{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤

Part : fifteen

ترسیدم ... تنها چیزی که میتونست احساس منو تو اون لحظه بیان کنه ترس بود !
فقط ... فقط توی اون لحظه سرم رو رو سینه ی تهیونگ گذاشتم و اجازه دادم تن بی رمقم توی آغوشش رها شه . صدای ضربان قلبش صادقانه بود انگار ... انگار داشت باهام صحبت می‌کرد، شاید قلب منم با قلب تهیونگ صحبت می‌کرد. شاید پوست هامون برازنده پیرهن آغوش هم بودن ، دلم میخواست اجازه بدم این خورشید بزاره ماه تو آغوشش ذوب شه اما یه چیزی از درونم بهم میگفت اینا همش یه بازی بود ، یه بازی که توش هیچوقت برنده نمی‌شدم و باید خیلی زود از این بازی بیرون بکشم وگرنه ممکنه همه چی رو از دست بدم ...
+تهیونگ ... من ... ام ... ام دیگه باید برم .
_جونگ‌کوکشی کجا میخوای بری ؟ لطفا منو تنها نزار ...
+متأسفم کیم تهیونگ ، اما ... خب باید برم ، فکر کنم ... فکر کنم ، این ... یعنی میدونی ، اشتباه شده ...
_یعنی میخوای بگی که کار درست اینه که قلبو به آتیش بکشی و بعدش ول کنی بری ؟
+تهیونگ ، من ...
_برو ...
+تهیونگ ...
_گفتم بروووووو(فریاد و عصبانی )

___

از اتاق تهیونگ بیرون اومدم و در رو بستم و پشت در اتاق نشستم . چقدر احساساتم متناقض بود که حتی نتونستم جلوی این گریه های لعنتی رو بگیرم . تیشرت لش طوسی که پوشیده بودم شده بود بوم نقاشی اشکام . هر چی نیرو تو وجودم بود به پاهام بخشیدم و بلند شدم و از اونجا دور شدم ....

ساعت ۳ صبح :

صدای ناله ای شنیدم . خیلی دردناک بود . انگار قلب و روحم رو خراشیده بود‌. دوباره و دوباره . اینبار ... اینبار مطمئن بودم صدا از اتاق خودش بود ...
سریع از اتاق دویدم بیرون و مثل یه درنده به اتاقش هجوم بردم . اول دیدم تار بود ، نمی‌دونستم چی دارم میبینم یا نه ، اما بعدش دیدم واضح شد و اون موقع بود که خون تو رگام یخ بست ...
+تهیونگ ! تهیونگ ، تروخدا بگو چی شده !(فریاد و نگران )
رودخونه ی خون از کنار تهیونگ می‌گذشت و تهیونگ معصومانه به من نگاه می‌کرد.
_جونگ کوک ، لطفا نجاتم بده، من نمیتونم این دردو تحمل کنم ، من طاقتشو ندارم (با لحن دلخراش و گریه )
همون لحظه احساس کردم که قلبم انگار یکی از ضربانشو جا انداخته ... خون از گلوی تهیونگ جاری میشد و من حتی نمیتونستم جلوشو بگیرم ...
_جونگ‌ کوک ، جونگ کوک ، من نمیتونم ...(لحن التماسی و با گریه )
+آروم باش ، تو رو بخدا به خاطر من زنده بمون تهیونگی ، لطفا منو تنها نذار، من بهت نیاز دارم ...
اشکام با خون تهیونگ ترکیب میشد و ملافه زیرمون رو نقاشی می‌کرد.... همون لحظه های کوتاه بود که چشمای تهیونگ رفته رفته خالی از احساس و شادی و می‌شدند و قلب هامون برای هم شعر نمی‌گفتن . تهیونگ ... تهیونگ ... نهههههههههههه!




همون لحظه بود که با صدای جیغ خودم از خواب پریدم ...


شرط پارت بعدی : ۳۰ تا کامنت (چون خیلی فوضولم دلم میخواد کامنت بخونم و نظراتون رو بدونم 😂)
دیدگاه ها (۵۴)

ادامه پارت ۵

پارت ۸۲

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط