🖤 پشت نیمکت آخر

🖤 پشت نیمکت آخر

پارت ۹ : «کسی که نباید دوستش می‌داشتم»

کلاس کاملاً ساکت شده بود.

پاکت روی نیمکت آخر قرار داشت و سه نفر به آن خیره شده بودند.

تهیونگ با چهره‌ای سرد به مرد مقابلش نگاه کرد.

تهیونگ: «توضیح بده. منظورت از این حرف‌ها چیه؟»

مرد: «خودت پاکت رو باز کن.»

تهیونگ پاکت رو برداشت و نامه‌ی داخلش رو بیرون آورد.

با خوندن اولین خط، انگشت‌هاش دور کاغذ محکم شد.

جونگوک با نگرانی پرسید:

جونگوک: «تهیونگ؟ چی نوشته؟»

تهیونگ جواب نداد.

جونگوک جلو رفت و نامه رو از دستش گرفت.

تهیونگ: «جونگوک، صبر کن!»

اما دیگه دیر شده بود.

جونگوک شروع به خوندن کرد.

«پسرم تهیونگ،

اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی گذشته دوباره به سراغ خانواده‌مون اومده.

سال‌ها پیش، پدر تو تصمیم گرفت حقیقت تولد جونگوک رو پنهان کنه. او می‌خواست از رازی محافظت کنه که می‌تونست اعتبار خانواده‌ی کیم رو نابود کنه.

اما مادر جونگوک با این تصمیم مخالفت کرد.

او می‌خواست پسرش حقیقت رو بدونه.

و به همین دلیل، مجبور شد برای محافظت از جونگوک ناپدید بشه.»

جونگوک با ناباوری سرش رو بلند کرد.

جونگوک: «یعنی پدر تو باعث ناپدید شدن مادرم شد؟»

تهیونگ با صدای گرفته جواب داد:

تهیونگ: «من از این موضوع خبر نداشتم... قسم می‌خورم.»

جونگوک: «ولی تو همیشه می‌دونستی یه رازی وجود داره!»

تهیونگ: «آره، ولی نمی‌دونستم پدرم تا این اندازه پیش رفته.»

جونگوک نامه رو روی نیمکت گذاشت.

جونگوک: «دیگه نمی‌دونم باید حرف کی رو باور کنم.»

پدر جونگوک آهی کشید.

مرد: «پسرم، من برای همین برگشتم. می‌خوام همه‌چیز رو برات توضیح بدم.»

جونگوک: «پس چرا این همه سال منو تنها گذاشتین؟»

مرد ساکت شد.

جونگوک: «من هر روز منتظر بودم یکی بیاد دنبالم. هر بار که بچه‌های مدرسه درباره‌ی پدرشون حرف می‌زدن، من چیزی برای گفتن نداشتم! می‌دونین چقدر سخته؟»

صدای جونگوک شکست.

جونگوک: «شما حتی یه بار هم به این فکر کردین که من چی می‌کشم؟»

مرد سرش رو پایین انداخت.

مرد: «نه... و برای این موضوع هیچ بهونه‌ای ندارم.»

جونگوک اشک‌هاش رو پاک کرد.

جونگوک: «من الان به هیچ‌کدومتون احتیاج ندارم.»

بعد کیفش رو برداشت و از کلاس بیرون رفت.

تهیونگ بلافاصله دنبالش راه افتاد.

🖤 راهروی مدرسه

جونگوک با قدم‌های تند از پله‌ها پایین می‌رفت.

تهیونگ: «جونگوک، وایسا!»

جونگوک ایستاد، اما برنگشت.

تهیونگ چند قدم باهاش فاصله داشت.

تهیونگ: «لطفاً بذار توضیح بدم.»

جونگوک: «چی رو توضیح بدی؟ اینکه پدرت زندگی منو خراب کرده؟ یا اینکه تو از اول می‌دونستی گذشته‌ی من به خانواده‌ت مربوطه؟»

تهیونگ: «من فقط می‌خواستم ازت محافظت کنم.»

جونگوک برگشت.

جونگوک: «من ازت نخواسته بودم قهرمان زندگی من باشی، تهیونگ! من فقط می‌خواستم باهام صادق باشی!»

تهیونگ برای چند لحظه چیزی نگفت.

بعد آروم گفت:

تهیونگ: «حق با توئه.»

جونگوک انتظار هر جوابی رو داشت، جز این.

تهیونگ: «من اشتباه کردم. فکر می‌کردم اگه حقیقت رو ندونی، کمتر آسیب می‌بینی. ولی نفهمیدم که با پنهون کردنش دارم بیشتر اذیتت می‌کنم.»

چشم‌های جونگوک دوباره پر از اشک شد.

تهیونگ یک قدم جلو اومد، اما فاصله رو حفظ کرد.

تهیونگ: «از تو نمی‌خوام همین الان منو ببخشی. فقط می‌خوام بدونی که هیچ‌وقت درباره‌ی احساسم به تو دروغ نگفتم.»

جونگوک با صدایی آروم پرسید:

جونگوک: «چه احساسی؟»

تهیونگ برای اولین بار نگاهش رو ندزدید.

تهیونگ: «دوستت دارم.»

قلب جونگوک تند زد.

تهیونگ: «از همون روزی که پشت نیمکت آخر نشستی و فکر کردی کسی حواسش بهت نیست. از همون روزی که با وجود ناراحتی‌هات، باز هم به بقیه کمک می‌کردی.»

لبخند تلخی زد.

تهیونگ: «اما می‌دونم الان شنیدن این حرف‌ها چیزی رو درست نمی‌کنه.»

جونگوک اشک‌هاش رو پاک کرد.

جونگوک: «منم...»

صدای قدم‌هایی از انتهای راهرو شنیده شد.

شوگا و جیمین به طرفشون می‌اومدن.

جیمین: «جونگوک! بالاخره پیدات کردیم!»

جیمین خودش رو به جونگوک رسوند و دست‌هاش رو روی شونه‌های اون گذاشت.

جیمین: «حالت خوبه؟»

جونگوک سرش رو تکون داد.

جیمین به تهیونگ نگاه کرد.

جیمین: «تو دوباره ناراحتش کردی؟»

تهیونگ: «این بار تقصیر منه.»

شوگا با تعجب ابروهاش رو بالا برد.

شوگا: «وای. این جمله رو باید قاب بگیرم.»

تهیونگ: «شوگا.»

شوگا: «باشه، ساکت شدم.»

برای اولین بار بعد از چند ساعت، لبخند کوچکی روی لب جونگوک نشست.

اما اون لبخند خیلی زود محو شد.

چون گوشی تهیونگ زنگ خورد.

تهیونگ تماس رو جواب داد.

صدای پدرش از اون طرف خط شنیده شد:

«تهیونگ، باید فوراً برگردی خونه.»

تهیونگ: «چرا؟»

پدرش چند لحظه سکوت کرد.
.
:
.
؟
دیدگاه ها (۰)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت دهمیونا با عصبانیت به مرد خیره ش...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪صدای قدم‌ها از راهرو ...

پارت ۴۵

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۵صدای قدم‌های سنگین از انتهای را...

dark life = 39

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³³ویو میکا_____چند ثانیه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

the lost leaves/رمان جیمین

سرنوشت(ویو شوگا)سه ساعت بود ساختمون به ساختمون دنبالش می‌گشت...

Part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط