اشتباه من
لارا ویو: حالم خیلی بد بود حتی نمیتونستم رو پاهام وایسم فقط داشتم صداهای ینفر رو که داشت اسمم و میگفت میشنیدم اما من....من فقط میخواستم برم تو اتاقم و برم زیر پتو و همه چیزو فراموش کنم، رسیدم به اتاق اون آدم هنوز پشت سرمه و داره اسممو میگه از شدت عصبانیت حتی نمیدونستم دارم چیکار میکنم فقط رومو برگردوندم و زدم تو گوش طرف و تازه وقتی به خودم اومدم دیدم که
لارا: وای تهیونگگ؟؟؟؟!!!!!
تهیونگ: واو عجب دست محکمی داری
لارا: من....من متاسفم اصلا تو حال خودم نبودم من....خیلی معذرت می...
تهیونگ: لارا خوبی؟
و دوباره این سوال نمیدونم چرا ولی این سوال همیشه برام دردناک بوده... نمیدونستم....خوبم؟؟؟...بدم؟؟؟ فقط متوجه این شدم که اشکام داره همینطوری سرازیر میشه...حرف نمیزدم بعضی وقتا آدم از چشماشون حرف میزنن....بعضی وقتا کلمات نمیتونن مارو توصیف کنن
لارا: نمیدونم ( خیلی آروم) ( با گریه)
تهیونگ: لارا...ببین
لارا: خستم تهیونگ...نمیدونم خوبم یا نه.... نمیدونم میتونم اینجا بمو
حتی نذاشت ادامه حرفمو بزنم که منو تو آغوشش گرفتم...گرم بود و احساس آرامش میداد میتونستم پیشش خودم باشم و راحت باشم
تهیونگ: من هستم لیلیوم کوچولو....بعضی وقتا عیبی نداره خوب نباشی...عیبی نداره که چشمات بجای لبات حرف بزنه
حرف نمیزدم فقط محکم بغلش کردم بودم و توی بغلش اشک میریختم
بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد و بالاخره از بغلش بیرون اومدم
لارا: تهیونگ لباست کثیف شد ببخشید من...یکم حالم بد بود
تهیونگ: بیخیالش ، میخوای بریم یه جایی؟
لارا: الان؟ ساعت ۲ شبه!!!
تهیونگ: منظور من بار یا همچین جاهایی نیست
لارا: پس کجا؟
تهیونگ: زودباش یه لباس معمولی بپوش تا بریم
لارا: باشه
لباسمو پوشیدم و رفتیم باهم سوار ماشین شدیم
لارا: نمیخوای بگی کجا میریم؟
تهیونگ: خودت میفهمی
لارا: تهیونگ : اگه مامان و بابا بگن کجاییم چی؟
تهیونگ: تا وقتی با منی نیاز نیست نگران باشی لیلیوم
رسیدیم
لارا: اینجا
تهیونگ: اره ولی چشماتو ببند
لارا: اوه اوکی
از ماشین اومدیم بیرون
تهیونگ: حالا باز کن
لارا: وای تهیونگ اینجا....محشره
روی یه کوه بودیم و آسمون پر از ستاره بود ، خیلی زیبا بود ...ترکیب رنگ آبی تیره و ستاره های درخشان
تهیونگ: اینجا آرومم میکنه
لارا: اوه البته موسیو جئون
تهیونگ: کیم، ترجیح میدم بگی کیم چون فامیل پدرم جئونه ولی من معمولا از فامیل مادرم که کیم هستش استفاده میکنم
لارا: اوکی موسیو کیم تهیونگ
تهیونگ: حالت بهتره؟
لارا: خیلی
تهیونگ: خوشحالم
لارا: و تو باعثش شدی ، ازت ممنونم بابت همه چی
تهیونگ: نه لارا من کاری نکر...
لارا: تهیونگ تو امروز جون منو دوبار نجات دادی، یه بار الان و یه بار هم ظهر، کارای زیادی در حقم کردی ولی من تمام فکرمو گذاشتم روی جونگ.... ولش کن
تهیونگ: هرکس بود اینکارو میکرد ، من فقط مراقب دختر مورد علاقم بودم ( به به)
لارا: اوه ، من دختر مورد علاقتم؟
تهیونگ: نمیتونم بگم نیستی
لارا: اوههه ( خنده) فک کنم باید تعریف درنظر بگیرم
تهیونگ: سردته؟
لارا: بنظرم بریم خونه داره سرد میشه و نمیخوام مامانم بفهمه با پسر شوهرش ساعت ۳ شب بیرونم
تهیونگ:( خنده) اوکی بریم
توی راه سکوت کرده بودیم و آهنگ گوش میدادیم حس خوبی داشتم جونگکوک و فراموش کرده بودم ، اون رژ ، اون نامه ، اون رد های روی بدن جونگکوک دیگه مهم نبود
رسیدیم دم خونه
تهیونگ: تو برو داخل من باید برم جایی
لارا: اوکی ، تهیونگ بازم ممنونم
رفتم سمتش و یه بوسه روی گونه اش گذاشتم
لارا: شب بخیر موسیو کیم
خببب راستش این پارت و خودم خیلی دوست داشتم امیدوارم شما هم دوست داشته باشید ، لایک فراموش نشه و اگه نظری راجب پارت بعد یا کل داستان دارید بهم بگیددددددد💞💞💞
لارا: وای تهیونگگ؟؟؟؟!!!!!
تهیونگ: واو عجب دست محکمی داری
لارا: من....من متاسفم اصلا تو حال خودم نبودم من....خیلی معذرت می...
تهیونگ: لارا خوبی؟
و دوباره این سوال نمیدونم چرا ولی این سوال همیشه برام دردناک بوده... نمیدونستم....خوبم؟؟؟...بدم؟؟؟ فقط متوجه این شدم که اشکام داره همینطوری سرازیر میشه...حرف نمیزدم بعضی وقتا آدم از چشماشون حرف میزنن....بعضی وقتا کلمات نمیتونن مارو توصیف کنن
لارا: نمیدونم ( خیلی آروم) ( با گریه)
تهیونگ: لارا...ببین
لارا: خستم تهیونگ...نمیدونم خوبم یا نه.... نمیدونم میتونم اینجا بمو
حتی نذاشت ادامه حرفمو بزنم که منو تو آغوشش گرفتم...گرم بود و احساس آرامش میداد میتونستم پیشش خودم باشم و راحت باشم
تهیونگ: من هستم لیلیوم کوچولو....بعضی وقتا عیبی نداره خوب نباشی...عیبی نداره که چشمات بجای لبات حرف بزنه
حرف نمیزدم فقط محکم بغلش کردم بودم و توی بغلش اشک میریختم
بعد از چند دقیقه حالم بهتر شد و بالاخره از بغلش بیرون اومدم
لارا: تهیونگ لباست کثیف شد ببخشید من...یکم حالم بد بود
تهیونگ: بیخیالش ، میخوای بریم یه جایی؟
لارا: الان؟ ساعت ۲ شبه!!!
تهیونگ: منظور من بار یا همچین جاهایی نیست
لارا: پس کجا؟
تهیونگ: زودباش یه لباس معمولی بپوش تا بریم
لارا: باشه
لباسمو پوشیدم و رفتیم باهم سوار ماشین شدیم
لارا: نمیخوای بگی کجا میریم؟
تهیونگ: خودت میفهمی
لارا: تهیونگ : اگه مامان و بابا بگن کجاییم چی؟
تهیونگ: تا وقتی با منی نیاز نیست نگران باشی لیلیوم
رسیدیم
لارا: اینجا
تهیونگ: اره ولی چشماتو ببند
لارا: اوه اوکی
از ماشین اومدیم بیرون
تهیونگ: حالا باز کن
لارا: وای تهیونگ اینجا....محشره
روی یه کوه بودیم و آسمون پر از ستاره بود ، خیلی زیبا بود ...ترکیب رنگ آبی تیره و ستاره های درخشان
تهیونگ: اینجا آرومم میکنه
لارا: اوه البته موسیو جئون
تهیونگ: کیم، ترجیح میدم بگی کیم چون فامیل پدرم جئونه ولی من معمولا از فامیل مادرم که کیم هستش استفاده میکنم
لارا: اوکی موسیو کیم تهیونگ
تهیونگ: حالت بهتره؟
لارا: خیلی
تهیونگ: خوشحالم
لارا: و تو باعثش شدی ، ازت ممنونم بابت همه چی
تهیونگ: نه لارا من کاری نکر...
لارا: تهیونگ تو امروز جون منو دوبار نجات دادی، یه بار الان و یه بار هم ظهر، کارای زیادی در حقم کردی ولی من تمام فکرمو گذاشتم روی جونگ.... ولش کن
تهیونگ: هرکس بود اینکارو میکرد ، من فقط مراقب دختر مورد علاقم بودم ( به به)
لارا: اوه ، من دختر مورد علاقتم؟
تهیونگ: نمیتونم بگم نیستی
لارا: اوههه ( خنده) فک کنم باید تعریف درنظر بگیرم
تهیونگ: سردته؟
لارا: بنظرم بریم خونه داره سرد میشه و نمیخوام مامانم بفهمه با پسر شوهرش ساعت ۳ شب بیرونم
تهیونگ:( خنده) اوکی بریم
توی راه سکوت کرده بودیم و آهنگ گوش میدادیم حس خوبی داشتم جونگکوک و فراموش کرده بودم ، اون رژ ، اون نامه ، اون رد های روی بدن جونگکوک دیگه مهم نبود
رسیدیم دم خونه
تهیونگ: تو برو داخل من باید برم جایی
لارا: اوکی ، تهیونگ بازم ممنونم
رفتم سمتش و یه بوسه روی گونه اش گذاشتم
لارا: شب بخیر موسیو کیم
خببب راستش این پارت و خودم خیلی دوست داشتم امیدوارم شما هم دوست داشته باشید ، لایک فراموش نشه و اگه نظری راجب پارت بعد یا کل داستان دارید بهم بگیددددددد💞💞💞
- ۵.۵k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط