گل بارونی
PART : 13
از زبان ا.ت :
صبح بیدار شدم دورمو نگاه کردم ک دیدم تهیونگ و هائون خیلی کیوت خوابیدن یه بوسه رو لب تهیونگ زدم تا خواستم پاشم یهو کمرمو گرف و برگردوندم به حالت قبل و محکم بغلم کردو همونطور ک چشماش بسته بود با صدایه بمی گف :
تهیونگ: همینجوری بمون لبمو میبوسی بعد در می.....
لولا : ته ته بیا صبحونه .
( از پشت در گفت چون در قفله )
ا.ت : این شیطون بازیا رو بزار واسه بعد پاشو بریم .
تهیونگ: اوففف باشه .
ا.ت : رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم اومدم موهامو خشک کردم و یه هودی سفید بایه شلوار مشکی جین پوشیدم موهامو بالا بستم و یه برق لب زدم و رفتم طبقه ی پایین عمارت تهیونگ.
( تهیونگ از قبل حاضر بود و با هائون رفته بودن )
ا.ت : تا من رسیدم آخرین ظرف رو گذاشتن اخیشش به موقع اومدم از لولا معلوم بود میخواست کنار ته بشینه چون منتظر بود تهیونگ بیاد و بشینه تا تهیونگ نشست لولا با سر رف ولی تهیونگ صندلی رو جا به جا کرد ک لولا خورد زمین بعدم به من گفت بیام بشینم کنارش ( دلتون خنک شد؟؟ 💔😂🗿 )
" پرش زمانی به بعد صبحونه "
ا.ت : داشتم با هائون بازی میکردم تهیونگ هم رفته بود کمپانی بقیه هم سرشون تو کار خودشون بود .....
دیدم لولا با لباس بازی داره میره بیرون بهش خیره شدم ک گف :
لولا : چیه ؟ نگا داره ؟
ا.ت : دید زدن خر صفا داره !
با حرص رف بیرون درم محکم بست خندم گرفته بود .
" چند ساعت بعد "
ا.ت : گوشیم زنگ خورد تهیونگ بود جواب دادم :
ا.ت : سلام ته .
تهیونگ: سلام بیب چیکار میکنی ؟
ا.ت : هیچی با هائون بازی میکنم.
تهیونگ: آهان حاضر شو میخواییم بریم ساحل !
ا.ت : ساحل ؟
تهیونگ: آره بیب ۱۰ دقیقه دیگه جلو درم .
ا.ت : باشه .
رفتم حاضر شدم ( اسلاید ۲ ) موهامو دورم ریختم و حالت دادم بهشون یه میکاپ ساده هم کردم و هائون روهم حاضر کردم یکم بعد تهیونگ اومد تو اتاق !
ا.ت : عه مگه نگفتی جلو در ؟
تهیونگ: اومدم لباس عوض کنم 😂
ا.ت : آهان
تا لباساشو عوض کرد ( اسلاید ۳ ) بعدم هائون رو بغل کرد و رفتیم .
" پرش زمانی به ساحل "
ا.ت : هائون رف تا با ماسه ها قصر بسازه منو ته هم نشستیم و به افق خیره شدیم .
تهیونگ: ا.ت ؟
ا.ت : جانم؟
تهیونگ: اگه ازت خاستگاری کنم قبول میکنی باهام ازدواج کنی ؟
ا.ت : معلومه ک قبول میکنم .
تهیونگ: پس دستتو بیلر جلو .
ا.ت : چی ؟
تهیونگ: مگه نگفتی باهام ازدواج میکنی الانم میخوام حلقه دستت کنم .
ا.ت : یعنی اونموقع پیشنهاد دادی ؟
تهیونگ: آره بیب
ا.ت : دستمو بردم جلو اونم انگشتر ظریفی ک روش الماس کوچیکی بود رو دستم کرد .
تهیونگ: دوست دارم !♡
ا.ت : منم دوست دارم !♡
ادامه دارد .....
از زبان ا.ت :
صبح بیدار شدم دورمو نگاه کردم ک دیدم تهیونگ و هائون خیلی کیوت خوابیدن یه بوسه رو لب تهیونگ زدم تا خواستم پاشم یهو کمرمو گرف و برگردوندم به حالت قبل و محکم بغلم کردو همونطور ک چشماش بسته بود با صدایه بمی گف :
تهیونگ: همینجوری بمون لبمو میبوسی بعد در می.....
لولا : ته ته بیا صبحونه .
( از پشت در گفت چون در قفله )
ا.ت : این شیطون بازیا رو بزار واسه بعد پاشو بریم .
تهیونگ: اوففف باشه .
ا.ت : رفتم یه دوش ۱۰ مینی گرفتم اومدم موهامو خشک کردم و یه هودی سفید بایه شلوار مشکی جین پوشیدم موهامو بالا بستم و یه برق لب زدم و رفتم طبقه ی پایین عمارت تهیونگ.
( تهیونگ از قبل حاضر بود و با هائون رفته بودن )
ا.ت : تا من رسیدم آخرین ظرف رو گذاشتن اخیشش به موقع اومدم از لولا معلوم بود میخواست کنار ته بشینه چون منتظر بود تهیونگ بیاد و بشینه تا تهیونگ نشست لولا با سر رف ولی تهیونگ صندلی رو جا به جا کرد ک لولا خورد زمین بعدم به من گفت بیام بشینم کنارش ( دلتون خنک شد؟؟ 💔😂🗿 )
" پرش زمانی به بعد صبحونه "
ا.ت : داشتم با هائون بازی میکردم تهیونگ هم رفته بود کمپانی بقیه هم سرشون تو کار خودشون بود .....
دیدم لولا با لباس بازی داره میره بیرون بهش خیره شدم ک گف :
لولا : چیه ؟ نگا داره ؟
ا.ت : دید زدن خر صفا داره !
با حرص رف بیرون درم محکم بست خندم گرفته بود .
" چند ساعت بعد "
ا.ت : گوشیم زنگ خورد تهیونگ بود جواب دادم :
ا.ت : سلام ته .
تهیونگ: سلام بیب چیکار میکنی ؟
ا.ت : هیچی با هائون بازی میکنم.
تهیونگ: آهان حاضر شو میخواییم بریم ساحل !
ا.ت : ساحل ؟
تهیونگ: آره بیب ۱۰ دقیقه دیگه جلو درم .
ا.ت : باشه .
رفتم حاضر شدم ( اسلاید ۲ ) موهامو دورم ریختم و حالت دادم بهشون یه میکاپ ساده هم کردم و هائون روهم حاضر کردم یکم بعد تهیونگ اومد تو اتاق !
ا.ت : عه مگه نگفتی جلو در ؟
تهیونگ: اومدم لباس عوض کنم 😂
ا.ت : آهان
تا لباساشو عوض کرد ( اسلاید ۳ ) بعدم هائون رو بغل کرد و رفتیم .
" پرش زمانی به ساحل "
ا.ت : هائون رف تا با ماسه ها قصر بسازه منو ته هم نشستیم و به افق خیره شدیم .
تهیونگ: ا.ت ؟
ا.ت : جانم؟
تهیونگ: اگه ازت خاستگاری کنم قبول میکنی باهام ازدواج کنی ؟
ا.ت : معلومه ک قبول میکنم .
تهیونگ: پس دستتو بیلر جلو .
ا.ت : چی ؟
تهیونگ: مگه نگفتی باهام ازدواج میکنی الانم میخوام حلقه دستت کنم .
ا.ت : یعنی اونموقع پیشنهاد دادی ؟
تهیونگ: آره بیب
ا.ت : دستمو بردم جلو اونم انگشتر ظریفی ک روش الماس کوچیکی بود رو دستم کرد .
تهیونگ: دوست دارم !♡
ا.ت : منم دوست دارم !♡
ادامه دارد .....
- ۳.۲k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط