادآوریش پوزخندی رو لبم میشینه.
-بدم نمیاد بازم سربهسرش بزارم
یکدفعه یک چیز نرم روی سینم احساس میکنم.ساعدمو برمیدارم که میبینم بچه گربه سیاه کوچولو نشسته رو قفسه سینم.
-هوم؟؟
~میوو
میخنده و دمشو تکون میده.
-در ازای نجاتت قراره برام چیکار کنی؟
~میو؟؟
سرشو کج میکنه.
-من هرکاری رو مجانی انجام نمیدم
همونطوری سوالی نگام میکنه که بعد چندثانیه بیخیال میشم.
-همف بیخیال…
دوباره ساعدمو میزارم روی چشام.
-کارم به جایی کشیده که از یک بچه گربه-
یکدفعه یک چیز خیس رو گونم کشیده میشه و صدای خرخری که تو گوشم میپیچه باعث میشه سریع ساعدمو از رو چشمام بردارم.با بهت به چشمای تیلهای و آبی رنگی که جلو صورتم بود زل زدم.برق خاصی که چشماش زدن...سیاهی موهاش و برق زدنشون تو نور...این دیگه چیه؟بعد چندثانیه بیاختیار دستمو گذاشتم رو سرش و آروم نوازشش کردم.
~میوو
سرشو به دستم میمالید و فکر کنم خوشش اومده.ناخودآگاه لبخندی رو لبم میاد.
-انگار تو میفهمی
~میو؟
-اسمتو میزارم بولاکو.یعنی قفلِآبی
آروم پنجههاشو میگیرم و میارمش سمت صورتم.به چشماش زل میزنم.
-از این به بعد تو گربه منی
~میو!
دمشو که تکون میده لبخندم پررنگتر میشه و بینیمو به شکمش میمالم.
~میوو!!!
با پنجهاش محکم دستمو چنگ میزنه.
-آخ!
ولش میکنم که میپره روی قفسه سینم.اخم کمرنگی میکنم ولی به محض اینکه بهش نگاه میکنم با بهت نگاش میکنم.درحالی که با وقار پنجهاش رو میلیسید با افاده نگام میکرد و انگار که واقعا درکش از حرکاتش مثل یک انسان باشه شیطنتش رو انجام داد.بعد چندثانیه نگاهش عجیب شد.
~میوو
همونطور کنجکاو به حرکاتش نگاه کردم و حتی به خودم زحمت تکون خوردنم ندادم.با این حساب دستم سرجاش مونده بود.میاد سمت دستم و خونهای دستمو لیس میزنه.با حیرت نگاش میکنم.
-تو…
~میو؟
سرشو بالا میاره و بهم نگاه میکنه.انگار...شرارت و شیطنت از چشماش میبارید!لبخندم پررنگتر میشه.با ذوق به چشماش زل میزنم.
-نگفتم؟؟تو مثل خودمی!
...پایان فلشبک…
- ۴.۱k
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط