اجبار به بدبختی پارت ۳۷
وقتی رسیدیم خونه منو از ماشین کشید بیرون و برد تو خونه
کوک... یادت باشه دیگه بیرونی نمیبینی
دیار... چرا
کوک... چونکه من میگم الان از جلوی چشمام دور شو وگرنه کاری میکنم که هم من پشیمون شم هم خودت پس برو گمشو
از حرفش ترسیدم رفتم تو اتاق نشستم شکمم درد میکرد شاید بخاطره این بود که منو دنباله خودش میکشید شایدم به خاطره سورعته ماشین بود
بلند شدمو رفتم یه حوله برداشتمو رفتم تو حموم تو وان نشسته بودم که دره حموم باز شد
یه جیق کشیمو دستامو رو سینه هام گزاشتم
دیار... چرا اومدی من دارم حموم میکنم
کوک... به تو رفتی نداره
اومد کناره وان نشست
دیار... برو مگه نمی بینی لختم
یه نگاه بهم کردو گفت
کوک... لخته تو قبلاً دیدم چیو میخوای قایم کنی مگه غیراز این چیزا دیگیم هست
با حرفش خجالتم اومد
دیار... میدونم لختمو دیدی لازم نیست همش بهم بگی
یه نگاه به شکمم کردو گفت
کوک... شکمت بزرگ شده زشترشدی
دیار... اومدی اینو بگی
کوک... نه
دیار... پس برو میخام دوش بگیرم
کوک... دوش بگیر من کاری به کارت ندارم
دیار... لطفا برو خجالت میکشم
به حرفم گوش نمیداد گوشی شو برداشت و خودشو باش سرگرم کرد
دیار... تو بهم گفتی از جلوی چشمات گم شم پس چرا خودت اومدی
جواب نداد
دیار... برو جونگ کوک سردمه خواهش میکنم
بازم جواب نداد
چند دقیقه گزشت ولی از جاش تکونم نخورد میدونستم میخاد ازیتم کنه میتر سیدم دوباره همون بلای که میگفت سرم بیاره از ترس گریم گرفت
دیار... جونگ کوک هق توروخدا هق ازیتم نکن سردمه برو هقهق
کوک... بچهی من که کاریت ندارم
با دستام خیلی مهکم زدم تو سرم
دیار... برو برو میگم برووو
بلند شدو خیلی بد نگام کرد
کوک... میترسیدی به فاکت بدم نه
دیار... برو نمیخام ببینمت
برگشت و رفت منم با هزار بدبختی به دوش گرفتم خیلی درد داشتم حولمو پوشیدمو از حموم رفتم بیرون خدارو شکر تو اتاق نبود منم زودی یه لباس گرم پوشیدم و موهامو خشک کرم یه شونه کردمو روتخت دراز کشیدم چند دقیقه بعدش خوابم برد
کوک... یادت باشه دیگه بیرونی نمیبینی
دیار... چرا
کوک... چونکه من میگم الان از جلوی چشمام دور شو وگرنه کاری میکنم که هم من پشیمون شم هم خودت پس برو گمشو
از حرفش ترسیدم رفتم تو اتاق نشستم شکمم درد میکرد شاید بخاطره این بود که منو دنباله خودش میکشید شایدم به خاطره سورعته ماشین بود
بلند شدمو رفتم یه حوله برداشتمو رفتم تو حموم تو وان نشسته بودم که دره حموم باز شد
یه جیق کشیمو دستامو رو سینه هام گزاشتم
دیار... چرا اومدی من دارم حموم میکنم
کوک... به تو رفتی نداره
اومد کناره وان نشست
دیار... برو مگه نمی بینی لختم
یه نگاه بهم کردو گفت
کوک... لخته تو قبلاً دیدم چیو میخوای قایم کنی مگه غیراز این چیزا دیگیم هست
با حرفش خجالتم اومد
دیار... میدونم لختمو دیدی لازم نیست همش بهم بگی
یه نگاه به شکمم کردو گفت
کوک... شکمت بزرگ شده زشترشدی
دیار... اومدی اینو بگی
کوک... نه
دیار... پس برو میخام دوش بگیرم
کوک... دوش بگیر من کاری به کارت ندارم
دیار... لطفا برو خجالت میکشم
به حرفم گوش نمیداد گوشی شو برداشت و خودشو باش سرگرم کرد
دیار... تو بهم گفتی از جلوی چشمات گم شم پس چرا خودت اومدی
جواب نداد
دیار... برو جونگ کوک سردمه خواهش میکنم
بازم جواب نداد
چند دقیقه گزشت ولی از جاش تکونم نخورد میدونستم میخاد ازیتم کنه میتر سیدم دوباره همون بلای که میگفت سرم بیاره از ترس گریم گرفت
دیار... جونگ کوک هق توروخدا هق ازیتم نکن سردمه برو هقهق
کوک... بچهی من که کاریت ندارم
با دستام خیلی مهکم زدم تو سرم
دیار... برو برو میگم برووو
بلند شدو خیلی بد نگام کرد
کوک... میترسیدی به فاکت بدم نه
دیار... برو نمیخام ببینمت
برگشت و رفت منم با هزار بدبختی به دوش گرفتم خیلی درد داشتم حولمو پوشیدمو از حموم رفتم بیرون خدارو شکر تو اتاق نبود منم زودی یه لباس گرم پوشیدم و موهامو خشک کرم یه شونه کردمو روتخت دراز کشیدم چند دقیقه بعدش خوابم برد
- ۲۹۵
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط