رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد
فصل بیستم : کسی که بالاخره متوجه شد
ساعت ده شب بود.
ملیسا هنوز با آیومی و بقیه بیرون بود.
بعد از شام، تصمیم گرفته بودن کمی در خیابونهای اطراف قدم بزنن و بعد به خانه برگردن.
هانا داشت دربارهٔ اتفاق خندهداری که چند روز پیش در مدرسه افتاده بود تعریف میکرد و رینا از شدت خنده نمیتونست درست راه بره.
ملیسا هم کنار آیومی قدم میزد و گوش میداد.
برای اولین بار بعد از مدتها، احساس نمیکرد باید برای موندن در یک جمع، خودش رو به دیگران ثابت کنه.
اما در خانهٔ عمویش، اوضاع کمی فرق داشت.
***
ـ ریو، چرا اینقدر ساکتی؟
صدای کِنت باعث شد ریو سرش رو بلند کنه.
ـ هیچی.
ـ از وقتی پیام ملیسا رو خوندیم، یه کلمه هم حرف نزدی.
ریو گوشیاش رو روی میز گذاشت.
ـ خب، چی باید بگم؟
آرون که روی مبل نشسته بود، جواب داد:
ـ لازم نیست چیزی بگی. خودش گفته با دوستاش قرار داشته.
ریو نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ منظورم این نیست.
چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:
ـ اون جملهٔ آخرش رو خوندین؟ همونجایی که نوشته بود میدونه براشون مهم نیست که باشه یا نباشه؟
کِنت شونه بالا انداخت.
ـ خب، شاید از دستمون ناراحته.
ـ شاید؟!
ریو با ناراحتی بهش نگاه کرد.
ـ ما امروز حتی یک بار هم بهش فکر نکردیم! همهمون اینجا بودیم، داشتیم برای سِرینا جشن میگرفتیم، هدیه میدادیم و عکس میگرفتیم. حتی وقتی پرسیدیم ملیسا کجاست، هیچکدوممون زحمت نکشیدیم بهش زنگ بزنیم.
دنیل آهسته گفت:
ـ خب، راست میگه.
آرون چیزی نگفت.
ریو دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت و به زمین خیره شد.
ـ یادمه یه بار ازش خواستم تکلیف ریاضیام رو برام توضیح بده. تقریباً یک ساعت وقت گذاشت تا بفهمم باید چی کار کنم. آخرش هم فقط گفتم «مرسی» و رفتم سراغ کار خودم.
کمی مکث کرد.
ـ حتی نپرسیدم خودش امتحانش رو چطور داده.
کِنت برای اولین بار جواب آمادهای نداشت.
ریو ادامه داد:
ـ همیشه وقتی چیزی لازم داشتیم، یادمون میافتاد که ملیسا هم هست. ولی وقتی خودش توی جمع نشسته بود، انگار اصلاً نمیدیدیمش.
صدای تلویزیون از گوشهٔ اتاق شنیده میشد، اما هیچکدوم از پسرها به صفحه نگاه نمیکردن.
ریو گوشیاش رو برداشت و عکس ملیسا رو دوباره باز کرد.
اون وسط دوستانش ایستاده بود و لبخند میزد.
لبخندی که ریو بهندرت در دورهمیهای خانوادگی روی صورتش دیده بود.
با خودش فکر کرد شاید ملیسا همیشه همینقدر خوشحال و پرانرژی میتونست باشه؛ اگر کسی بهش فرصت میداد.
زیر لب گفت:
ـ من واقعاً پسرعموی بدی بودم...
کِنت که صدای اون رو شنیده بود، آهسته جواب داد:
ـ فهمیدن این موضوع خوبه. ولی فقط عذاب وجدان داشتن چیزی رو درست نمیکنه.
ریو بهش نگاه کرد.
ـ میدونم.
گوشیاش رو باز کرد و وارد گفتوگوی خصوصی ملیسا شد.
انگشتش روی صفحه موند.
نوشت:
«ملیسا، عکستون رو دیدم. انگار خیلی خوش گذشته.»
چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد همهاش رو پاک کرد.
این پیام زیادی معمولی بود؛ انگار میخواست با یک جملهٔ ساده وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده.
دوباره نوشت:
«ملیسا، بابت رفتارهای این مدت متأسفم. فکر کنم خیلی وقتها فقط وقتی چیزی ازت میخواستم سراغت میاومدم. امروز که پیامت رو خوندم، فهمیدم چقدر بیتوجه بودم. نمیدونم الان حوصلهٔ حرف زدن با من رو داری یا نه، ولی واقعاً متأسفم.»
این بار پیام رو پاک نکرد.
اما هنوز دکمهٔ ارسال رو نزده بود.
با خودش فکر کرد اگر ملیسا جواب نده، چه؟
اگر بگه دیگه براش اهمیتی نداره، چه؟
بعد به یاد آورد که ملیسا احتمالاً بارها منتظر مونده بود تا یکی از اونها خودش سراغش بیاد.
و هیچوقت کسی نیومده بود.
ریو بالاخره پیام رو فرستاد.
سپس گوشی رو کنار گذاشت.
نمیدونست ملیسا چه جوابی میده.
فقط میدونست که برای اولین بار، بهجای اینکه از او چیزی بخواد، خودش قدمی برداشته بود.
***
ساعت ده شب بود.
ملیسا هنوز با آیومی و بقیه بیرون بود.
بعد از شام، تصمیم گرفته بودن کمی در خیابونهای اطراف قدم بزنن و بعد به خانه برگردن.
هانا داشت دربارهٔ اتفاق خندهداری که چند روز پیش در مدرسه افتاده بود تعریف میکرد و رینا از شدت خنده نمیتونست درست راه بره.
ملیسا هم کنار آیومی قدم میزد و گوش میداد.
برای اولین بار بعد از مدتها، احساس نمیکرد باید برای موندن در یک جمع، خودش رو به دیگران ثابت کنه.
اما در خانهٔ عمویش، اوضاع کمی فرق داشت.
***
ـ ریو، چرا اینقدر ساکتی؟
صدای کِنت باعث شد ریو سرش رو بلند کنه.
ـ هیچی.
ـ از وقتی پیام ملیسا رو خوندیم، یه کلمه هم حرف نزدی.
ریو گوشیاش رو روی میز گذاشت.
ـ خب، چی باید بگم؟
آرون که روی مبل نشسته بود، جواب داد:
ـ لازم نیست چیزی بگی. خودش گفته با دوستاش قرار داشته.
ریو نگاه کوتاهی بهش انداخت.
ـ منظورم این نیست.
چند لحظه مکث کرد و بعد ادامه داد:
ـ اون جملهٔ آخرش رو خوندین؟ همونجایی که نوشته بود میدونه براشون مهم نیست که باشه یا نباشه؟
کِنت شونه بالا انداخت.
ـ خب، شاید از دستمون ناراحته.
ـ شاید؟!
ریو با ناراحتی بهش نگاه کرد.
ـ ما امروز حتی یک بار هم بهش فکر نکردیم! همهمون اینجا بودیم، داشتیم برای سِرینا جشن میگرفتیم، هدیه میدادیم و عکس میگرفتیم. حتی وقتی پرسیدیم ملیسا کجاست، هیچکدوممون زحمت نکشیدیم بهش زنگ بزنیم.
دنیل آهسته گفت:
ـ خب، راست میگه.
آرون چیزی نگفت.
ریو دستهاش رو روی زانوهاش گذاشت و به زمین خیره شد.
ـ یادمه یه بار ازش خواستم تکلیف ریاضیام رو برام توضیح بده. تقریباً یک ساعت وقت گذاشت تا بفهمم باید چی کار کنم. آخرش هم فقط گفتم «مرسی» و رفتم سراغ کار خودم.
کمی مکث کرد.
ـ حتی نپرسیدم خودش امتحانش رو چطور داده.
کِنت برای اولین بار جواب آمادهای نداشت.
ریو ادامه داد:
ـ همیشه وقتی چیزی لازم داشتیم، یادمون میافتاد که ملیسا هم هست. ولی وقتی خودش توی جمع نشسته بود، انگار اصلاً نمیدیدیمش.
صدای تلویزیون از گوشهٔ اتاق شنیده میشد، اما هیچکدوم از پسرها به صفحه نگاه نمیکردن.
ریو گوشیاش رو برداشت و عکس ملیسا رو دوباره باز کرد.
اون وسط دوستانش ایستاده بود و لبخند میزد.
لبخندی که ریو بهندرت در دورهمیهای خانوادگی روی صورتش دیده بود.
با خودش فکر کرد شاید ملیسا همیشه همینقدر خوشحال و پرانرژی میتونست باشه؛ اگر کسی بهش فرصت میداد.
زیر لب گفت:
ـ من واقعاً پسرعموی بدی بودم...
کِنت که صدای اون رو شنیده بود، آهسته جواب داد:
ـ فهمیدن این موضوع خوبه. ولی فقط عذاب وجدان داشتن چیزی رو درست نمیکنه.
ریو بهش نگاه کرد.
ـ میدونم.
گوشیاش رو باز کرد و وارد گفتوگوی خصوصی ملیسا شد.
انگشتش روی صفحه موند.
نوشت:
«ملیسا، عکستون رو دیدم. انگار خیلی خوش گذشته.»
چند ثانیه به پیام نگاه کرد.
بعد همهاش رو پاک کرد.
این پیام زیادی معمولی بود؛ انگار میخواست با یک جملهٔ ساده وانمود کنه که هیچ اتفاقی نیفتاده.
دوباره نوشت:
«ملیسا، بابت رفتارهای این مدت متأسفم. فکر کنم خیلی وقتها فقط وقتی چیزی ازت میخواستم سراغت میاومدم. امروز که پیامت رو خوندم، فهمیدم چقدر بیتوجه بودم. نمیدونم الان حوصلهٔ حرف زدن با من رو داری یا نه، ولی واقعاً متأسفم.»
این بار پیام رو پاک نکرد.
اما هنوز دکمهٔ ارسال رو نزده بود.
با خودش فکر کرد اگر ملیسا جواب نده، چه؟
اگر بگه دیگه براش اهمیتی نداره، چه؟
بعد به یاد آورد که ملیسا احتمالاً بارها منتظر مونده بود تا یکی از اونها خودش سراغش بیاد.
و هیچوقت کسی نیومده بود.
ریو بالاخره پیام رو فرستاد.
سپس گوشی رو کنار گذاشت.
نمیدونست ملیسا چه جوابی میده.
فقط میدونست که برای اولین بار، بهجای اینکه از او چیزی بخواد، خودش قدمی برداشته بود.
***
- ۱۳۱
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط