پارت نوزدهم

پارت نوزدهم

«چیزی که از خانه با خود برد»

ساعت جیبی در دست کوک از حرکت ایستاده بود.

صدای تیک‌تاکی که همیشه در سکوت اتاق به گوش می‌رسید، حالا قطع شده بود؛ درست مثل اینکه چیزی درون آن ساعت، دیگر توان ادامه دادن نداشت.

کوک سرش را بالا آورد.

ـ آرون… نایک چی رو از ما پنهون کرده؟

آرون به او نگاه کرد. سال‌ها سکوت در چهره‌اش نشسته بود؛ سکوتی که حالا دیگر نمی‌توانست پنهانش کند.

ـ اون شب، الیاس به نایک کمک کرد تا چند سند رو از ایستگاه بیرون ببره. سندهایی که ثابت می‌کرد دستورهای بلک‌وود باعث ناپدید شدن چند سرباز شده بود. قرار بود نایک با اون مدارک برگرده و همه‌چیز رو افشا کنه.

ـ پس چرا برنگشت؟

ـ چون قبل از خروجشون، بهشون خیانت شد. الیاس مسیر رو عوض کرد تا نایک و بقیه‌ی سربازها بتونن فرار کنن. بعد… دیگه کسی ازش خبری نداشت.

کوک آرام گفت:

ـ نایک فکر می‌کرد الیاس به خاطر اون ناپدید شده؟

آرون سر تکان داد.

ـ تمام این سال‌ها خودش رو مقصر می‌دونست. وقتی نامه‌ای رسید که می‌گفت الیاس رو فراموش کنه، نایک فهمید اگر دنبال حقیقت بره، ممکنه تو هم در خطر بیفتی. برای همین همه‌چیز رو دفن کرد.

کوک چشم‌هایش را بست.

تصویر برادرش جلوی چشمش آمد؛ نایک که همیشه پیش از همه بیدار می‌شد، همیشه آخرین نفر از میز شام بلند می‌شد، همیشه می‌گفت «من خوبم» حتی وقتی خستگی از چهره‌اش پاک نمی‌شد.

ـ اون تمام این سال‌ها فکر می‌کرد باید ما رو نجات بده…

آرون آهسته گفت:

ـ چون باور داشت اگر یک نفر باید بهای اون شب رو بده، بهتره خودش باشه.

کوک به سمت پنجره رفت. باران بر شیشه می‌کوبید.

ـ من نمی‌ذارم این بار هم تنها بره.

در مرز شمالی، نایک مقابل بلک‌وود ایستاده بود.

مرد، پوشه‌ای چرمی را روی میز گذاشت.

ـ این‌ها اسناد مأموریت قدیمی هستن. اگر دنبال الیاس می‌گردی، جوابشون اینجاست.

نایک پوشه را باز کرد. نام الیاس، تاریخ مأموریت و امضای بلک‌وود در چندین صفحه تکرار شده بود.

اما میان مدارک، نامه‌ای هم بود که دست‌خطش را می‌شناخت.

دست‌خط الیاس.

«نایک، اگر این نامه به دستت رسید، یعنی نتونستم برگردم. هیچ‌وقت خودت رو مقصر ندون. تو تنها کسی بودی که هنوز باور داشت ما می‌تونیم از این تاریکی بیرون بیایم.»

نایک مدت زیادی به نامه نگاه کرد.

بلک‌وود گفت:

ـ برادرت بیش از حد به آدم‌ها اعتماد داشت.

نایک پوشه را بست.

ـ نه. اون به آدم‌هایی اعتماد داشت که شما ازشون ترسیده بودین.

بلک‌وود لبخندش را از دست داد.

ـ تو هنوز فکر می‌کنی می‌تونی این ماجرا رو تغییر بدی؟

نایک نگاه سردی به او انداخت.

ـ نه. من فقط می‌خوام مطمئن بشم دیگه هیچ برادری مجبور نشه با این سؤال زندگی کنه که چرا خانواده‌اش رو از دست داده.

کوک تمام شب را بیدار ماند.

تهیونگ کنارش بود؛ نه برای اینکه سؤال بپرسد، نه برای اینکه بگوید همه‌چیز درست می‌شود. فقط مانده بود.

وقتی سپیده از پشت پرده‌ها بالا آمد، کوک به او نگاه کرد.

ـ چرا هنوز اینجایی؟

تهیونگ به ساعت جیبی روی میز اشاره کرد.

ـ چون تو هنوز منتظری.

ـ این دلیل توئه؟

ـ فعلاً.

کوک لبخند کم‌رنگی زد.

ـ تو همیشه همین‌قدر جواب‌های ناقص می‌دی؟

ـ فقط وقتی نمی‌خوام دروغ بگم.

سکوتی میانشان افتاد. کوک نگاهش را پایین انداخت.

ـ من از این می‌ترسم که یه روز نایک برنگرده. از اینکه دوباره همه‌چیز رو از دست بدم. و از اینکه… ـ مکث کرد ـ از اینکه وقتی کنار توام، برای چند لحظه این ترس رو فراموش می‌کنم.

تهیونگ آرام‌تر از همیشه گفت:

ـ لازم نیست از این بابت عذرخواهی کنی.

کوک به او نگاه کرد.

ـ من نمی‌خوام تو فقط از روی قولی که به نایک دادی کنارم بمونی.

تهیونگ چند لحظه چیزی نگفت. بعد صندلی‌اش را کمی جلو کشید.

ـ من از روز اول به خاطر نایک اینجا بودم. اما حالا… هر بار که وارد این اتاق می‌شم، اول دنبال تو می‌گردم.

چشم‌های کوک پر از اشک شد.

ـ تهیونگ…

ـ نمی‌خوام بهت قولی بدم که نمی‌دونم آینده می‌تونه نگهش داره یا نه. فقط می‌خوام بدونی که بودن کنار تو، دیگه برای من وظیفه نیست.

کوک دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.

این بار هیچ‌کدام عقب نکشیدند.

تهیونگ انگشتانش را آرام دور دست او بست؛ حرکتی کوچک، بی‌صدا، اما واقعی.

کوک زیر لب گفت:

ـ پس وقتی نایک برگشت… بهش می‌گیم؟

تهیونگ نگاهش کرد.

ـ اگر برگشت، خودش اولین کسیه که می‌فهمه.

ادامه دارد... 💔
دیدگاه ها (۰)

فصل بیست و هفتم: برادری که همه‌چیز را می‌دانستآرون هنوز درست...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۳ | چهره‌ی آشنامرد آرام وارد خانه شد.ج...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_61فصل بیست‌وهفت...

چندپارتی جونگ کوک

چند پارتی تهیونگ

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟒 ⊹˚₊𐙚 ویو تهیونگ | شرکت، ساعت ۶ عصر...

چند پارتی بازیچه

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط